دلم درد گرفته، می رم کشوی داروها رو باز می کنم، قوطی مسکن رو تکون می دم، خالیه. صبح که دخترک اومده بود کمک کنه اینجا، دونه ی آخر قرص رو بهش داده بودم، هردومون هم خندیدیم که چه خوب که یکی مونده بود براش، حالا نمی دونم چرا باز همون قوطی رو تکون می دادم، انگار که معجزه ای هم میشه! یاد اون شب افتادم که خونه ی کسی بودم و شب هم مجبور شدم بخوابم. صبح زود از درد بیدار شده بودم، خیلی هم آشنا نبودن که برم سر کشوهاشون و داروهاشون! خلاصه که فقط از تخت اومده بودم پایین و به زمین چسبیده بودم از درد. فقط به ذهنم رسید که با یکی حرف بزنم تا حواسم پرت بشه، یک ساعتی اس ام اس بازی کردیم تا تونستم از زمین کنده بشم بالاخره. اون موقع ها مجبور نبودم تو قوطی خالیِ قرص دنبال معجزه بگردم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر