رفتیم کافی شاپ، سه چهار ساعت داستان کوتاه خوندم، طبیعتا هم از هرکدوم که خیلی خوشم اومد قبلا ترجمه شده بود، فعلا سه چهارتا انتخاب کردم که هنوز خیلی به دلم ننشستن ولی تصمیم گرفتم به هرحال از فردا روشون کار کنم شاید جالب تر شدن!
تو راه برگشت یه جا ایستادیم که کاوه سوشی بگیره واسه شامش و ببریم خونه، من بدم میاد. سفارش دادیم و منتظر نشستیم بیرون، هوا خوب بود، دخترک زنگ زد: « ذهنم بهت مشغول بود گفتم صدات رو بشنوم...»، می دونستم چرا ذهنش مشغول بود! هنوز سوشی آماده نبود، با کاوه از دوستهامون حرف زدیم، دلم یه جور خیلی بدی می گیره و ازاینکه کسی نمی دونه واقعا چه جوری دلم می گیره هم دلم باز بیشتر می گیره! ... سوشی آماده بود دیگه، تو راه کاوه گفت فیلم هم بگیریم بریم خونه ببینیم، گفتم تلویزیون که نداریم، لپ تاپ من هم که سوخته، لپ تاپ تو هم که صداش داغونه...گفت اشکال نداره، فیلم ببینیم. یه کم دیگه غر زدم و بهانه گرفتم ولی اخرش این شد که « دوست فیلمیم که دیگه نیست مجبورم با تو فیلم ببینم و لپ تاپ داغونت، چاره چیه؟! ;)) بگیریم فیلم.»، خوب بود فیلم.
بعدش هم نشستیم باهم خرج و برجمون رو حساب کردیم، و خندیدیم به اینکه چقدر واسه این چندماه آخر پول کم میاریم!!! راه حل های خنده دارمون رو ریختیم روی هم. ایشالا یکی از این راه حل ها کار می کنه!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر