 |
| اثری از هانیبال الخاص |
ازش پرسیدم «حالت خوبه؟ دلت براش تنگ شده حتما خیلی.»، مثل همیشه که حرفش می شه بغضش اومد: « یه بار نزدیک های خونه ش که رسیدم، توی ولیعصر، انقدر بغض و درد و دلتنگی فشارم داد که زانوهام شروع کرد لرزیدن، خم شدم و نشستم روی زمین و گریه کردم، فهمیدم اصلا جنبۀ عاشق شدن ندارم!»، خواستم بگم کسی که جنبۀ عاشق شدن داشته باشه عاشق بودنش هم نقض می شه آخه همونجا. چیزی نگفتم،خودش حتما می دونست.
دلم در مقابل دلتنگی های تو فقط یه گوشه می شینه گاهی و نگاهت می کنه، دلم به جای تو براش زیاد تنگ می شه ولی.
این کاری که از هانیبال گذاشتی انگار خودمون دوتاییم!!
پاسخ دادنحذفنگاه کن!
من هم واسه همين گذاشتمش :)
پاسخ دادنحذف