۱۰/۱۷/۱۳۹۰

خوشم میاد

توی کافی شاپ نشستم، روی یه صندلی بلند پشت پنجرۀ رو به خیابون اصلی توی شیکاگو. کنارم تابلوهای بزرگی از اقبال و سعدی و حافظ و خیام و مولوی و ارسطو و نیچه و کانت و کنفسیوس و کانت و روسو و... به دیواره. مردم میان و میرن، لباسهای زمستونی تنشونِ، هرازگاهی سرم رو از توی کتاب در میارم و فقط تکیه می دم و نگاهشون می کنم، خوشم میاد از تنهایی، خوشم میاد از نگاه کردن به آدمها.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats