بیرون منتظر موندم تا بارش رو تحویل بده و برای خداحافظی بیاد. توی این فاصله روی زمین نشستم و به مردم نگاه کردم. چهره ها انگار سایه ای از هول و نگرانی توشون بود، ترس از دور یا دیر شدن، اما شاد و هیجانزده بودن اکثرا. دخترها با لباسهای رنگی و کفشهای بلند و آرایش های تازه، منتظر رد شدن از اون در و رهایی در آب و باد و آفتاب لابد. با خودم فکر کردم «یعنی همه دارن تفریحی می رن سفر؟ اصلا کسی برای دور شدن و کسی برای خداحافظی اومده؟!» یهو چندتا سکه افتاد روی زمین جلوی پام، مردی نسبتا مسن از جمعی که کنارم ایستاده بودن خم شد و سکه ها رو با یه دست برداشت و با اون یکی دست دستمالی که از توی جیبش در اورده بود رو برد زیر عینکش و چشمهاش رو پاک کرد. کمر راست کرد اما هنوز آماده ی برگشتن به حلقه ی خداحافظی نبود، پشت بهشون ایستاد و شونه هاش تکون می خورد و دستمالش مرتب می رفت زیر عینکش. اشکهای من هم باهاش سرازیر شد، کنجکاوانه نگاهم رفت به سمت حلقه ی کوچکشون. دختری با مانتوی قرمز، با چشمها و دماغ قرمز داشت به باباش نگاه می کرد که پشت به اونها ایستاده بود و شونه هاش می لرزید. مادر مسلط تر ایستاده بود و نگران دیر شدن بود و هر از چندی می گفت « دیگه برو مامان، دیرت می شه.» مادر و برادرش رو بغل کرد، گریه کرد، اومد سمت پدرش، پدرش رو بغل کرد، طولانی، طولانی، طولانی، تموم نمی شد، یادم میومد این حس رو، حس کنده شدن، حس ترس و ناباوری از اینکه اگه از توی این آغوش در بیای چیزی از زندگیت تموم شده دیگه.
اومد بیرون، چند دقیقه نشستیم، بلند شدیم، آروم گریه کردم و بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم که « زود میام.»
اومد بیرون، چند دقیقه نشستیم، بلند شدیم، آروم گریه کردم و بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم که « زود میام.»

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر