با همه ی بی تابی ها و گریه هایی که ماه ها و روزهای آخر به خاطر رفتن از خونه و شهرمون کردم، اما انگار باور نداشتم ته دلم، هنوز برام حس سفر داشت رفتن از اون خونه. حس اینکه مثل بیشتر تابستون ها دارم می رم و بر می گردم. امشب با صدای دومین رعد و برق، با صدای بارون آسمون تهران یهو یاد خونه مون افتادم، یاد اون پرده های عمودی و بلند که صبح کنارشون می زدم و اون کرکره های افقی که تمیز کردنشون مصیبتی بود و همیشه چندتا پشه ی ریز زیرِ آخرین ردیف مرده بود. یاد نوری که شبها از لای پرده میومد تو، یاد صدای سوت قطار که ساعت یک شب میومد و من یواش می گفتم قطارم اومد من دارم می رم!! و تو می گفتی نرو تو رو خدا! بارونِ تهران، چقدر دلم تنگ شده بود واسه بارونِ تهران و چقدر یهو واقعی شد دلتنگی هام. هنوز جرات نمی کنم یاد پیاده رفتن تا خونه ی اون و خیس عرق شدن و دوش گرفتن و پشت سرهم فیلم دیدن و غذا درست کردنمون بیفتم، یاد اون فنجون های قهوه ایش که زهرمار خوردن توش هم مزه ی دوستی محض می داد، چه برسه به چایی ای که تازه دم می کرد. یا مست کردن و حرف زدن با دخترک، سوال هاش و شلوغ کردن هاش، دیوانگی های کنار رودخونه. و یاد خونه که ساعت های آخر خالی ِخالی بود و من و دخترک نشسته بودیم کفِش و آروم اشکمون میومد و فکر می کردیم به اینکه چه خوش گذشت! و من و تو که دلمون نمیومد خداحافظی کنیم از خونه ی خالی، در رو که می بستی گفتم یه دیقه صبر کن، گفتی تو رو خدا نکن. اما اگه نمی کردم پشیمون می شدم، یه دور دیگه زدم توش با چشمهام که مثل الان تارِ تار می دید.
انگار امشب باورم شد که این سفر نبود، کوچی دوباره بود، و حالا با صدای بلند این رعد و برق دلم همه اش از جا کنده می شه و تشخیص نمی دم از دلتنگی بود یا از صدای بلندش.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر