در این سی سال عمرم توی خانواده مون زیاد عزیز از دست دادیم، خییییلی بیش از متوسط آدمهای دیگه من عزاداری دیدم و خاک و قبر و.... طبیعتا حرف از مرده ها هم بوده همیشه توی خونه، چون زیاد بودن و هر از گاهی هم از یکی شون یاد کنیم میشه همیشه! پارسال توی خونه حرف از نوشته های روی سنگ قبر بود که مامانم گفت تو رو خدا برای من چیزی ننویسید جز « شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم.»؛ سریع حرف رو عوض کردم و دعوا کردم که چرا از این حرفها می زنین و از ذهنم پسش زدم . دیشب خواب دیدم مامانم مرده و من همش داشتم خودم رو می کشتم که مامانم این شعر رو می خواسته و هیچکس بهم گوش نمی کرد، بابا هم همش سیگار می کشید و اصلا نمی شنید من چی می گم. این دومین بار بود که خواب مردن مامانم رو می دیدیم، اولین بار ده دوازده سال پیش بود که انقدر توی خواب خودم رو کشتم که فکر کنم بعد از اون جرات نکردم دیگه خوابش رو ببینم تا دیشب...الان هم نمی دونم چرا فکر کردم باید بنویسمش اینجا، بعضی وقتها که خیییلی عصبانی و بی تابم حس می کنم یه چیز بدی که تو ذهنم مخفی می کنم و جرات ندارم بلند بگم رو باید پرت کنم بیرون.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر