یه جای دنج کوچیک که ساندویچ هاش عااالیه قرار گذاشتیم، من و کاوه زودتر
رسیدیم، رفتیم یه میز سه نفری کنار پنجره رو گرفتیم. چند دقیقه از نُه شب
گذشته بود، حس عجیبی بود. کاوه رفت دستش رو بشوره، سرم رو انداخته بودم
پایین و ذهنم پراکنده بود، کسی از تو خیابون با انگشت زد به شیشه، چهره ام
باز شد از دیدنش. در رو باز کرد و اومد تو، با اون قد بلندش سخت به شونه
هاش می رسیدم اما رسیدم و محکم بغلش کردم، یه کم با تعجب نگاه قیافه ام با
مانتو و روسری کرد، تا حالا ندیده بود اینطوری! کاوه اومد، صدای هردوشون
بلند شد از شادی و سلام علیک شلوغ و گرم. یک ساعتی اونجا بودیم و اخبار این
شهر و اون شهر رو به هم دادیم به سرعت! بعدش هم با ماشین یه کم خیابون
گردی کردیم، حس عجیبی بود تو ماشین نشستن وقتی اون رانندگی می کرد، برای
چند لحظه زمان و مکان رو قاطی می کردم، جاده ی آستین به هیوستن یا بزرگراه
مدرس؟!! راهی که به "کشتارگاه" می رسید یا خیابون ولیعصر!؟ از ماشین پیاده
شدیم و یه کم راه رفتیم، خوب بود، خیلی خوب بود، همیشه خوبه.

الان حسادتی کردم بهتون که از عمق و شدتش خودم تعجب کردم...
پاسخ دادنحذفدوست صمیمی من ... خوشحالم که خوبه. این از عمق دلتنگی کم میکنه
پاسخ دادنحذف