باز توی تنهایی و فکر کردن های زیادِ ماخولیایی دارم خودم رو کوک می کنم به سمت ملال و انزوا و تکرار و تنهایی، چشم درد و وجدان درد از بیهودگی. باید داستان کوتاه دیگه ای برای ترجمه پیدا کنم.
۷/۰۶/۱۳۹۰
به اندازۀ کافی
می نوشتی، درد و بیچارگی و خون و چاقو و کشتن، پرده در پرده، مست نوشتن بودی. قلم و چاقو همزمان از دستت افتاد آنگاه که چشمان کم سویت درد را در چشمان قربانی داستانت به اندازۀ کافی ندید! بی صدای مهیبی حتی، داستانت فرو ریخت... بی گمان پی داستان دیگری هستی که قربانی ات زانو زده با چشمان مچاله شده از درد لایق نوشته شدن باشد!
۷/۰۲/۱۳۹۰
زندگی، عشق و پرهیز و دیگر هیچ!
یک هفته ای میشه که برگشتم از ایران، باز هم بی درنگ مشغول به تغییر دادن خونه شدم. از تصویرهای چند قدم قبل پرهیز می کنم. تمرین ساز رو شروع کردم، باورم نمیشه سر انگشتم تاول زده واقعا! البته شب که می خوابم بهتر میشه طوریکه صبح می تونم باز بزنم، اما همینقدرش هم مزه می ده! از زیاد حرف زدن با ایران (بجز مامان بابا) پرهیز می کنم. از هفتۀ دیگه هم چندروز در هفته می رم ورزش. از گوش دادن به موسیقی خاطره انگیز هم پرهیز می کنم. کتاب «چخوف» رو دارم می خونم و معمولا در سکوت، به شدت داره می چسبه، اضطراب تموم شدنش رو دارم. از بی خوابی هم پرهیز می کنم.
۶/۳۱/۱۳۹۰
لرزش
پنج دقیقۀ اول که تمرین رو شروع کردم احساس کردم دست چپم ناتوانه، دستم رو پایین انداختم مثل یک پیرزن صدساله شروع کرد به لرزیدن! روز قبل ناخن هام رو کوتاه کرده بودم، با ناخن نمیشه ساز زد، دستهام کوچیک تر از همیشه شده، چند دقیقه نگاه کردم بهش که چه بد می لرزه. بعد از یک ربع یه کمی راه افتاد، بعد از نیم ساعت سر انگشتهام شروع کرد به داغ شدن. دو ساعت پشت سر هم بدون وقفه فقط یک اتود رو زدم. دستم قوی نبود اما دیگه تلاش کردن راحت بود. تکرار زیاد و یکباره در اجرای یک قطعه خیلی دلچسب اما فریبنده ست. بعد از دو ساعت کاملا خوب و راحت و روون می تونی اجراش کنی اما فردا که ساز رو بگیری دستت درحقیقت پیشرفتت شاید به اندازۀ ده دقیقۀ اول تمرین روز گذشته بوده.
۶/۲۱/۱۳۹۰
باخت
رانندۀ تاکسی: می گن توی زندگی هرآدمی یه زمان خاصی هست که هر آرزویی کنه برآورده می شه، اما خب معلوم نیست اون زمان کِیه، اینطوریه که آدمها زندگیشون رو به یه پپسیِ خنک می بازن.
۶/۱۹/۱۳۹۰
شب من
سعی می کنم حواسم نباشه این روزها، گرچه دندونم درد گرفته از فشار دادن به هم. قبل از کنسرت با چهرۀ آرام و مسلط دوستی که انگار مطمئنه چی برای تو بهتره و تو رو هم مطمئن می کنه گفت:
- خب، امشب شب توئه!
- شب من؟ چطور؟ یعنی چی؟
- یعنی اصلا هرچقدر دلت می خواد بی تابی کن! راحت راحت، نگران هیچی هم نباش.
بدون هیچ تعجب و مکثی فهمیدم که شب شب منه و قبل از اینکه جمله ش تموم شده باشه شروع کرده بودم! ردیف دوم بلیط گرفته بود،سن پر از شمع بود و من هم فرو رفتم توی صندلیم و تا دلم خواست بی تابی کردم با صدای قربانی.
نامه
زیاد بودم ایران، چهار ماه، دور از تو. چند روز دیگه تموم می شه این سفر. بعضی ها فرصت نمی دن که دلتنگ باشم برای خداحافظ گفتن و می گن خب چهار ماه بسه برو پیش شوهرت، باید دلتنگ اون باشی دیگه. فقط خودت گذاشتی که هم مشتاق دیدارت باشم و هم دلتنگ اینجا و مامان. چون تو می دونی که غربت چیه و دلتنگی برای مامان چه جوریه، می دونی من نمیام سر بزنم و برگردم، میام دوباره و هزارباره دل میدم و دل می کنم.
از اینها گذشته، هر چقدر هم عاشق، دور بودن از تو و زندگی مشترک و غذا درست کردن و ...خیلی خوبه برای زندگیمون به خدا، مگه نه؟
مامان به تنهاییِ گذشته نیست، دوستهای خوبی پیدا کرده جدیدا، رابطه های جدیدی ساخته که من ممکنه حسودی هم بکنم بهشون! و البته همین هم هست که حالا بیش از همیشه فکر می کنم شبیهشم.
به رسم هرسال مامان بهم یادگاری هایی داد. سال پیش چهارتا استکان کوچیک بود که پدربزرگ توشون عرق می خورده و شعر می گفته! امسال هم چندتا گلدون و گلدوزی های مهین جان رو دارم میارم با خودم، و چندتا عکس. دوست دارم خونمون پر از چیزهایی باشه که دیدنشون معنا داشته باشه.
به رسم هرسال مامان بهم یادگاری هایی داد. سال پیش چهارتا استکان کوچیک بود که پدربزرگ توشون عرق می خورده و شعر می گفته! امسال هم چندتا گلدون و گلدوزی های مهین جان رو دارم میارم با خودم، و چندتا عکس. دوست دارم خونمون پر از چیزهایی باشه که دیدنشون معنا داشته باشه.
هر سال چیزی تو ذهنم حک می شه از سفر، امسال یه دفتر قدیمی چهل برگ بود، که بابا برای مامان نامه نوشته بود در دوران عاشقی. فصل های مختلفی داشت، از عاشقی و دلتنگی، تا فلسفه تا سیاست تا پیشنهاد کتاب، تا همه چیز. قبلا هم خونده بودمش اما موقعی بود که هنوز ازدواج نکرده بودیم، کم سن وسال بودم. اما حالا برام خیلی عجیب بود خوندنش، دیدن اینکه بابا چطور عاشق بوده، چی گذشته بر اون عشق و کجاست الان. ثبت شدنش روی کاغذ بیش از هر چیز دیگه ای شگفت انگیز بود. فکر کردم چقدر دلم می خواد بیارم روی کاغذ خیلی چیزها رو، دلم خواست خاطره بنویسم، برای مامانم نامه بفرستم، برای دوستهام هم، حتی برای تو هم. دلم می خواد نامۀ بعدی رو روی کاغذ برات بنویسم.
زود می بینمت.
دونۀ گندم
زود می بینمت.
دونۀ گندم
۶/۱۱/۱۳۹۰
آروم
دختر شیطون پر خنده ای بود، موهای صاف و مشکیش رو محکم بسته بود. شال بنفش پررنگش رو داده بود پشت گوشش، شاید برای نشون دادن گوشواره هاش که قشنگ نبودن زیاد، شاید هم فقط واسه اینکه به همۀ پهنای صورتش نیاز داشت تا اینکه صورتش نسبت به اجزای صورتش کوچیک نباشه. لب هاش بزرگ و گوشتی بود و رژ سرخابی پررنگی زده بود که معلوم بود دقت زیادی هم نکرده تو زدنش. خط سیاه و ضخیم پشت چشمش اما صاف و بی نقص بود. با راحتی و خنده حرف می زد، با خودخواهی به صندلی تکیه می کرد، به خودخواهیش هم. وقتی می خندید چین های ریزی کنار بینی اش جمع می شد. «چشم خند»ی داشت که ممکن بود با «آن» اشتباه گرفته بشه، «آن» نبود. نمی دونم، شاید نیم ساعت یا یک ساعتی گذشت. خداحافظی کردیم، وقتی نشستم توی ماشین چراغ کوچیک سقف رو روشن کردم و آینه رو دادم پایین و چند لحظه نگاه کردم به خودم، یادم رفته بود، آروم شدم که خودمم!
اشتراک در:
پستها (Atom)
