مامانم خواب بد یا کابوس یا خواب برادرهاش رو که می دید تا چندروز چشمهاش غمگین و دلتنگ می شد، نمی دونم چرا معمولا هم بعد از ظهرها کابوس می دید! واسه همین هم بعد از ظهرها که می خوابید من می ترسیدم. توی یکی دو ساعتی که خواب بود همش می رفتم بالای سرش به چهره اش نگاه می کردم که اگه معلوم باشه داره خواب بد می بینه زود بیدارش کنم. همیشه هم معلوم می شد. ناله نمی کرد، صدا نداشت، ولی یه سکوت مرگباری روی پلک هاش و نقش های روی صورتش می اومد که می فهمیدم خواب معمولی این دنیایی نیست و احتمالا یکی از اون از دست شدگان (از دست گرفته شدگان!) اومده و مامان هم بی اراده و مسخ شده می ره باهاش و باید بیدارش می کردم.
خیلی شبها می شه که کاوه رو هم بیدار می کنم، صدای نفس هاش که عوض می شه و مضطرب، زود بیدارش می کنم. نمی دونم دیشب چرا این کار رو نکردم، نفسش نبود این بار، داشت گریه می کرد، صداش برای من خفه بود ولی مطمئن بودم توی خوابش بلنده، شونه هاش تکون می خورد، و من نمی دونم چرا بیدارش نمی کردم و فقط از پشت نگاهش می کردم که تکون می خوره، شاید چون گریه اش خیلی عمیق و غمگینِ خوبی بود و خیلی از ته دل، شاید فکر کردم احتیاج داره به این گریه، همینطوری نگاه کردم تا آرومتر شد و بعد خوابیدم باز. صبح که بیدار شدیم گفت که برای اولین بار خواب پدرش رو دیده. خوشحال شدم که بیدارش نکردم.

چه خوب که بیدارم نکردی.....
پاسخ دادنحذفچه خوب که بیدارش نکردی
پاسخ دادنحذف