هیچ عروسکی رو یادم نمیاد از بچگی هام، که بهش دل بسته بوده باشم یا اصلا یادم بیاد مال من بوده باشه. چندسال پیش، ترم اولی که اینجا می رفتم دانشگاه و چندروز در هفته تنها زندگی می کردم کاوه یه روز همینطوری یه عروسک بهم داد، یه خرس مهربون کوچیک نرم.، ازینها که هرحالتی رو می تونی توی چشمهاش پیدا کنی. بهش دلبسته شدم، واقعا دوستش دارم، مخصوصا وقتی دلم گرفته و غمگینم دلم می خواد همش تو بغلم باشه. اصلا هم ربطی به کودک درونم نداره، بزرگ درونم دوستش داره.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر