دورِ هم بودیم، بحث هامون رو کرده بودیم، شام هم خورده بودیم، خنده هامون رو کرده بودیم، ساز هم زده بودیم. دلم خواست برم پیش دخترک شب رو. بیدار نشستیم دوتایی، ساعت چهار صبح بود دیگه، حرفهامون رو زده بودیم،یه کم هم رقصیده بودیم، گریه هامون رو هم کرده بودیم، خنده هامون یه کم مونده بود ازش انگار. خسته روی مبل کنار هم دراز کشیده بودیم و این بود بخشی از مکالمه مون:
- مستی هم داره میگذره و هنوز شعر نگفتم!!!
- خونۀ ما خیلی مناسب نیست واسه هنر و شاعری و اینها، ولی نگران نباش هنوز تا شفق مونده!!
- شفق؟!!
- دارم سعی می کنم کلمات ادبی استفاده کنم که فضا برای شعر گفتنت مناسب بشه!
(خندۀ بلند و بعدش چند دقیقه سکوت):
- شفق بود یا فلق؟!!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر