۳/۲۸/۱۳۹۱

هیس، آروم، صدات می ره بیرون

با خراش اول می گم «آخ! چاقو دستته مواظب باش!»، دفعه دوم که بیشتر فرو می ره اعتراض می کنم، دفعه ی سوم عصبانی می شم و فکر می کنم « یعنی از قصده؟»، دفعه ی چهارم کلافه می شم و گریه می کنم، دفعه ی پنجم فکر می کنم صدام داره کم کم زشت می شه از شدت این اعتراضی که بلد نیستم چه جوری بیانش کنم. صدا، صدایی که نشون می ده وجود دارم، نمی خوام زشت بشه. به دستش نگاه می کنم که از محکم نگه داشتن دسته ی چاقو رنگش صورتی و قرمز می شه، و ساکت می شم دیگه. آخ سکوت چه خوبه، سکوت، سکوت، سکوت، آخیش گلوم. اما آخ، حالا که بغض گیر کرده تو گلوم چی می شه یعنی؟ صدای توی سرم می گه « اگه صدات در بیاد چاقو باز هم عمیق فرو می ره.» انقدر ترس برم می داره که به صدای توی سرم هم می گم «هیییییس، آروم، صدات می ره بیرون!»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats