۱۰/۱۷/۱۳۹۰

ترس

ته دلم غم و شادی قاطی می شه از اومدنشون. هردوشون هفتۀ دیگه میان. دخترک برام نوشته «دوست دارم که تو میای دنبالم فرودگاه، ترسم کمتره اینطوری...» ، فکر می کنم به زندگی هامون، به فرودگاه، به وابسته شدن، به رفتن، به برگشتن، به کندن های مداوم، به تغییرهای هر از چندی که گریزی ازشون نیست و نمی دونی حتی چی هستن. نمی دونم دقیقا از چی می ترسه و چرا می ترسه، ولی با تمام وجود می فهمم ترسیدنش رو، من هم می ترسم همۀ این روزها و همۀ روزهای امسال رو.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats