۱/۱۱/۱۳۹۱

تمرین

تمرین موسیقی داشتم امروز، با بی حوصلگی راه افتادم، رسیدم و ساعت رو نگاه کردم، کلاس شروع شده بود ولی من بی رمق بودم هنوز، یه کم نشستم روی صندلی های بیرون دانشکده موسیقی، یه کم اونطرف تر یه دختری نزدیک بوته ها و پشت به خیابون نشسته بود روی یه صندلی سنگی، موبایل و کیفش کنارش بود و سازش روی زمین، خم شده بود و دوتا آرنجش رو به زانوهاش تکیه داده بود و دستش روی چشمهاش بود، داشت آروم گریه می کرد. بعضی وقتها دستش رو برمی داشت از روی چشمش و اشکهاش رو پاک می کرد و به کف دستش نگاه می کرد، شاید نگران آرایش چشمهاش بود. همینطوری بی صدا نشستم سرِ جام، دلم نمی خواست بلند بشم. حالت نشستنش شبیه من بود وقتی چندسال پیش توی میدون سلماس نشسته بودم و گریه می کردم و یه پیرمردی اومد پیشم و پرسید چرا اینطوری گریه می کنم و کلی باهم حرف زدیم. هرچی فکر کردم یادم نیومد قیافه ی واضح پیرمرد رو، به جز چونه اش که همون موقع که نگاهش می کردم مطمئن بودم چونه اش رو حتما یادم می مونه و به همین دلیل هم یادم موند! دور و بر رو نگاه کردم، سبزی چمن ها چشمهام رو می زد، دختر رفته بود و من هنوز اونجا بودم، یک ساعت بیشتر از تمرین گذشته بود، باید می رفتم دیگه.

۲ نظر:

Web Stats