دوساعتی با «گروه موسیقی خاورمیانه» دانشگاه ساز زدم و یک ساعتی هم با بچه های ایرانی تمرین کردیم. از دانشکده که اومدم بیرون هوا تاریکِ تاریک شده بود و روی چمن ها شبنم بود، حس کردم یه سمّی از تنم بیرون کشیده شده، ریه هام بازتر شده بود. یاد خودم افتادم بعد از مدتها! دلم زده میشه از خودم وقتی یهو می بینم که چقدر گیر کردم به کسی یا چیزی و کشیده شدم تا جاهایی که خودم رو زیاد دوست ندارم اونجاها. این جور وقتهاست که فقط یک حس خوب خالص که زاینده اش خودم باشم سم رو از بدنم می کشه بیرون.
فرق شعر گفتن و ساز زدن (بخصوص توی گروه) اینه شاید برام. شعر گفتن بی نهایته لذتش، گرچه شعرهام خوب هم نیست ولی وقتی می نویسم و تموم میشه حس آدمی که لکنت داشته و جمله اش رو درست و خوب تموم کرده دارم، یه آسایشِ خوب بعد از انقباض فکری و زبانی. ولی حس اون شعر هنوز به شدت گره خورده به روابط و آدمها و اعتقادات و فکرها و هرچیزی که درونم میگذره. ولی ساز زدن می تونه خیییلی مستقل و به دور از همۀ اینها حسی کاملا جداگانه خلق کنه. و آاااخ که این دواست برای من، یه حس مستقل از هرچیز و هرکس.
فرق شعر گفتن و ساز زدن (بخصوص توی گروه) اینه شاید برام. شعر گفتن بی نهایته لذتش، گرچه شعرهام خوب هم نیست ولی وقتی می نویسم و تموم میشه حس آدمی که لکنت داشته و جمله اش رو درست و خوب تموم کرده دارم، یه آسایشِ خوب بعد از انقباض فکری و زبانی. ولی حس اون شعر هنوز به شدت گره خورده به روابط و آدمها و اعتقادات و فکرها و هرچیزی که درونم میگذره. ولی ساز زدن می تونه خیییلی مستقل و به دور از همۀ اینها حسی کاملا جداگانه خلق کنه. و آاااخ که این دواست برای من، یه حس مستقل از هرچیز و هرکس.

اینجوریاس؟ نکنه اون شعرایی که به اشتراک میذاشتی هم مال خودت بوده بعضیهاش؟
پاسخ دادنحذفشعرهایی که تو وبلاگ گذاشتم آره همش مال خودمه. اگه مال کسی دیگه بوده باشه حتما اسم شاعر هم گذاشتم.
حذف