نمی دونم مال سنّمه یا به خاطر آدمها و زندگی هایی که دیدم توی این سالها، زندگی ای که خودم داشتم یا زندگی دوستهام. طوری که آدمها و کسایی که دوستشون داشتم باهام برخورد کردن یا طوری که من برخورد کردم با آدمها. دارم اعتقادم رو به یه چیزهایی از دست می دم، یادم میاد نوجوونیم رو، جوونیم رو و فکر می کنم چه خوب بود، چه قشنگ بود معتقد بودن، اصلا چه راحت بود معتقد بودن و باور داشتن و مطمئن بودن. حالا تنها صفت خوبی که می تونم بهش بدم اینه که چه واقعی داره می شه اعتقاداتم، که این صفت خوب هم معمولا هیچ زیبایی ای رو در بر نداره.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر