وارد کافی شاپ شدم، دنبال دوستم می گشتم، جایی که همیشه می نشست رو نگاه کردم، نبود، جاش یه پسری نشسته بود که لپ تاپ جلوش بود و معلوم بود وِب کَمِش روشنه و لبخندی روی لبش داشت که به خاطر شنیدن چیزهای خنده دار و بامزه نبود ، از اون لبخندها که فقط چون کسی داره نگاهت می کنه که دوستت داره روی لبهات میاد و تا زمانی که اون نگاه روی توست اون لبخند هم می مونه، و خودت نمی فهمی که چقدر این قابل تشخیصِ برای بقیه. فکر کردم نباید انقدر به حالت های آدمها دقت کنم!! صورتم رو کردم اونطرف، یه کم منتظر نشستم، دیرم هم شده بود، تمرین داشتم، یه کم بعدش هم دوستم زنگ زد گفت جایی گیر کرده و نمی رسه، سوار ماشین شدم و رفتم. تو راه فکر کردم که هم خوشم میاد از این لبخند و هم ته دلم تحقیرش می کنم، شاید به خاطر اینکه به طرز احمقانه و خودپسندانه ای متوجه آدمهای اطرافش نیست. اون لبخند، آدمها رو نادیده می گیره و زیباییش رو انحصاری می کنه ؛ و آدمها هم در جواب، حتی در بهترین حالتی که زیباییش رو درک می کنن، اون لبخند رو تحقیر می کنن!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر