اين قسمتى از داستان كوتاهه كه گفتم ترجمه كردم (Sonny's Blues). داستان دربارۀ يک معلم سياهپوست آمريكايی و رابطه اش با برادر كوچكترش به نام سانى هست. سانی دوست داره موسيقيدان بشه و در مقطعى از زندگيش هرويين مصرف می كرده. اين قسمتی از گفتگوی بين دو برادره كه من خيلى دوست دارم. نويسنده اين داستان جیمز بالدوين هست و در سال 1951 این داستان رو نوشته. سبك مخصوص به خودش رو داره،نوشتنش خيلى پيوسته به همه،و من سعى كردم كه اين حفظ بشه توی ترجمه، جاهايى كه نقطه نگذاشتم يا سر سطر نرفتم غلطهای نگارشی من نيست !
............................
گردهمايى آن طرف خيابان کم کم داشت شكسته می شد و ما هردو داشتیم نگاه می كرديم. سه خواهر روحانى و يك برادر سرهايشان خم بود و داشتند “خدانگهدار تا ملاقاتى ديگر” را می خواندند. چهره هاى آدمهاى دور و بر آنها خيلى آرام بود. ترانه تمام شد و آن جميعت كوچك ناپديد شد و ما همين طور نگاه مي كرديم تا آن سه زن و يك مرد آرام به سمت بالای خيابان به راه افتادند.
سانى ناگهان گفت :" آواز خوندن اون زن براى چند لحظه حسى رو به من داد كه تزريق هرويين ميده. يه جور حس گرما و سرما در آنِ واحد، فاصله، و اطمینان." آبجویش را مزمزه كرد و خيلى مراقب بود كه به من نگاه نكند، چهره اش را زير نظر داشتم. " حس مسلّط بودن به آدم میده، بعضى وقتها آدم باید یه همچین حسی داشته باشه."
به آرامى روى صندلی راحتى نشستم و پرسیدم: " تو به این حس احتیاج داری؟"
"گاهى". رفت طرف مبل و دفترچه اش را دوباره برداشت، "بعضى آدمها بهش احتیاج دارن"
با صداى خیلی زشت، پر از تحقير و خشم پرسيدم: " براى موسیقیدان شدن؟"
با چشمهای درشت و آشفته به من نگاه كرد، اميدوار بود چشمهايش چيزهايى را به من بگويند كه او نمی توانست به زبان بياورد. "خب اونها اينطور فكر می كنن، و اگه اينطور فكر می كنن…!"
پرسيدم: " تو چى فكر می كنى؟"
نشست روی مبل و قوطى آبجو را روى زمين گذاشت. "نمی دونم." اين را گفت و من مطمئن نبودم كه او جواب سوال مرا مي دهد يا افكار خودش را دنبال می كند، چهره اش چيزى نمي گفت.
"خيلى هم براى نواختنِ موسیقی نيست،براى تحمل كردنشه، براى اينه كه اصلا بتونى خلقش كنى،در هر سطحى." اخم كرد و لبخند زد: "به خاطر نگه داشتن خودشونه، كه از هم پاشيده نشن."
گفتم: " اما به نظر می رسه كه اين دوستهاى تو خودشون از هم پاشیده میشن."
"شايد." با دفترچه بازى می كرد. به خود آمدم كه بايد جلوی زبانم را بگيرم، سانى داشت تمام تلاشش را می كرد كه حرف بزند و من بايد گوش می کردم. "ولى مطمئنا تو فقط اونهايى رو می شناسى كه تا آخر خط رفتن، بعضى ها هم نميرن، حداقل هنوز به اون مرحله نرسيدن یا ما می تونيم اينطور بگيم كه اونها هنوز به آخر خط نرسيدن." مكثى كرد. " بعضى ها هم هستن كه حقيقتا در جهنم زندگى می كنن و به اين آگاه هستن و می بينن كه چه اتفاقى داره می افته و ادامه ميدن، نمی دونم."
آهى كشيد و دفترچه را انداخت، دست به سينه شد. "بعضى از اونها رو می تونى از ساز زدنشون تشخيص بدى كه چيزى مصرف كردن و خب ميشه ديد كه چيزى براى اونها به رنگ حقيقت در مياد. امّا خب، " آبجویش را از زمين برداشت و مزمزه كرد و قوطى را دوباره روی زمين گذاشت، " اونها مي خوان كه شما هم اين رو ببينيد، حتی اونهايى كه ميگن براشون مهم نيست، بعضى هاشون، نه همه شون."
" تو چى؟" نمی توانستم جلوی خودم را بگيرم ، "تو چى؟ تو چى می خواى؟"
بلند شد و قدم زنان به طرف پنجره رفت و براى مدت زيادى ساكت بود، سپس آهى كشيد و گفت: " وقتى كه اون پايين تو خیابون بودم و داشتم به اين سمت می اومدم و صداى آواز اون زن رو می شنيدم یکهو اين از ذهنم گذشت كه چقدر اين زن بايد رنج كشيده باشه كه حالا اينطورى آواز می خونه، فكر اينكه انقدر بايد زجر كشيده باشه نفرت آوره."
گفتم:" اما راهى نيست كه رنج نكشى، هست سانى؟"
گفت :" فكر نكنم باشه." و خنديد، " اما اين كه راهى نيست كسى رو از تلاش كردن باز نمی داره." به من نگاه كرد،من حس كردم اين نگاه تمسخر آميز كه ماوراى زمان و براى هميشه بين ما قرار گرفته داره از من مي پرسه: "باز می داره؟"
من براى مدت طولانى اى سكوت كرده بودم، آن هم در زمانیكه او به خطابه نياز داشت كه او را راهنمایی كند، برگشت به سمت پنجره، " نه راهى نيست كه بشه رنج نكشيد اما تو انواع راه ها رو امتحان می كنى كه در اون غرق نشى و بالاتر از اون بمونى، طورى كه، خب مثل خود تو، انگار كه تو كارى كرده باشى و الان به خاطرش رنج می كشى، می فهمى؟" من چيزى نگفتم، بی صبرانه گفت: " خب تو می فهمى، براى چى كسى بايد رنج بكشه؟شايد بهتر باشه كه كارى كنيم كه براى اين رنج كشيدن دليلى هم پيدا بشه،هر دليلى."
گفتم:" اما ما همين الان توافق كرديم كه هيچ راهى براى رنج نكشيدن وجود نداره، پس بهتر نيست كه ديگه اون رنج رو بپذيریم؟”
"ولى هيچكس همينطورى رنج رو قبول نمی کنه." با فرياد اين را گفت. " اين چيزيه كه من دارم ميگم، همه سعى می كنن كه به سادگى رنج رو نپذيرند، تو فقط آويزون شدى به راهى كه بعضى از مردم امتحان می كنن، اين راه خود تو نيست."
موهاى صورتم شروع به خاريدن كرد،حس می كردم صورتم خيس شده. گفتم: " اين حقيقت نداره،اين درست نيست. من هيچ اهميتى نميدم بقيه مردم چه كار می كنن، حتی برام اهميتى نداره كه اونها چطور رنج می كشن. براى من فقط مهمّه كه تو چطور رنج می كشى." به من نگاه كرد. گفتم: " خواهش می كنم من رو باور كن، من نمی خوام ببينم كه تو می ميرى چون می خواى سعى كنى كه رنج نكشى."
با بى تفاوتى گفت: "من نمی ميرم كه رنج نكشم. حداقل نه خيلى سریع تر از آدمهاى ديگه."
در حاليكه سعى می كردم بخندم گفتم: " هيچ احتياجى به اين كه خودت رو بكشى نيست،هست؟" می خواستم بيشتر بگويم اما نتوانستم. می خواستم راجع به عزم راسخ بگويم و اينكه خب زندگى چقدر می تواند زيبا باشد. مي خوستم بگويم همه اينها در درون هركسى وجود دارد، اما آيا وجود داشت؟ آيا مشكل دقيقا همين نبود؟ می خواستم به او قول بدهم كه ديگر از او غفلت نمی كنم. اما همه اينها كلمه هاى پوچ و دروغين به نظر می رسيد. پس اين قول را به خودم دادم و دعا كردم كه بتوانم قولم را نگه دارم.
گفت:"گاهى حس وحشتناكى در درون آدم بوجود مياد، مشكل اينه، تو اين خيابونهاى سياه بدبو و سرد راه میرى و واقعا هيچ خرى پيدا نميشه كه باهاش حرف بزنى، زندگى در جريان نيست و هيچ راهى براى اينكه اين طوفان رو از خودت بيرون كنى وجود نداره، نمی تونى به شكل كلمات در بياریش، نمی تونى باهاش عشق بورزى و نهايتا وقتى سعى می کنى باهاش كنار بياى و به شكل موسيقى بنوازيش پى می برى كه هيچكس گوش نميده، پس خودت بايد گوش بدى، بايد يه راهى براى گوش كردن پيدا كنى. "
سپس از پنجره دور شد و دوباره نشست روی مبل، انگار كه يكباره همه طوفانها از او بيرون زده باشد.
" گاهى حاضرى براى اينكه بتونى ساز بزنى هركارى كنى، حتی گلوی مادرت رو هم مي بُرى. " خنديد و به من نگاه كرد. "يا گلوى برادرت رو." سپس موقّر شد. " يا گلوی خودت رو". ادامه داد: "نگران نباش، من الان خوبم و فكر می كنم خوب بمونم، اما نمی تونم فراموش كنم كه كجا بودم، منظورم فقط فيزيكى نيست، منظورم اينه كه كجا بودم و چى بودم."
پرسيدم: "چى بودى سانى؟"
لبخند زد، يه ورى نشست روی مبل و آرنجش را به پشت مبل تكيه داد و شروع كرد به ور رفتن با لب و چانه اش. بدون اينكه به من نگاه كند گفت: "من چيزى بودم كه نمی شناختمش، نمی دونستم كه می تونم اونطورى باشم،نمی دونستم كه كسى می تونه اونطوری باشه." مكث كرد، خيلى تودار به نظر ميومد، جوان بيچاره اى به نظر میومد، پير به نظر میومد.
"حالا دارم راجع بهش حرف می زنم، اما نه به اين خاطر كه احساس عذاب وجدان می كنم يا چيزى مثل اين، نمی دونم، شايد بهتر بود كه همچين حسهایی داشتم، به هر حال، واقعا نمی تونم راجع بهش حرف بزنم، نه با تو، نه با هيچكس ديگه.”رويش را به طرف من گرداند و با هم رو در رو شدیم. "گاهى كه، خب می دونى، مصرف می كردم و اين موقع ها بود كه بيشتر از هر زمان ديگه ای از اين دنيا قطع بودم اما خودم حس می كردم كه داخلشم، حقيقتا باهاشم. این جور موقعها می تونستم پيانو بزنم يا واقعا مجبور هم نبودم كه خودم بزنم، موسيقى از من بيرون می زد، وجود داشت در من. حالا كه بهش فكر می كنم نمی دونم اصلا چطور پیانو می زدم. اما می دونم كه كارهاى وحشتناكى كردم، گاهى در حق مردم، يا واقعا اينطورى نبود كه در حق اونها كارى كنم چون اونها واقعى نبودن براى من." قوطی آبجو را برداشت، خالى بود، قوطى را بين دستهايش غلت می داد. " موقعهاى ديگه كه خب احتياج به مخدر داشتم، احتياج داشتم به جایی تکیه کنم، احتياج داشتم كه فضايى رو پيدا كنم كه كسى من رو بشنوه و نمی تونستم پيدا كنم، ديوونه می شدم، كارهاى وحشتناكى با خودم كردم كه برای خودم هم هولناك بود. " شروع كرد به فشار دادن قوطى آبجو ، تماشا می کردم كه قوطى داشت مچاله می شد و مثل يك چاقو برق می زد، ترسيده بودم كه اون خودش رو ببره اما چيزى نگفتم. " هيچوقت نمی تونم به تو بگم كه تنها بودم، متعفّن، عرق كرده، گريون، لرزون، بو می كردم، می دونى، بوی بد خودم رو استشمام می كردم و فكر می كردم می ميرم اگه نتونم از اون بو فاصله بگيرم و با اينحال می دونستم که دارم خودم رو با اون بو يكجا حبس می کنم و نمی دونستم" مكث كرد، هنوز داشت با قوطى آبجو ور می رفت. " نمی دونستم و هنوز هم نمی دونم، يك چيزى به طور پيوسته به من می گفت كه شايد اين خوبه كه بوی گند خودت رو بشنوى اما می دونستم كه اين دليل كارى نبود كه انجام می دادم."
ناگهان قوطى داغون شدۀ آبجو را انداخت، به من نگاه كرد و در حاليكه يك لبخند ريز بر لبهاش شكفته می شد به طرف پنجره راه افتاد انگار كه پنجره او را به طرف خود كشيده باشد.