۴/۰۹/۱۳۹۱

گردباد، زشت و زیبا


چندماه پیش یه خواب خیلی عجیب دیدم، یعنی تصویرهاش خیلی عجیب بود. همه جا شلوغ بود، همه داشتن فرار می کردن انگار، من هم داشتم فرار می کردم از یه چیزی، یا یه کسی، که رسیدم روی یه بلندی ای که هیچکس نبود، هوا ابرِ ابرِ ابر ابر بود، ابرهای بزرگ عجیب وحشتناک زیبا. روی بلندی که رسیدم ابرها یهو شروع کردن به کنار رفتن، ااااانقدر قشنگ بود این تصویر که حد نداشت، یهو شفاف شد همه چیز، خیلی شفاف، پشتش هم یه شهر خیلی قشنگ بود، من مات و مبهوت زیبایی اش شده بودم که دیدم چهار پنج تا گردباد دارن از انتهای شهر میان به طرفم. حس کرده بودم که کسی کنارمه موقع فرار کردن، و حالا داشت دستم رو می کشوند که یه جایی پناه بگیریم، من هی با کلافگی دستم رو از توی دستش می کشیدم بیرون و می گفتم ولم کن خیلی قشنگه می خوام نگاه کنم! اون رفت و من همینطوری ایستاده بودم و هم کِیف می کردم و هم از ترس داشتم می مردم.
دیشب باز خواب گردباد دیدم، خواب دیدم که با کاوه توی ماشینیم و چندتا گردباد پشت سرمون دارن میان و  با سرعت نزدیکمون می شن، کاوه می دید گردبادهای پشت سرمون رو اما بیشتر مواظب بود که از سرعت مجاز بیشتر نشه سرعتش!!! و من داشتم حرص می خوردم و داد می زدم که ول کن قانون رو، گاز بده!! بعدش پیچیدیم توی یه کوچه، و وقتی داشتم نگاه می کردم که گردباد عبور کنه، دیدم گردباد با اون سرعتش تبدیل به یک توده ی سنگین و سیاه و ساکنی شد که به زحمت می تونست حرکت کنه اصلا، من می ترسیدم که وارد کوچه هم بشه با این سنگینیش و خفه بشیم، اما انقدر سنگین شده بود که حتی شکلش نمی توست تغییر کنه و نفوذ کنه توی کوچه، حتی نتونست هوای کوچه رو یه کم تار کنه انقدر که چگال شده بود، همینطوری حرکت کرد و آروم رد شد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats