۱/۱۱/۱۳۸۹

از صبح، این صبحِ تار


 صبح فهمیدم يكى از دوستهاى خوبمون خواهرش رو در يک تصادف از دست داده، از صبح چشمهام پر و خالى ميشه، از صبح دارم سعی می کنم اشكهام نیاد که اگه بیاد ديگه انتهايى نداره. از صبح می خوام زنگ بزنم خواهرم بگم دلم براش تنگ شده، بگم اگه اتفاقى براش بيفته دنيا رو زير و رو می کنم مواظب خودش باشه، اما نمی تونم حتی اینها رو بگم.
از صبح حرفی ندارم بهشون بزنم، حتی "در غمتون شریک".

هِه

 
آخرین چیزی که از تکرارهای تلخ باقی می مونه تا آدم یاد بگیره اینه که پوزخند بزنه، یا نه اصلا لبخند بزنه. یاد گرفتم، زدم. حس خوبیه، حس منتظر نبودن بعد از یک انتظار طولانی رو داره و نه به خاطر اینکه بدست اوردی، یا نه به خاطر ناامیدی، فقط دیگه منتظر نبودن.

۱/۰۹/۱۳۸۹

دست ها


با دست ها هم ميشه با كسى حرف زد، گاهى با یک فشار كوچيك دست می شه گفت "دلم برات تنگ شده بود"، يا "نترس، تنها نيستى". وقتی بغلم می كنه و با دستهاش شونه هام رو محكم فشار می ده از فشار دستهاش  می تونم  بفهمم چی می گه. عجیب ترین حسی که دارم زمانیه که فشار دستهاش از ترسه، می شنوم " نَميری ".

۱/۰۴/۱۳۸۹

موسیقیِ زبان


رفته بودم يه كارگاه آموزشى برای "writing"، مطالبش برام خيلى تكرارى بود و بعد از مدتی شروع كردم دقت كردن به آهنگ و لحن صداى دخترى كه داشت آموزش می داد. لحن صحبت کردنش لحن اکثر آمریکاییها بود، یعنی بيشتر جمله ها به نت هاى بالا ختم می شد، حتی اگه جمله پرسشى نبود با حالت پرسشى تموم می شد، اگه با نت موسیقی بخوام بگم اینطوری میشه: " سل لا سى دو؟" يا "لا سى دو؟"، يا هر حالت مختلف ديگه ای كه آخرش به " سی" یا " دو" ی بالا ختم بشه. تو فارسى به نظر مياد كه جمله ها به نتهاى بم تر و پايين تر ختم ميشه و اصولا دامنۀ تغییر نت ها در یک جمله خیلی کمه، یا اگه زبان هندی رو به موسیقی برگردونیم اکثر کلمه ها  از نت های یکی در میون تشکیل شده!

سوال؟


از خودم نا اميد میشم وقتى كه انرژى می گذارم و فكر می كنم كه تونستم با كليّت يک قضیۀ آزار دهنده كنار بيام و يکهو می بينم كه جزئيات کم کم داره تعادلم رو بهم می زنه. نمی تونم بفهمم چرا، آيا اينكه جزئيات آزاردهنده بشه نشان دهندۀ اينه كه فقط خودم رو فريب داده بودم و هنوز با كلّ قضیه در نهانم مشكل دارم، يا اينكه نه، جزئيات احمقانه هميشه همينطورى می كنن با آدم و رفتار درست و منطقى اينه كه وقتى  تونستی كليّت رو بپذیری بقیۀ چیزها رو نادیده و نديده و نشنيده بگيرى؟

۱/۰۱/۱۳۸۹

خونۀ غریبه


چندروزی مهمونِ نوروزی از شهرستان (نیویورک) داشتیم، امروز صبح رفتن و دلِ ما هم حسابی گرفت. وقتی چندروز مهمون داری، بعد از رفتنشون خونه غریبه میشه و باید زمان بگذره تا دوباره حس کنی  این همون خونۀ خودته که وقتی میای توش همیشه می گی "آخییش خونه". دوستهامون که مهمون ما بودن رو کم می تونیم ببینیم اما هروقت با هم هستیم من به اندازۀ نیمی از عمرم می خندم، این بار  هم با این وضعیت تنفسی یکبار با خنده تا مرز خفه گی رفتم!
(این هم عکس سفرۀ هفت سینِ من)

۱۲/۲۶/۱۳۸۸

"با همين ديدگان اشك آلود"


دروغ چرا، امسال اصلا حال و هواى عيد ندارم. نمی دونم كه به خاطر اين سال دزدی و دروغ و خشونت، یا به خاطر اين مريضى لعنتی كه تمام انرژيم رو گرفته و عيد حاليم نيست و فقط دلم می خواد چند دقيقه اى بتونم آروم نفس بكشم، یا به خاطر زمین. هر سال موقع تحویل سال برای زمین گریه می کنم،برای مهربانیش، برای خستگیش، برای اینکه بدون لحظه ای درنگ باید باز راه بیفته. امسال بیش از هر سال دیگه ای دلم براش می سوزه.

اما خب از ديشب دارم زمزمه می كنم با خودم:

با همين ديدگان اشك آلود
از همين روزن گشوده به دود
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم
به بهاري كه مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود .

ما كه دل هاي مان زمستان است
ما كه خورشيدمان نمي خندد
ما كه باغ و بهارمان پژمرد
ما كه پای اميدمان فرسود
ما كه در پيش چشم مان رقصيد
اين همه دود زير چرخ كبود

سر راه شكوفه هاي بهار
گريه سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق ، با تمام وجود !
 

۱۲/۲۴/۱۳۸۸

موسیقی حزن انگیز سانی


اين قسمتى از داستان كوتاهه كه گفتم ترجمه كردم (Sonny's Blues). داستان دربارۀ يک معلم سياهپوست آمريكايی و رابطه اش با برادر كوچكترش به نام سانى هست. سانی دوست داره موسيقيدان بشه و در مقطعى از زندگيش هرويين مصرف می كرده. اين قسمتی از گفتگوی بين دو برادره كه من خيلى دوست دارم. نويسنده اين داستان جیمز بالدوين هست و در سال 1951 این داستان رو نوشته. سبك مخصوص به خودش رو داره،نوشتنش خيلى پيوسته به همه،و من سعى كردم كه اين حفظ بشه توی ترجمه، جاهايى كه نقطه نگذاشتم يا سر سطر نرفتم غلطهای نگارشی من نيست !
                                                ............................


 گردهمايى آن طرف خيابان کم کم  داشت شكسته می شد و ما هردو داشتیم نگاه می كرديم. سه خواهر روحانى و يك برادر سرهايشان خم بود و داشتند “خدانگهدار تا ملاقاتى ديگر” را می خواندند. چهره هاى آدمهاى دور و بر آنها خيلى آرام بود. ترانه تمام شد و آن جميعت كوچك ناپديد شد و ما همين طور نگاه مي كرديم تا آن سه زن و يك مرد آرام به سمت بالای خيابان به راه افتادند.
سانى ناگهان گفت :" آواز خوندن اون زن براى چند لحظه حسى رو به من داد كه تزريق هرويين ميده. يه جور حس گرما و سرما در آنِ واحد، فاصله، و اطمینان." آبجویش را مزمزه كرد و خيلى مراقب بود كه به من نگاه نكند، چهره اش را زير نظر داشتم. " حس مسلّط بودن به آدم میده، بعضى وقتها آدم باید یه همچین حسی داشته باشه."
به آرامى روى صندلی راحتى نشستم و پرسیدم: " تو به این حس احتیاج داری؟"
"گاهى". رفت طرف مبل و دفترچه اش را دوباره برداشت، "بعضى آدمها بهش احتیاج دارن"
با صداى خیلی زشت، پر از تحقير و خشم پرسيدم: " براى موسیقیدان شدن؟" 
 با چشمهای درشت و آشفته به من نگاه كرد، اميدوار بود چشمهايش چيزهايى را به من بگويند كه او نمی توانست به زبان بياورد. "خب اونها اينطور فكر می كنن، و اگه اينطور فكر می كنن…!"
پرسيدم: " تو چى فكر می كنى؟"
نشست روی مبل و قوطى آبجو را روى زمين گذاشت. "نمی دونم."  اين را گفت و من مطمئن  نبودم كه او جواب سوال مرا مي دهد يا افكار خودش را دنبال می كند، چهره اش چيزى نمي گفت.
"خيلى هم براى نواختنِ موسیقی نيست،براى تحمل كردنشه، براى اينه كه اصلا بتونى خلقش كنى،در هر سطحى." اخم كرد و لبخند زد: "به خاطر نگه داشتن خودشونه، كه از هم پاشيده نشن."
گفتم: " اما به نظر می رسه كه اين دوستهاى تو خودشون از هم پاشیده میشن."
"شايد." با دفترچه بازى می كرد. به خود آمدم كه بايد جلوی زبانم را بگيرم، سانى داشت تمام تلاشش را می كرد كه حرف بزند و من بايد گوش می کردم. "ولى مطمئنا تو فقط اونهايى رو می شناسى كه تا آخر خط رفتن، بعضى ها هم نميرن، حداقل هنوز به اون مرحله نرسيدن یا ما می تونيم اينطور بگيم كه اونها هنوز به آخر خط نرسيدن." مكثى كرد. " بعضى ها هم هستن كه حقيقتا در جهنم زندگى می كنن و به اين آگاه هستن و می بينن كه چه اتفاقى داره می افته و ادامه ميدن، نمی دونم."
آهى كشيد و دفترچه را انداخت، دست به سينه شد. "بعضى از اونها رو  می تونى از  ساز زدنشون تشخيص بدى كه چيزى مصرف كردن و خب ميشه ديد كه چيزى براى اونها به رنگ حقيقت در مياد. امّا خب، "  آبجویش را از زمين برداشت و مزمزه كرد و قوطى را دوباره روی زمين گذاشت، " اونها مي خوان كه شما هم اين رو ببينيد، حتی اونهايى كه ميگن براشون مهم نيست، بعضى هاشون، نه همه شون."
"  تو چى؟" نمی توانستم جلوی خودم را بگيرم ، "تو چى؟ تو چى می خواى؟"
بلند شد و قدم زنان به طرف پنجره رفت و براى مدت زيادى ساكت بود، سپس آهى كشيد و گفت: " وقتى كه اون پايين تو خیابون بودم و داشتم به اين سمت می اومدم و صداى آواز اون زن رو می شنيدم یکهو اين از ذهنم گذشت كه چقدر اين زن بايد رنج كشيده باشه كه حالا اينطورى آواز می خونه، فكر اينكه انقدر بايد زجر كشيده باشه نفرت آوره."
گفتم:" اما راهى نيست كه رنج نكشى، هست سانى؟"
گفت :" فكر نكنم باشه." و خنديد، " اما اين كه راهى نيست كسى رو از تلاش كردن باز نمی داره." به من نگاه كرد،من حس كردم اين نگاه تمسخر آميز كه ماوراى زمان و براى هميشه بين ما قرار گرفته داره از من مي پرسه: "باز می داره؟"
من براى مدت طولانى اى سكوت كرده بودم، آن هم در زمانیكه او به خطابه نياز داشت كه او را راهنمایی كند، برگشت به سمت پنجره، " نه راهى نيست كه بشه رنج نكشيد اما تو انواع راه ها رو امتحان می كنى كه در اون غرق نشى و بالاتر از اون بمونى، طورى كه، خب مثل خود تو، انگار كه تو كارى كرده باشى و الان به خاطرش رنج می كشى، می فهمى؟" من چيزى نگفتم، بی صبرانه گفت: " خب تو می فهمى، براى چى كسى بايد رنج بكشه؟شايد بهتر باشه كه كارى كنيم كه براى اين رنج كشيدن دليلى هم پيدا بشه،هر دليلى."
گفتم:" اما ما همين الان توافق كرديم كه هيچ راهى براى رنج نكشيدن وجود نداره، پس بهتر نيست كه ديگه اون رنج رو بپذيریم؟”
"ولى هيچكس همينطورى رنج رو قبول نمی کنه." با فرياد اين را گفت. " اين چيزيه كه من دارم ميگم، همه سعى می كنن كه به سادگى رنج رو نپذيرند، تو فقط آويزون شدى به راهى كه بعضى از مردم امتحان می كنن، اين راه خود تو نيست."
موهاى صورتم شروع به خاريدن كرد،حس می كردم صورتم خيس شده. گفتم: " اين حقيقت نداره،اين درست نيست. من هيچ اهميتى نميدم بقيه مردم چه كار می كنن، حتی برام اهميتى نداره كه اونها چطور رنج می كشن. براى من فقط مهمّه كه تو چطور رنج می كشى." به من نگاه كرد. گفتم: " خواهش می كنم من رو باور كن، من نمی خوام ببينم كه تو می ميرى چون می خواى سعى كنى كه رنج نكشى."
با بى تفاوتى گفت: "من نمی ميرم كه رنج نكشم. حداقل نه خيلى سریع تر از آدمهاى ديگه."
 در حاليكه سعى می كردم بخندم گفتم: " هيچ احتياجى به اين كه خودت رو بكشى نيست،هست؟" می خواستم بيشتر بگويم اما نتوانستم. می خواستم راجع به عزم راسخ بگويم و اينكه خب زندگى چقدر می تواند زيبا باشد. مي خوستم بگويم همه اينها در درون هركسى وجود دارد، اما آيا وجود داشت؟ آيا مشكل دقيقا همين نبود؟ می خواستم به او  قول بدهم كه ديگر از او غفلت نمی كنم. اما همه اينها كلمه هاى پوچ و دروغين به نظر می رسيد. پس اين قول را  به خودم دادم و دعا كردم كه بتوانم قولم را نگه دارم.
گفت:"گاهى حس وحشتناكى در درون آدم بوجود مياد، مشكل اينه، تو اين خيابونهاى سياه بدبو و سرد راه میرى و واقعا هيچ خرى پيدا نميشه كه باهاش حرف بزنى، زندگى در جريان نيست و هيچ راهى براى اينكه اين طوفان رو از خودت بيرون كنى وجود نداره، نمی تونى به شكل كلمات در بياریش، نمی تونى باهاش عشق بورزى و نهايتا وقتى سعى می کنى باهاش كنار بياى و به شكل موسيقى بنوازيش پى می برى كه هيچكس گوش نميده، پس خودت بايد گوش بدى، بايد يه راهى براى گوش كردن پيدا كنى. "
سپس از پنجره دور شد و دوباره نشست روی مبل، انگار كه يكباره همه طوفانها از او بيرون زده باشد.
" گاهى حاضرى براى اينكه بتونى ساز بزنى هركارى كنى، حتی گلوی مادرت رو هم مي بُرى. " خنديد و به من نگاه كرد. "يا گلوى برادرت رو." سپس موقّر شد. " يا گلوی خودت رو". ادامه داد: "نگران نباش، من  الان خوبم و فكر می كنم خوب بمونم، اما نمی تونم فراموش كنم كه كجا بودم، منظورم فقط فيزيكى نيست، منظورم اينه كه كجا بودم و چى بودم."
پرسيدم: "چى بودى سانى؟"
لبخند زد، يه ورى نشست روی مبل و آرنجش را به پشت مبل تكيه داد و شروع كرد به ور رفتن با لب و چانه اش. بدون اينكه به من نگاه كند گفت: "من چيزى بودم كه نمی شناختمش، نمی دونستم كه می تونم اونطورى باشم،نمی دونستم كه كسى می تونه اونطوری باشه."  مكث كرد، خيلى تودار به نظر ميومد، جوان بيچاره اى به نظر میومد، پير به نظر میومد.
"حالا دارم راجع بهش حرف می زنم، اما نه به اين خاطر كه احساس عذاب وجدان می كنم يا چيزى مثل اين، نمی دونم، شايد بهتر بود كه همچين حسهایی داشتم، به هر حال، واقعا نمی تونم راجع بهش حرف بزنم، نه با تو، نه با هيچكس ديگه.”رويش را به طرف من گرداند و با هم رو در رو شدیم. "گاهى كه، خب می دونى، مصرف می كردم و اين موقع ها بود كه بيشتر از هر زمان ديگه ای از اين دنيا قطع بودم اما خودم حس می كردم كه داخلشم، حقيقتا باهاشم. این جور موقعها می تونستم پيانو بزنم يا واقعا مجبور هم نبودم كه خودم بزنم، موسيقى از من بيرون می زد، وجود داشت در من. حالا كه بهش فكر می كنم نمی دونم اصلا چطور پیانو می زدم. اما می دونم كه كارهاى وحشتناكى كردم، گاهى در حق مردم، يا واقعا اينطورى نبود كه در حق اونها كارى كنم چون اونها واقعى نبودن براى من." قوطی آبجو  را برداشت، خالى بود، قوطى را بين دستهايش غلت می داد. " موقعهاى ديگه كه خب احتياج به مخدر داشتم، احتياج داشتم به جایی تکیه کنم، احتياج داشتم كه فضايى رو پيدا كنم كه كسى من رو بشنوه و نمی تونستم پيدا كنم، ديوونه می شدم، كارهاى وحشتناكى با خودم كردم كه برای خودم هم هولناك بود. " شروع كرد به فشار دادن قوطى آبجو ، تماشا می کردم كه قوطى داشت مچاله می شد و مثل يك چاقو برق می زد، ترسيده بودم كه اون خودش رو ببره اما چيزى نگفتم. " هيچوقت نمی تونم به تو بگم كه تنها بودم، متعفّن، عرق كرده، گريون، لرزون، بو می كردم، می دونى، بوی بد خودم رو استشمام می كردم و فكر می كردم می ميرم اگه نتونم از اون بو فاصله بگيرم و با اينحال می دونستم که  دارم خودم رو با اون بو يكجا حبس می کنم و نمی دونستم" مكث كرد، هنوز داشت با قوطى آبجو  ور می رفت. " نمی دونستم و هنوز هم نمی دونم، يك چيزى به طور پيوسته به من می گفت كه شايد اين خوبه كه بوی گند خودت رو بشنوى اما می دونستم كه اين دليل كارى نبود كه انجام می دادم."
ناگهان قوطى داغون شدۀ آبجو را انداخت، به من نگاه كرد و در حاليكه يك لبخند ريز بر لبهاش شكفته می شد به طرف پنجره راه افتاد انگار كه پنجره او را به طرف خود كشيده باشد.

۱۲/۲۲/۱۳۸۸

دزدِ تجربه


- من ممكنه مجبور بشم زودتر از ايران برگردم،از طرفى نمیخوام تو موقع برگشتن تنها باشى،اصلا نمي خوام سختي  دفعه های پيش رو دوباره تجربه كنم.
-  تو دوباره تجربه كنى؟؟!!! تجربه هاى من بودن!!
-  D:D: نمی خوام تجربه های تو رو دوباره تجربه کنم! 

۱۲/۲۱/۱۳۸۸

همينطورى


بعضى وقت ها اينطورى ميشم. همينطورى كه راه ميرم،همينطورى كه نگاهم به هر چيزى ميفته،همينطورى كه تسبيح سبز دست اون مرد خوب رو مي بينم، همينطورى كه نواى هر موسيقى رو مي شنوم، همينطورى كه آماده ميشم برم سر كلاس و دلم مي خواد آرايش كنم، همينطورى كه يه صداى خنده مى شنوم،همينطورى،فقط همينطورى عاشقم.

۱۲/۲۰/۱۳۸۸

حتما بوده


تو كتابخونه دنبال يک كتاب بتُن می گشتم، پيدا نكردم و ناگهان (!!) سر از قسمت موسيقى در اوردم. از اون زمان كه كلاسهای موسيقى شناسى رفتم عاشق مبحث "موسيقى شناسى و جنسيت" شدم. اينكه چطور فمينيست ها از دهه  هفتاد شروع به تحقيق در زمينه موسيقى كردن و سعى كردن آهنگسازهاى زن موسيقى كلاسيک رو پيدا كنن ، زندگي اونها و اينكه برای اثبات خودشون  در اون دنياى مردونۀ موسیقی  چه سختيهايى داشتن رو وارد موسیقی شناسی کنن. اون زمان چندتا مقاله خوندم  كه برام جالب بودن اما دنبال كتاب خوبی می گشتم که پيدا نكردم هنوز.
داشتم به يكى می گفتم كه چطور ميشه واقعا فهميد كه مثلا توی موسيقى ايران زنها چه  وضعیتی داشتن، آيا اصلا آهنگساز زن داشتيم يا نه، و اون با اطمینان می گفت زن توی موسیقی ایران  به جز خواننده هایی مثل قمرالملوک و افتخار و... نبوده. و من با خودم فكر می كردم كه حتما بوده.

و حالا


من تا ته رابطه رو مصرف کرده بودم و نوبت خودم شده بود، باید تصمیم می گرفتم که بایستم تا خودم هم مصرف بشم یا دور بشم، دور شدم. و حالا بعد از اين همه مدت، گاهی سلام و احوال پرسی کردن و رد و بدل كردن چندتا جمله ساده باهاش مثل ديدن يك چهرۀ آشنا توی شلوغى خيابون ولیعصر می مونه.

۱۲/۱۷/۱۳۸۸

مربّا

صبح كاوه رفت کافى شاپ بشينه كارهاش رو بكنه، من هم پرده ها رو كشيدم  کنار كه نور بزنه تو خونه، صداى موسيقى رو بلند كردم، ناهار رو گذاشتم آماده بشه و يه دوش آب گرم گرفتم و بعدش هم شروع كردم به درست كردن مرباى هويج، بوی شيرين ، بوی گلاب و هل بهم حس بى دغدغه گی می داد، فکرها و  سرفه های لعنتی رو که تا صبح بیدار نگهم داشته بود فراموش کردم و به رنگ قشنگ مربا و قُل قُل سنگینش توی قابلمه نگاه می کردم و لحظه هام رو دوست داشتم.

۱۲/۱۵/۱۳۸۸

برازنده!


يعنى روزى نيست كه تو خبرها يكى از اين عزيزانمون حرف قشنگی نزده باشه و دل ما رو برای  برگشتن به ایران سرشار ازشور و عشق و هيجان و اميد نكنه!!
" گاوگند چاله دهان" (كه شاملو ميگه ) برازندۀ اینهاست.

۱۲/۱۳/۱۳۸۸

نوسان


از پريشب ماراتن آلبومهاى شجريان گذاشتم، ديشب حس مى كردم ديگه دارم ديوونه ميشم از شنيدنش ولى نمى تونستم قطعش كنم. بعضيهاش رو دو سه بار پشت هم گوش كردم، امتحان هم داشتم، چند دقيقه درس مى خوندم نيم سا عت دراز مى كشيدم و چشمهام رو مى بستم و گوش مى دادم. امروز انرژيم وحشتناك زياد شده نمى دونم چى كارش كنم. شعرهايى كه شنيدم به طرز قاطى تو سرم مى چرخه، گاهى هم با حال خودم عوض ميشه البته. تو آلبوم فرياد ميگه "من دچار خفقاااااااانم،خفقان"؟ امروز ديدم دارم واسه خودم زمزمه ش مى كنم "من دچار نوساااااانم، نوسان"!!

تضاد


 دنبال نقطه ضعفم می گشتم، چیزی که بهش رسیدم نقطۀ قوتم بود. اگه نزارن، اگه نشه، اگه نتونی ،اگه این آزادی رو نداشته باشی که از نقطۀ قوّتت استفاده کنی، تبدیل میشه به نقطه ضعف.

۱۲/۱۲/۱۳۸۸

آه باران


گوش دادنم به موسيقى افتاده روى دور تكرار: چشمۀ نوش، راز نو، آن و آن، كارهاى كلهر-عليزده-شجريان،سرود گل، وطنم ايران و چندتاى ديگه. چندوقته هى ميخوام بزنم بيرون باز هى گير می كنم. امشب آلبوم "آه باران" رو گوش كردم، صدای شجریان تو اين آلبوم گاهی مثل زمانيه كه "درين سراى بى كسى" رو مي خونه، من خيلى دوست دارم اون لحن صداش رو. "دیدی ای مه"  و "آه باران" خوب بودن، از ساز و آوازهاش خوشم نیومد احتمالا چون صداى تار فرهنگ شريف رو دوست ندارم. يكى از كارهايى كه من بدم مياد با تار انجام بدن اينه كه هر نتى رو كشدار می كنن،يا با ويبرۀ عمودى زياد و يا با كشيدن روی پرده ها به سمت پايين. ويولون نیست که! اين حركت دومى رو كه  هر نوازندۀ تاری بايد فقط يكبار در عمرش اجازه داشته باشه انجام بده تا اون يكبار واقعا سر جاش باشه! ولى خب تار شريف به فضا و به هدف اين آلبوم كه به ياد ياحقى و محجوبى و.. ساخته شده می خوره.
در کل بعد از چند ساعت کلاس و یه سردردِ بد، گوش دادن به این آلبوم با چای داغ و لیمو بهم چسبید.
 

۱۲/۱۱/۱۳۸۸

%^&*)!@#$%^&**!!!

 
دیگه تاريخش رو هم می دونم، يعنى ديگه می تونم خودم رو بزنم به اون راه تا هفته ها زودتر بگذرن و من يواشكى روزها رو بشمرم، ديگه اجازه دارم فكر كنم وقتى رفتم  با روزهام چيكار می كنم و ديوونه به نظر نيام!!
یادم باشه جایی نَرَم که بوی مامانی نباشه اونجا، يادم باشه بابايى رو هر روز پشت ميزش كه كتاب می خونه بوسه بارون كنم، راستى خواهرى کِی از سر كار می رسه خونه شون كه برم بمونم پيشش، بابا اصلا شوهر خواهر چه مزه اى داره ؟! خونۀ خاله كوچيكه بايد برم داغ ترين و خوش رنگ ترين چايى دنيا رو با خرماى سياه و برّاق بخورم. كاش خونۀ مادربزرگ  نزدیکهای شب برقها بره! دراز بكشم رو به حياط و از دل نشين ترين و امن ترین لحظه هاى دنيا لذت ببرم، با آدمهايى كه تو تاريكى روشنى و سكوت ، صداى فكرهاشون بهت می رسه و آرامش میاره. دوستهام كه دلم براى حرف زدن باهاشون و نگاه كردن بهشون يك ذره شده (و تو "آرزو"ی خوبم كه جاى خاليت اذيتم می كنه بدجور) .
خيابونهاى تهران، راستى اين خيابونها حكايت هايى داشتن و چیزهایی دیدن در سال گذشته كه من فقط تصوير و فيلمشون رو ديدم، نكنه با من غریبه شده باشن ، نکنه با من حرفی نزنن!


۱۲/۱۰/۱۳۸۸

سرکوبگران کوچک


خيلى غم انگيزه ديدن مردم استبداد زده و هميشه سركوب شده اى كه دیگه هركدوم در مقياس هاى كوچيك تبديل شدن به سركوبگرهاى كوچيك، مردمى كه برای گرفتن حقشون و آزاديشون  چه قشنگ به تکاپو افتادن ولی خودشون هنوز هيچ ايده اى از آزادى دادن به ديگران در ابتدايي ترين و بديهي ترين حالت هم ندارن. طبیعیه و باید صبر داشت، اما دیدنش غم انگیزه.

Web Stats