۱۰/۰۷/۱۳۸۸

گريۀ مهتاب


صبح زود با صدایِ گريۀ مهتاب از خواب بيدار شدم،دلم درد گرفته بود از درد. نشستم، دلم می خواست مثل همیشه بیدارش کنم و بهش بگم "خوابِ بد دیدم" تا بغلم کنه و بگه "نترس، خواب بود،نترس،چیزی نیست".دلم نیومد، ولی ديگه هم نخواستم كه بخوابم. رفتم زير دوش كه صدایِ آب بشوره اون صدای درد رو. از حمام برگشتم و ديدم بيدار نشسته و لپ تاپش بازه و با بُهت و بُغض می گه دارن می كُشن باز!
مسافرتيم،تو خيابونهایِ نیويورک چهار پنج ساعت راه می ريم. گاهى در حدّ چند دقیقه شكوهِ يك كليسا پَرتم می كنه به يك جايى كه هيچ چیز نيست جز همان. و يكهو باز ماتم می بره به مردُم، مردُمِ سرزمینِ خودم. درختِ بزرگ کريسمسس،مردم آنها رها،آزاد و زیبا، عكس می گيرن و می خندن ...و ما پنج شش نفر يك گوشه ايستاديم و با موبايل یکی از بچه ها داريم خبرها رو چك می كنيم، تعداد كشته ها به شش نفر رسيد،تعداد كشته ها به ده نفر رسيد،تعداد كشته ها...تعداد كشته ها...تعداد كشته ها...چه می کنید با مردُمم،چه می کنید با دوستانم،چه می کنید با عزیزترینانِ من ای تحقیرشدگانِ حقیرپرست،چه می کنید.

۱۰/۰۲/۱۳۸۸

همیشه هست


چندتا تیکه لباس تو دستمه و میرم توی اتاق کوچیک تا امتحانشون کنم. پشتِ درآدمهای زیادی منتظرایستادن تا اتاق ها خالی بشه. صدای همهمه و موسیقی میاد. لباسها رو میگذارم یه گوشه و یه کم می شینم، بلند میشم و تو آینه زُل می زنم به خودم. انقدر نگاه می کنم تابه اون لحظه می رسم که از آشنا بودنش وحشت می کنم و خنده م می گیره و ولش می کنم. فکر می کنم لحظه ای بود و رفت ولی لذتش وسوسه می کنه. دوباره امتحان می کنم،باز هم هست. یادم میاد که همیشه هست و چقدر هم نزدیک. و من دوستش دارم!

۱۰/۰۱/۱۳۸۸

بی تفاوت!


با بی تفاوتیِ محض می گم " حالا چه فرقی می کنه"... که بشنوم " فرق می کنه".

۹/۲۹/۱۳۸۸

مردِ خوب مُرد


اولين بارهايى كه اسمش رو می شنيدم توی جوك ها بود،كوچيك بودم. يك بار بعد از شنيدن يك جوك خيلى احمقانه توی مدرسه،كنجكاو شدم و از بابايى پرسيدم"اين منتظرى كى هست؟" بابايى گفت كيه و اضافه كرد كه به همين دلايل هم اين جوک ها براى تحقیر کردنش ساخته می شه.
ظلم رو ديدن و ساكت موندنه که انسان رو حقير می كنه.اعتراضِ اين مرد،تنها صداى اعتراض به اعدامهاى سال ۶۷ از ميان دولتمردان، شجاعانه و قابل ستايشه و زيباتر هم ميشه وقتى فكر كنى كه این تنها صدا از مردی بلند می شه که در چند قدمىِ قدرت بوده.
چه خوبه آدم با وجدانِ راحت چشمهاش رو ببنده.

۹/۲۷/۱۳۸۸

قُل قُل


دیروز و امروز خیلی ساز زدم،امروز بعداز مدتها دوباره حس می کردم خون توی دستهام قُل قُل می کنه و صورتم هم قرمز میشه موقع ساز زدن،این قشنگیهاش بود و البته که ماتحت مبارک هم سِر شد و لَنگ هم می زنم بس که پا از روی پا رد کردم روی این زمین سِفت!

۹/۲۵/۱۳۸۸

آب


چندوقته كه يادم رفته تشنگى چه جورى بود. يه موقعى با لذّتِ تمام سرم رو می گرفتم زيرِ شيرِ آب سرد و راه گلوم خنک مي شد و نفسم که بند میومد سرم رو بالا می اوردم و تو دلم و گاهی هم بلند می گفتم هيچ چيزى توی دنيا بهتر از آب نيست. بعد از دو سه ساعت تو خیابونهایِ تهران و دانشگاه و ترافیک،يكراست می رفتم سر يخچال و دو سه ليوان آب پشتِ هم مي خوردم،چقدر مزه می داد، مخصوصا اون موقع كه مامانى يه بطری شیشه ایِ آب هم خريده بود كه وقتى ازش آب می ريختى صداى جيك جيك می داد! حالااما به ندرت تشنه می شم یا وقتی هم می شم نمی فهمم و میگذره! يعنى بعضى وقتها كلافه ميشم می رم درِ يخچال رو باز می کنم، كلّى ميوه می خورم،گاهى سالاد درست می كنم می خورم،چند دقيقه بعدش فكر می كنم شاید فقط تشنه بودم.

دیروز می گه چندروزه آب نخوردى؟ ميگم فكر كنم دو روز،عصبانى و ناراحت ميشه، ميگه "خشك ميشى می ميرى" !!

۹/۲۰/۱۳۸۸

دورِ باطل؟


سعى می كنم، كلنجار ميرم و به اين باور نزدیک می شم كه چه با ارزشه موقعيتى كه توش هستم،چه خوبه دست و پا زدنِ اینطوری، چه خوبه كه حسّ آويزون بودن از دنيا رو ندارم،چه خوبه كه حداقل از وقتيكه دانشگاه ميرم دچارِ ركودِ محضِ طولانی نشدم،و همۀ اينها تجربه هاى خوبی هستن،و باز اين كلمه،"تجربه"،و صدايى كه ته دلم با مهربانی و طعنه ميگه :"و فاصله تجربه‌ يی بيهوده است".

۹/۱۸/۱۳۸۸

گفتمانِ موسیقیایی!


ديشب با بچه ها تمرين داشتيم كه براى شب يلدا ساز بزنيم.چهار نفریم با سليقه هاىِ کاملا متفاوت. نوازندۀ تنبك مون قبلا نمي دونم اهلِ چى بوده ولى جديدا اهلِ سراج شده انگار! تلاش مذبوحانۀ یواشکی هم مي كرد كه آهنگى نزنيم كه مجبور بشه "شيش هشت" بزنه چون شب يلدا تو محرّم افتاده. و ما سعی می کردیم احتراماتمون رو جمع کنیم براش و آروم بگیم بابا عاشورا نیست که. اونهم در جواب ریسه میره و زیرِ لبی میگه البته من عاشورا دارم می رم فلان جا اِسکی!در نتیجه احتراماتِ ما هم ته کشید .
بچّه مثبتمون اهلِ رديفِ و لطفى و كيانی. از وقتی به دنیا اومده هم معلوم بوده که باید تار بزنه انقدر که بهش میاد! مضرابهاش هم تمیز و خوش صداست.
خواننده مون تو كارِ بنانِ و ضمنا هرباری که دورِ هم جمع می شیم پيشنهاد آهنگ محلى ميده و توضيحِ اينكه آهنگ لُرى كمانچه مي خواد و با تارِ تنها كچل ميشه ظاهرا قانعش نمي كنه و دفعه بعد باز پيشنهاد مي كنه.
تنها دخترشون(من)هم کافر و اهل عليزاده ست(بیشتر از این از خودم تعریف نمی کنم!!).
خلاصه اگه تو ايران همديگه رو می ديديم احتمالا در چهار جهت اصلى جغرافيايى از هم دور می شديم،ولى خب اینجا وقتى دلمون بخواد ساز بزنیم،می تونیم به هم گوش بدیم و از بودن باهم كلى لذت ببریم و همدیگه رو مسخره كنیم و در نهايت يه برنامۀ موسیقیِ قاطى هم بدیم که شنونده سرش گیج بِره. ولى در عوض تویِ تمرين ها خستگى از تنِ من كه بيرون ميره.

(فکر کنم آستین شرطِ جدید برایِ پذیرش دانشجویِ ایرانی گذاشته،اون هم اینه که اگر سازِ سنتی می زنید فقط باید تار باشه!! بابا یکی تو این شهر نمیاد که به جز تار یه ساز دیگه بزنه؟)

۹/۱۶/۱۳۸۸

و این هم یعنی


هر بار سینۀ خودش هم پُر از درد می شه، ولی چاره ای نیست، باید مُدام هولش بده عقب.اون هم اول در سکوت مقاومت می کنه و بعد هم که دردش میاد با چشمهایِ پُر و صدایی که سعی می کنه صاف و مطمئن باشه میگه "خودت رو خسته می کنی،من دور نمی رم" و این هم یعنی فقط يك هولِ كوچيكِ ديگه مونده تا رفتنش.

یواش تر !



نگرانم دوباره،بايد منتظر بشينم مثل همیشه،بايد تو دلم هِى تكرار كنم كاش كسى كشته نشه امروز. بايد باز آويزونِ خیال بشم و بهشون بگم لامصب ها يواش تر بزنین امروز!!

۹/۱۳/۱۳۸۸

لا لا لااااالا...لالالااااالا


چشم هام رو می بندم "يك ظرفِ... پُر ميوه...يك باغِ...پُر گل، پرواااز پروانه...آوازِ بلبل"...
گرچه هيچوقت كار نمی كنه،اما نمي دونم چرا هميشه امتحانش می كنم!

۹/۱۲/۱۳۸۸

خوبی های بی مزه


راننده سرویس اتوبوسهاى دانشگاهمون تقريبا همه شون زن هایی هستن كه بالای چهل سال دارن.همه موهاشون درست كرده و ناخنهاشون لاک زده ست. موسيقى رو بلند مي كنن و در حالِ رانندگى با آهنگ می خونن و سرِ جاشون حركات موزون و نرمى هم مي كنن. موقعِ سوار شدن باهات سلام عليك مي كنن و موقع پیاده شدن هم خداحافظى و توصيه هاى مادرانه كه مراقب خودمون باشيم،گرم بپوشيم و.... بچه ها هم وقتی پياده میشن همه تک تک تشكر مي كنن.اينها چيزهايی هستن كه نمونه ش زياده اينجا. باید خوشایند باشه، من هم البته بعضى وقتها یه کم انرژى مي گيرم و خوشم میاد،ولى بیشترِ وقتها دلم می خواد بگم "اَااااه،چقدر تكرارى و لوووووس هستين شما، جمع كنين بساطتون رو"
شاید هم البته به خاطرِ زنِ ترشی فروشِ پشتِ مجلسِ بهارستانِ که حرصم از این بیچاره ها در میاد!

۹/۱۱/۱۳۸۸

تنها کسیکه


تنها كسیكه مي تونم روبروش بشينم و افسار از "بدترين من"ى كه مي شناسم باز كنم و مطمئن باشم از پسش باز منم كه ديده ميشم. تنها كسیكه وقتى از بدترين كارها و حس ها و فكرهايى كه داشتم بهش ميگم انگار كه از طبيعى ترين حسّ يك انسان (كه هست) براش گفتم. تنها كسیكه دوست دارم باهاش برم سر خاك شاملو، يا برم چيتگر و اون وسط ها خودمون رو گم و گور كنيم و شعر بخونيم يا بريم بامِ تهران و اون بالا بشينيم روی لبه و حرف بزنيم. تنها كسيكه ميشه باهاش از دختر بودن و زن بودن گفت. تنها كسیكه باهاش خيلى از چيزها به كلى مفهومشون رو از دست ميدن،انگار كه هيچوقت نميتونن وجود داشته باشن،مثل دروغ و حسادت. وجود نداشتن اینها در اون انقدر طبیعیه که بودنش در بقيه باورنكردنى وغیرِقابلِ تحمل تر میشه.
حالا داره از ايران ميره و من نمي دونم كِى دوباره چشمهای مهربونش رو مي بينم. درسته که فرقى نمي كنه كجا باشه،مثل همه سالهايى كه اون مشهد بود و من تهران، مثل سالهايى كه من اينجا بودم و اون اونجا،هميشه هست. ولى ديدنش مثل از زيرِآب بيرون اومدن و نفس كشيدنه برام، كاش طول نكشه تا من يه نفسى بكشم :)

Web Stats