۱۱/۱۱/۱۳۸۸

شاید اگر


 امشب داشتیم با چند تا از بچه ها فیلم می دیدیم، فقط چند دقیقه از فیلم گذشته بود که حس کردم توانش رو ندارم. فیلم خوبی هم بود ولی نمی تونستم اصلا تحملش کنم. و البته اونموقع دیگه مجبور بودم و باید تا ته می دیدم. چندین بار نزدیک بود بالا بیارم از ناتوانی!!
شايد همينطوريه، شايد اگه سعى كنى در مقابل اتفاقهایی که داره برای عزيزترين هاى زندگيت ميفته محكم بِایستی، انقدر محکم که انگار این ایستادنِ تو تاثیری در ایستادنِ اونها داره در حالیکه در حقیقت دستت به هیچ جا بند نیست و حتی نمی تونی به اندازۀ دیدن و مقابلشون نشستن براشون کمک باشی، شايد اگه سعی کنی هراتفاقی که برایِ خودت میفته رو به هیچ بگیری و بگی "برو بابا،بزرگتر از تو رو حریفم" و حتی باشی هم، شاید اگه تحمّلت رو هِی در معرض آزمایش ببینی اونهم با آدمهای بیماری كه روحت رو انگولک می كنن و رد می شن، اونوقت ممكنه براى بی اهمیت ترین چیزها، برای كوچكترين حس ناتوانى مثل بی حوصلگی و اجبار برای دیدنِ يك فيلم دو ساعته، بالا بيارى.

۱۱/۰۵/۱۳۸۸

تعادل رنج


 آدمهايى كه رفتارِ مستقلی ندارن، آدمهایی که  تعریفشون میشه مجموعه اى از عكس العمل ها در مقابل عمل ديگران . اينها هيچوقت آدم رو شگفت زده نمی كنن، حتی آدم رو خجالت زده هم نمی كنن. نه با يك مهربوني كوچيك در مقابل خستگى و نا مهربانيِ تو، ونه با كلامى در ميان سكوت تو و نه حتی با بى اعتنايى  و گذشتن از جهل و نادانى تو. اينها خودشون رو سانسور می كنن، گاهی خودشون رو عوض می کنن فقط براى اينكه رفتاری متناسب با رفتارِ تو داشته باشن. ضعيف ترين هاشون هم  یا  به این دلیل که هیچ خلاقيتی ندارن  و یا  اینکه هیچ برداشتی از رفتارِ تو نمی تونن داشته باشن ، گیج میشن و عین همون عملِ تو رو به عنوان عكس العملِ خودشون انتخاب می كنن تا مبادا ندانسته چیزی کم و زیاد بشه! اینها همونهایی هستن که برای  تعادلِ رنج انتقام می گیرن.

۱۱/۰۴/۱۳۸۸

آخ گلوم !


به طرز عجيبى امروز روز ساكتيه،هم بيرون و هم توی خونه.  خوبه ها ! ولی یه کم عجیبه. چيز خاصّى براى نوشتن ندارم ولى دلم می خواد بنويسم.
صِدام گرفته، گلوم كه براى سرما خوردگى درد می كرد حالا واسه داد و بيداد و شلوغ بازيهاى  ديشب توی تولد گرفته. صبح با یكى از دوستهام که ایرانه يكى دو ساعت سر و كله زدیم كه خيلى مزّه داد، يك ایميل خوب هم از يكى ديگه از دوستهام داشتم كه خوندنِ حرفهاش هميشه روحيه م رو یه جورِ با مزه ای عوض می كنه، از اینهاست که که درصد منطق دراخلاق و رفتارش خیلی زیاده، اما وای به روزی که چیزی حس کنه، سراپا حس می شه و هیجان زده می شه و قرمز می شه و خلاصه  که حضورِ متفاوتیه در بینِ دوستهام.
یکی از بچه ها قطعۀ شورانگیز رو گذاشته بود روی فیس بوک، دو نوازیِ علیزاده و ارشد، من هم حریف طلبیدم که کسی حاضره اون قطعه رو با من بزنه یا نه. من که کوه نوردی نکردم ولی  شنیدم خیلی کِیف داره، فکر کنم دراوردن قطعه های علیزاده مثلِ کوه نوردی باشه، در اوردنش خیلی سخته ولی وقتی در میاری و کامل می زنی انگار که اون بالایی!

۱۱/۰۱/۱۳۸۸

نه فقط موسیقی


یك بار ديگه هم ديده بودمش، اومد سر ميزم و يه چند دقيقه اى با هم گپ زديم و معلوم شد كه تار می زنه. قرار شد بعضى چهارشنبه ها كه من كلاس ندارم بريم دانشكده موسيقى باهم ساز بزنيم، شايد هم حتی برنامه ای آماده کنیم برایِ اجرا  تو دانشگاه. و به همين سادگى هم دلِ من باز شد.
بعضى وقتها به این فكر می كنم اگه کلاسِ موسیقی نرفته بودم به طورِ کلی آدمِ دیگه ای می شدم. با سازم توی يك دنياى  دیگه ای می افتم كه همه چيزِ اون دنيا رو دوست دارم. یکی از عمیق ترین شادی هایی هم که تو زندگیم  تجربه کردم  روزهایی بود که کلاس می رفتم و استادم ازم راضی بود، تو راهِ برگشت  آواز می خوندم و می دویدم و می پریدم  هوا از خوشحالی. البته جز ساز زدن، چیزهایِ ساده ای از استادِ موسیقیم  یاد گرفتم  که هرچی بیشتر میگذره  عمق و زیباییِ تاثیرِ اون چیزها رو بیشتر می تونم ببینم تو خودم.
یکی از قشنگترین عشقهای زندگیِ منه این مَرد و هیچ روزی نیست که به یادش نباشم.

۱۰/۳۰/۱۳۸۸

روزِ سگی


شش صبح  راه افتادم،ساعت ده رسيدم، خوابم ميومد،خسته بودم.قبل ازاینکه بخوابم يه كم اينترنت  گردی کردم. دخترعمو يه چيزى تو فیس بوک نوشته بود كه نگران شدم. دنبال مامانی گشتم ،ردّش روتا خونۀ مادربزرگ گرفتم ! همه دور هم بودن و مسخره م كردن كه دوباره این داره مي پرسه "همه خوبين؟"....قطع كردم،دلم يه كم آروم شد،خوابم برد، خوابهاى آشفته ديدم.
چشمهام رو كه باز كردم گلوم سوخت، موبايلم رو روشن كردم، باز هم گير و گره تو كارهاى مالى دانشگاه و اعصاب خردى، گلوم هم می سوزه. دو تا كلاس داشتم، كلاس اول استادش باحال بود و تونستم سرِپا بمونم. لهجه ش خيلى با مزه بود،تنها چيزى كه بعد از چند دقیقه رفته بود روی اعصابم این بود كه بدون اغراق، آخرِ هر جمله ش مي گفت "?isn't it" حالا تصور كنيد  يك ساعت و نيم حرف زد،چندتا "?isn't it" ميشه؟!! سر كلاس دوم تقريبا داشتم مي رفتم از حال،از وسطش ديگه ول کردم و گوش نكردم چی می گه ولى توانِ اينكه بلند بشم برم خونه هم نداشتم. كلاس که تموم شد دختر چينى که كنارم  نشسته بود با نگرانى پرسيد تو چيزى فهميدى،گفتم نه،خيالش راحت شد!
الان خونه ام،زیرِ پتو و چایی داغ و عسل و موسیقی و....
 فقط یه چیزِ بی ربط هم باید بگم که از صبح  داره لج من رو در میاره. نمی تونم به خودِش بگم اما می تونم  اینجا بنویسم که، یکی از فوایدِ وبلاگ نویسی اصلا همینه!
آخه پول نداشتن هم مُده که اداش رو در میاری ؟!!  پول داشتن بَد نیست به خدا، در ضمن چیزی هم هست که زود تابلو میشه عزیز دلم، نکن خُب!  انگار این دروغگوها فقط تا یه جایی تجربه کسب می کنن، از یه جایی به بعد همش گند می زنن!

۱۰/۲۸/۱۳۸۸

پس چه باک!


يه موقع هايى ميشه كه بهش اجازه ميدم از سر و كولم بالا بِره،باهاش بازى بازى می كنم. ميذارم غمگينم كنه و به ناتوانى برسونتم. اجازه ميدم تا هرجا كه ميخواد پيش بره تا ببينم مگه چى ميشه، مگه چى کار می تونه بکنه، مگه چی ميشه من هم نا اميد بشم.  مثل يك موجودِ مصنوعیِ نچسب  فقط روی روحم  می خزه  و من هم گاهی با  اکراه و گاهی با کنجکاوی لمسش می کنم . نا امیدی جنسش فرق داره با درد یا با ترس، که نشان از زیبایی وانسانیت توشون پیدا میشه. جنسش هرچی هست از جنسِ من نیست، بیشتر از چند روز تحملِ من رو نداره.
زندگي رو از کنار بر می دارم میذارم جلو و براى خودم پخش می كنم. گاهی می زنم جلو،فقط يه كمى جلوتر از اونجايى كه ازش می ترسم، و خودم رو می بينم كه هستم هنوز،خوبم و عاشقم واميدوار.

۱۰/۲۵/۱۳۸۸

انصاف


من تغیير می كنم ، در نگاهِ تو امّا تعريفِ خصوصياتِ بَد من هم با من تغیير می كنن،انصاف نيست.

۱۰/۲۴/۱۳۸۸

سپاسگزار


به راديو گوش می كرديم، يه خانومى كه ازاهالیِ كليسا بود و رفته بود هائیتی براى كمك به زلزله زده ها داشت می گفت هوا اينجا خيلى عاليه،اگه قرار بود زلزله بياد الان بهترين موقع بود و ما از خداوند سپاسگزاريم !
خُب می فهمم که اگه الان هوا بد بود اونجا هر کمکی سخت تر می شد ولی آخه بهترین هوا برای اینکه خدا زلزله بفرسته برایِ بندگانش دیگه چه حرفیه؟؟!  ایمان خوبه ها، ولی  اینهایی که هیچوقت از خُدا شون عصبانی نمی شن  کُفرِ منو در میارن.

۱۰/۲۳/۱۳۸۸

دیگر شدم.


یه زيرزمينِ تاريك و نمور بود با طاقهای گِرد و کوتاه. انگار که هیچ راهی به بیرون نداشت جز چندتا درِ کوچیکِ فلزی،مثل درهای سردخونه. پيكر برهنۀ دخترها رو از این درها می ريختن تو،اما هرچى می ريختن،اینجا باز خالىِ خالی بود،فقط من بودم و يك زن كه هم پير بودوهم جوون. با اینجا آشنا بود،کاره ای بود به گمانم. دولّا شده بود كه سرش به طاق نخوره و هی این طرف اونطرف دنبال چيزى می گشت. با كنجكاوى بهش نگاه می كردم و انگار منتظرش بودم و با خودم هم فكر می كردم پس چى ميشن اين مُرده ها،کجا غیبشون می زنه؟! زن همینطور می گشت و می گفت " براى رفتن بايد يه دختر جوون هم باشه،قرار اينه" نمی دونستم چى ميگه،نمی دونستم رفتن چيه،نمی دونستم قرار كدومه. بدون فكر گفتم "شايد دختر جوون خودِ من باشم " و بلافاصله پشيمون شدم،اما ديگه جلوم ايستاده بود و با لبخندی انگار می گفت چرا خودش به اين فكر نكرده بوده. دستهاش رو جلوی صورتم گرفت،كف دستهاش روبروی هم بود وانگار چيز سنگينى تو فاصلۀ دستهاش بود. محكم دستهاش رو بهم کوفت و تمام دنيای من فرو ریخت، نه،خودِ من بودم،خودم داشتم فرو می ريختم. وحشت کردم،ترسيدم و نمی خواستم تموم بشم و داد می زدم، داااد می زدم. وقتی تموم شدم چند تیکه ابر کنار رفت و یه شهر بزرگ و پُر نور پیدا شد.

۱۰/۱۹/۱۳۸۸

با خودم می گم


با خودم می گم چه جورى از درِ خونه تا ماشين که چند قدمه برسم تو اين سوز سرما. می رسم به ماشين و ماشين روشن نمی شه و تا دانشگاه نيم ساعت پياده ميرم!
با خودم می گم بعداز دوهفته كه باهاش حرف نزده بودم فکر کردم " اَ،دو هفته ست باهاش حرف نزدم؟"... دوماه گذشت و فکر کردم "دو ماهه باهاش حرف نزدم"
با خودم می گم آرزو داره چیکار می کنه تنهایی،چرا هنوز نمی تونم تصورش کنم!
با خودم می گم یک ماه دیگه بلیطِ ایران رو می گیرم و با امیدش کلّی زندگی می کنم،الان هم به امیدِ اون امید!
با خودم می گم حتمااز فکرهایِ درهم عضلاتم اینطوری منقبض موندن،زنگ می زنم مامانی و نگرانی های خودم به اندازۀ یک دونۀ گندمِ احمقِ کوچیک می شه و تازه می فهمم فكرهاى درهم یعنی چی!
با خودم می گم چرا چشمهات رو محکم بستی دونۀ گندم،نترس! یادت نره فقط برای غرق در رویا شدن حق داری در بیداری چشمهات رو ببندی.

Web Stats