۶/۰۷/۱۳۸۹

نور شبانه

بعدشم بدون اينكه مثل هرشب موقع خواب بگم "نوووورم، نورم" و اونم درحالیکه غرغر می کنه و با خنده میگه که دیوونه ای با اين نور شبها پاشه بره پرده رو درست كنه، رفت و پرده رو درست كرد. نور اريب راه راه افتاد روی تخت، روی پاهام. با انگشتهای پاهام نور رو نوازش کردم و بهش گفتم که حوصلۀ بازی ندارم امشب.

۶/۰۴/۱۳۸۹

بزرگترین درد زندگیم!

شب بود که همخونه ای سرک کشید تو و گفت كه بايد از سگ دوستش مراقبت كنه و ميره و چندروزخونۀ دوستش می مونه. توی خونۀ نسبتا بزرگ تنها شدم . يه كم با آسودگى توی خونه چرخ زدم، يه چيز كوچيک درست كردم خوردم، و يه كم تلويزيون نگاه كردم، چايى درست كردم و دلم خواست با يکی حرف بزنم. كلى مزه داد حرف زدن باهاش، وسط بحث ها و حرفها به شوخى جدى گفتم:  خه تو چی می دونى از درد من"، اونهم خوش حال جواب داد: "برو بابااااااا،تو بزرگترين درد زندگيت اينه كه به حسين عليزاده حسوديت ميشه"...!!!...كلى خنديدم، ياد دوران نوجوانيم افتادم كه این واقعا دردی بود واسه خودش، اصلا دلم نمی خواست به سازش گوش كنم و با قهر و غضب شده بودم طرفدار لطفى!
 اتاق جديدم رو دوست دارم،حس و حال متفاوتى از اتاق سال گذشته داره،خيلى متفاوت، مثل هر چيز ديگه اى تو زندگيم.

۵/۳۰/۱۳۸۹

دستِ رو شده

خب خوب نيست آدم انقدر دستش رو باشه دیگه! صبح يه كم براى برنامۀ امشب تمرين كردم، ديدم نميشه، بلند شدم كشوها رو ريختم بيرون و به روش مامان تا اونجايى كه ميشد چيزای اضافى رو ريختم دور، بازم نشد، رفتم سراغ كمد كوچيكى كه فقط خرت و پرت توشه. نشستم روی زمین و يه كيسه آشغال هم گذاشتم كنارم، اون كمد هم بهم ريختم و كلى چيز ريختم دور، اون وسطها چيزاى آشنا و يادگارى هم پيدا می كردم و تعجب می کردم که اینها اینجا چیکار می کنن؟! بعد از يكى دو ساعت يواش اومده جلوم ميگه "ازت می ترسم" !!

ته خط

خيلى عصبانى بود، معمولا به کسی هم که فقط شنوندۀ قضیه ست فرصت تایید یا تکذیب نمیده، پشت سر هم میگه. عصبانيتش اگه از خود من نباشه ديدن و شنیدنش برام لذت پنهانی داره! بعضى وقتها هم يه جمله هايى ميگه كه همون لحظه و تا چند روز بعدش كه يادش ميفتم خندم می گيره:

- من ته خط اين آدمم، يا به من می رسه يا تو گُه غرق ميشه.

D:

۵/۲۹/۱۳۸۹

یادِ کودکی

كوچيك بوديم، شیراز زندگی می کردن و هر تابستون ده روز ميومدن پيش ما و اون ده روز  برامون می شد بهترین روزهای سال. روی پله ها مى نشستيم و يواشكى حرف از همه چيز می زديم،حرفهاى بچه گانه اى كه تبديل شد به رازهای نوجوانى و عاشقی و  بعد هم جوانى و زندگی و ... چه خوب که همیشه کوچیک موندیم با هم. حالا  از اون سر دنيا دخترك امروز خبر داد كه داره مامانی ميشه و من همش دلم می خواد از خوشحالى بپرم هوا و برم بیرون و از همين حالا براش چيز ميز بخرم، اسم انتخاب كنم و... خلاصه كه دارم زن دايى ميشم و اصلا هم بهم نمیاد!

۵/۲۶/۱۳۸۹

داد و بیداد !

قرار شد شنبۀ هفتۀ دیگه برای شب موسیقی ساز بزنم، ازم پرسیدن چی می زنی که بنویسیم توی برنامه، بدون اینکه فکر کنم چی می تونم یا نه گفتم " داد و بیداد ".
امروز دلم تنگ بود، خیلی...
بالاتر از دادها و ای دادها بايد، تا چشمهايم از دردها يادت را به بيدادی كند آزاد

۵/۲۳/۱۳۸۹

تغییر دکوراسیون!


خب،چند وقته نوشتن اينجا برام سخت شده، از اون موقعهاست كه دلم نمی خواد حرفهام رو بلند بگم و دلم مي خواد بپيچم به خودم فقط. اما نباید طولانی بشه این پیچیدن و یادم بره حرف زدن. 
شد سه روز كه برگشتم از ايران. خيلى عجيبه كه اين فاصله مكانى چه تاثیری روی زمان تو ذهن آدم ميذاره، منظورم اختلاف زمانی نُه ساعت و نيم نيست، منظورم تاثیریه كه حتی روی حافظۀ آدم ميزاره. حس می كنم اتفاقى كه سه روز پيش افتاده مربوط به سالها پيشه، حتی گاهى نمی تونم به ياد بيارم، انگار چهرۀ مامانى رو سالها پيش ديدم و حالا چقدر دلم تنگه.
توی اين سه روز بالاخره چمدون ها رو باز كردم و خونه رو حسابى بهم ريختم و تميز كردم،تمايل عجيبى به بهم زدن دكور خونه داشتم، هیچ چیزی رو سر جای قبلیش دوست نداشتم. از اونجایی هم که خونه بزرگه و جای مانور هم زیاااد!!!....خلاصه که تغيرات ارضا كننده نشد اما باز هم خوبه.

Web Stats