۱۰/۰۶/۱۳۹۰

من هم نمی دونم

صبح بلند شدم دیدم مریض شده، دلم براش خیلی می سوزه، کارش زیاده و اصلا موقع مریض شدن نبود. رفتم براش  دارو خریدم، داروش رو با شیر خورد و یه کم استراحت کرد. بعدش با هم رفتیم کت شلوار و از این چیزها که واسه مصاحبه های کاریش لازم داشت خریدیم. زود جونش تموم شد، اومدیم خونه، یه کم سوپ خورد و باز هم دراز کشید، من هم بعدش رفتم یه کم خرید برای خونه انجام دادم و برگشتم و موسیقی گذاشتم و یه کم چیز واسه خودم نوشتم و بعد براش فرنی درست کردم. خسته شدم و روی مبل یه کم دراز کشیدم. اومده کنارم نشسته با صدای مریض و گرفته می گه « دو سه روزه یه غم عجیبی توی چهره ت هست که اصلا نمی دونم چیکار کنم باهاش.» غافلگیرشدم، لبخند زدم، بعضی وقتها خودم رو مشغول می کنم و آرومم و همه چیز مرتب پیش می ره و حواسم نیست که چهره ام رو داره می بینه. گفتم « من هم نمی دونم چیکار کنم باهاش.»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats