۲/۰۱/۱۳۹۱

هشت پا

سالها می گذره از انجام دادن کاری اما خودت هم می فهمی که هنوز لِم انجام دادنش رو بلد نیستی. اما یه روز به طور اتفاقی پیداش میشه. روی سیمِ بم زدن چیزی بود که هرچقدر هم یاد گرفته بودم که دستم چه جوری و با چه زاویه ای باید اون بالا حرکت کنه باز هم می دونستم که لِمش دستم نیومده بعد از اینهمه سال و فقط دارم درست انجامش می دم. نمی تونستم توی اون محدوده با دل آروم بچرخم. یه روز موقع زدن چهارمضراب ماهور علیزاده دیدم که انگشت هام رفتن واسه خودشون. انقدر کیف داد که نگو. زاویه ی انگشتها و سرعت و اینها نبود که تغییر کرده بود، تنها چیزی که فرق کرده بود این بود که انقدر داشتم تند می زدم که فرصت نکرده بودم بترسم! ترس، ترس، ترس، همه چیز رو می گیره از آدم؛ امنیت، اعتماد به نفس، خواب، عشق، روی سیمِ بم خوب زدن! دوستی، آرامش، خوبی! چقدر بدم میاد ازش و چقدر مثل هشت پا چسبیده بهم چندوقته.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats