۸/۱۷/۱۳۹۰

پُر

هوا تقریبا تاریک بود، یه کم بعد از غروب. کنار تخت روی زمین نشسته بودم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم، بارون بود و باد، فکر می کردم قلبم یه جوریه، خالیه، خشکِ، درد می گیره وقتی خشکِ قلبم. شب خواب دیدم پسرکی دارم و برای اولین بار می خوام بهش شیر بدم. می ترسیدم، فکر می کردم سینه ام خشکِ و فایده نداره و دردم هم می گیره. اندوهگین و با نگاه بهش می گفتم که چیزی نداره تنم که بهت بدم، و اون هم با نگاه و مطمئن خودش رو می چسبوند بهم. همینکه دهنش خورد به تنم، سینه ام سرشار شد از شیر. قلبم پر شد ازش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats