۱۲/۱۹/۱۳۸۹

دوشنبه ها

اين دومين باره كه در غربت عزيزى رو از دست میدم، دومين باره كه من بی وقفه گريه می كنم و مامان اون طرف خط محكم و آروم حرف می زنه و دلدارى می ده و با صبر توضیح ميده كه «گریه نکن مامانی، درد نداشت، خوب رفت، نفهميد اصلا، راحت شد.» و فقط وقتى می رسه به جايى كه ميگه «مادرت بميره كه تنهايى» لحظه ای کنترلش رو از دست می ده و باز محكم.
زياد تجربه كردم از دست دادن و مرگ رو. تجربه ش توی غربت اما عجيبه. شلوغ نيست، کسی نگران چایی و حلوا نیست، نگرانی مهمون ها نيست، خاک نیست، گوشۀ دنجی نیست تا بشینی و با چشمهای پر و صدای آروم خاطره ها رو با اونها که شاهد و همراه کودکیت بودن بگی، صدای بلند گریه ها و شیون های درهم نیست، فقط صدای گریۀ آروم خودته. فقط خودتی و حسرت و سوال که چندتا عزیز دیگه رو باید از دست بدم و این حسرت که هر سال بارش بیشتر می شه رو با خودم بکشونم که می تونستم بیشتر کنارشون باشم، بیشتر ببینمشون، بیشتر باهاشون زندگی کنم. اینجا چی دارم بدست میارم در ازای از دست دادن زندگی با اونها که عزیزترینن؟ چیزی قابل مقایسه هست اصلا؟ خودتی و تا دلت بخواد تنهايى براى جمع كردن خاطره ها و تصويرها.
سال آخر دانشگاه كه بودم دوشنبه ها كلاسم دير تموم می شد و صبح زود سه شنبه هم كلاس داشتم، اين بود كه می رفتم خونش كه نزديك دانشگاه بود. خونۀ سنتی تزئین شدۀ كوچيک يک نفره، بوی غذا كه توی راهرو پيچيده بود، پاهام رو آب يخ می زدم و خستگى در می كردم، می دونست سالاد درست كردن رو دوست دارم، وسايلش رو آماده ميذاشت برام تا درست كنم، يه سفرۀ كوچيک دونفره مينداخت، يه كم غر ميزد از همسايه هاش و من هم تائید می کردم، از شهر، از پا دردش، از خبرها. يه كم تلویزیون می ديديم و بعد چايى و خرما. حرف می زديم و می خوابيديم تا صبح كه صدای اذانش و يواش نماز خوندنش ميومد، چايى دم می كرد و صبحانه حسابى و یه کم آجیل که ببرم، لباس می پوشيدم كه برم دانشگاه، 500 تومن ميذاشت لاى قرآن و دم در بهم می داد، هيچوقت يادم نميره مزۀ اون 500 تومن ها رو. انقدر اون سال دوشنبه ها پادشاهی می کردم و انقدر دوست داشتم دوشنبه ها رو اونجا که حتی بعضی وقتها که مامان هم می خواست بیاد ناراحت می شدم!
حالا از صبح فقط صداش رو دارم به یاد میارم که زیر لب قربون صدقه ميره، کاش یادم بمونه صداش رو.

۲ نظر:

Web Stats