۷/۰۸/۱۳۸۸

دخترک و خانومی


چندروز پیش با خودم فکر می کردم كه این اولین اتاقیه كه مالِ خودمه. تا وقتی كه ایران بودم كه همیشه با "خواهری" اتاقمون مشترک بود،بعدشم كه معلومه. چقدر عجیبه این حسّ مالکیت، كه البته به اتاق و اشیاء هم ختم نمی شه و به سرزمین و عشق و دوستی و خیلی چیزهای عجیب غریب دیگه هم می رسه. گاهی ویرانگر و گاهی لذت بخش.
این چند هفته برام عجیب بوده. حس می کنم دوتا زندگی دارم. یکیش مالِ خودمه و یکیش مشترک!! چهار روز میشم یه دخترک تنها كه کیف کولی میندازه و میره مدرسه و برگشتنه تو راه یا قدمهاش رو میشمُره یا سرش به آسمونه و داره از تو ابرها شکل پیدا می کنه.
و سه روز هم میشم "خانومی" با همه لذّتش و نگرانیهاش و همه و همه چیزش.

۷/۰۵/۱۳۸۸

زندگي من كه اينجا نيست!!


دیشب رفتيم پیش يكى از دوستهامون كه تازه خونه خریده بودن ونمي خواستن شب اول تو خونه شون تنها باشن. اولين حسّ من در مقابل خونه خریدن بچه ها اینجا اينه كه ناخودآگاه پیش خودم مي گم "اِ، چرا؟!!" و خب قاعدتا جواب اينه كه چرا نداره،ميخوان زندگى كنن،سر كار ميرن،خونه ميخرن...انقدر كه خودم حسّ "موقت اينجا بودن" رو دارم، حتی وسايل زندگيم انگار یه طوريه كه خب" من كه چند وقت ديگه دارم مي رم!زندگي من كه اينجا نيست!" و حالا فرض كنيد كسى 10 سال از زندگيش همين رو به خودش بگه!
بهم نگين چون خودم مي دونم وخودم مي ترسم از اون روزى كه دارم ميگم "زندگيم همون بود" ولى خب چاره اى ندارم،زندگي من كه اينجا نيست!!

۷/۰۲/۱۳۸۸

سازِ تنها


دوران كنكور بود و كمتر مي تونستم ساز بزنم،استادم بهم گفت اشكال نداره كه نمي تونى ساز بزنی،ولى حواسِت بهش باشه،هربار كه از تو اتاق رد ميشى بِهش يه دست بكش مبادا ازت دلخور بشه
اين چندروز همش به ياد ساز مشكاتيان بودم، چه تنها شده.

۶/۳۰/۱۳۸۸

خدایا از رفتن اينها دلم مى گيره...



به هر آهنگى از ساخته هاى مشكاتيان گوش مى كنم با غبطه ميگم خدايا يعنى چى تو سرش بوده،روحش از چى بوده،واقعا چه حسى داره "مركب خوانى" رو ساختن؟چه حسى داشته وقتی داشته از "بیداد" می گفته؟
گرچه تو ايران موسيقى دانها باهم نا مهربانند، من خودم رو به جاى شجريان ميگذارم، خودم رو به جاى لطفى ميگذارم،خودم رو به جاى عليزاده ميگذارم،خودم رو به جاى ناظری ميگذارم و براى خاطره هاى باهم بودن هاشون،باهم ساز زدن هاشون سخت دلتنگ ميشم و سخت دلگير از اينكه ايران ديگه آهنگسازى به اين بزرگى نداره و...سخت دلم مي خواد گريه كنم

۶/۲۷/۱۳۸۸

يه روزهايى مثل امروز ...


يه روزهايى مثل امروز دلم بيشتر مى گيره كه ايران نيستم، يه روز هايى مثل امروز دلم مي خواد مردُمم به شكل يك آدم در بياد و من اون آدم رو محكم در آغوش بگيرم، يه روزهايى مثل امروز دلم مي خواد بگم صبر كنين تا منم بيام بى معرفتها. و فقط يه روزهايى مثل امروزه كه دلم مي خواد چهرۀ ديكتاتور رو ببينم.

۶/۲۱/۱۳۸۸

دوست داشتنی


چندشب پيش خواب ديدم يه دختر بچه كوچيك رو به فرزندى قبول كردم. و اولين چيزى كه با جدّیت و ترس و نگرانى مى خواستم بهش ياد بدم اين بود كه "اگه آدمها رو دوست نداشته باشى، دوست داشتنی نیستی "...!!

۶/۱۸/۱۳۸۸

حس گرا ؟!؟؟


هرچى بيشتر ميگذره بيشتر متوجّه می شم كه مِیل و توانایی ام برای حرف زدن داره کم مي شه و دچار مرزبندی های احساسی- منطقی هم شدم. اگه بخوام مي تونم تا جايى كه مي شه از حسّ آدمها، از روحيات خودم، از هر چيزى كه بشه به طور درونى حسش كرد و لمسش كرد حرف بزنم يا توصيف كنم يا بشنوم. اما زمانى كه بحث علمى و خيلى منطقى و فرمولى ميشه - حتی در زمينه هايى كه هم برام بسيار جذّابه و هم معلوماتم در حدّى هست كه دوست داشته باشم و بتونم راجع بهش حرف بزنم- زبونم سنگين ميشه. برای انتقال اون چيزى كه مي دونم، دست و پا می زنم و سخت تر هم می شه وقتيكه تأثیراين ضعف رو مي تونم آشكارا در چهرۀ طرف مقابلم ببينم! عکس العمل بعضی ها هم مثل این آدمهایی می مونه که با يک نابينا بلند بلند حرف مي زنن!ا

۶/۱۳/۱۳۸۸

...ومی گه لِنگش کُن!

..
ديروز با يكى از همكلاسى هام حرف مى زدم كه كُرد بود،كُرد تركيه. بهم گفت كه از ايرانى ها خيلى خوشش مياد چون زير بار حرف قدرتهاى دنيا نميرن!چون در مقابل آمريكا ايستادن!ا
يك نوع تفكر پوسیدۀ جا افتاده دركشورهاى منطقه: در هر شرايطى بايد از اون كسى كه قدرت دستشه
بدمون بياد، فرقى هم نمي كنه كه كى باشه، رابطه باهاش سود داشته باشه یا نداشته باشه،اصلا كارى به كار ما داشته باشه يا نداشته باشه. گذشته از هر چيزى بايد ازش بدمون بياد و منتظر باشيم که یكى مشت محكم بزنه به دهان اون ابرقدرت تا ما شاد بشیم!ا
حالا كشورهاى محترم همسايه با آرامش از رابطه با قدرتهاى دنيا سود مي برند و زندگيشون رو مي كنن و
ما يكى در ميون هواپيماهامون سقوط ميكنه ولی بايد خوشحال باشيم كه در عوض اینها از ما خوششون میاد؟ که در عوض مقابل آمريکا ايستاديم؟!!تازه كدوم ايستادن؟اگه ايستادن بود باز دلم نمي سوخت! ايستادنى كه تنها شاهدش يك سرى حرفهاي گنده گندۀ رييس جمهوره، رييس جمهورى كه حتی دیگه منتخب مردم هم نيست.
نه خیلی ممنون، ما نمی خوایم شما ما رو دوست داشته باشین.

۶/۱۲/۱۳۸۸

ولم كن! خودم ميرم



هميشه در مقابل كارهايى كه مى ترسم از عهده شون بر نيام اولش يه كم پس پس ميرم. البته بستگى به روحيه م در اون مقطع زمانى هم داره (كه خيلى هم بالا پايين داره!)، اما معمولا با هزار ترفند خودم رو راهى مى كنم. حتى اگه شده با قدم هاى كوچيك و نامطئن، قدم هايى كه خيلى وقتها كسى نمى بينه جز خودم.
اما خب مسأله اينه كه هميشه زمان كافى برای اينكه خودت رو قانع كنى و جلو برى ندارى.
شرايط هولت ميده، عصبي ت ميكنه، دلت مي خواد پسش بزنى بگى
"ولم كن! خودم ميرم"

۶/۱۱/۱۳۸۸

پنجره



اولين چيزى كه تو اتاقم دوست داشتم پنجره ش بود.مثل پنجره هايى مى مونه كه وقتى بچه بودم تو نقاشى هام مى كشيدم. يه خونه كوچيك كه كنار رودخونه ست،پشتش كوهه و خورشيد بين كوه هاست، و بالاى خورشيد هم چندتا پرنده دارن پرواز ميكنن.از دودكش خونه هم دود بلند ميشه و يه .پنجره كوچيك داره كه پرده ش از وسط به شكل مورب به دو طرف كنار زده شده.
حالا من فقط اون پنجره رو دارم

۶/۱۰/۱۳۸۸

در سکوت



پیرمرد بِدون هیچ حرفی بی وقفه کار میکُنه.باخودم می گم وقتی بابا می گه "آدم زحمت کش" حتما منظورش این آدمه.دلم می خواست باهاش حرف می زدم.تنهاییش ودر سکوت کار کردنش،قدم زدنش،حضورش تو خونه آشناتر و سبک تراز بقیه ست

Web Stats