امشب داشتیم با چند تا از بچه ها فیلم می دیدیم، فقط چند دقیقه از فیلم گذشته بود که حس کردم توانش رو ندارم. فیلم خوبی هم بود ولی نمی تونستم اصلا تحملش کنم. و البته اونموقع دیگه مجبور بودم و باید تا ته می دیدم. چندین بار نزدیک بود بالا بیارم از ناتوانی!!
شايد همينطوريه، شايد اگه سعى كنى در مقابل اتفاقهایی که داره برای عزيزترين هاى زندگيت ميفته محكم بِایستی، انقدر محکم که انگار این ایستادنِ تو تاثیری در ایستادنِ اونها داره در حالیکه در حقیقت دستت به هیچ جا بند نیست و حتی نمی تونی به اندازۀ دیدن و مقابلشون نشستن براشون کمک باشی، شايد اگه سعی کنی هراتفاقی که برایِ خودت میفته رو به هیچ بگیری و بگی "برو بابا،بزرگتر از تو رو حریفم" و حتی باشی هم، شاید اگه تحمّلت رو هِی در معرض آزمایش ببینی اونهم با آدمهای بیماری كه روحت رو انگولک می كنن و رد می شن، اونوقت ممكنه براى بی اهمیت ترین چیزها، برای كوچكترين حس ناتوانى مثل بی حوصلگی و اجبار برای دیدنِ يك فيلم دو ساعته، بالا بيارى.

