نزديک صبح يكى دو ساعت خوابيدم، به سختى بلند شدم رفتم دوش گرفتم، يه چاى تلخ خوردم، يه كم درس خوندم، يه كم افتادم و فكر كردم، يه كم درس خوندم، يه كاسه سوپ خوردم، يه كم درس خوندم، تمرين پرزتیشين كردم، لباس پوشيدم رفتم مدرسه، انقدر گیج بودم که با خودم گفتم آخيش تموم ميشه الان ميرم خونه ميفتم، وسط پرزنتیشن يادم افتاد كه هنوز امتحان ندادم!! چند ساعت موسیقی گوش دادم و درس خوندم، امتحان دادم، اومدم خونه، تنم درد می كرد، رفتم زيرآب گرم ايستادم زياد، اومدم بيرون و كرمى كه بوی مامانم رو می داد زدم به صورتم، با خودم گفتم یادم باشه بهش بگم كه گاهى بوت از صدات هم بهتره.
۹/۰۹/۱۳۸۹
۹/۰۵/۱۳۸۹
۸/۲۷/۱۳۸۹
مکالمۀ آخرترمی با مامان
- آخه به كى بگم نمی خوام درس بخونم، نمی خوام هيچ كارى كنم؟ )):
- مادرت بميره، به من بگو، به مادرت بگو- باشه...مامانی من نمی خوام درس بخونم نمی خوام هيچ كارى كنم
- تو غلط كردى، بيخود
- :))) !!!! (خائن)
- نه منظورم اينه كه درس نخون ولى كار بايد بكنى
- خب بدون درس كه بهم كار نميدن
- يه كارى كن كه درس نخواد
- به خدااااا حاضرم، نه تنها حاضرم اصلا دوست دارم، دوست دارم دخترک كبريت فروش بشم
- سردت ميشه
- اينجا گرمه هوا
- اونجا كه كبريت نمی خره كسى!
۸/۲۲/۱۳۸۹
لکنت
چندروزه دچار لكنت زبان شدم، اولين روزش خيلى جالب بود، پشت تلفن با يه دوستى دو دقيقه پشت سرهم تلاش كردم و يک سرى كلمه هاى بی ربط بى معنى و يک سرى اصوات در ميومد از دهنم كه آخرش زد زيرخنده كه "چى می گی؟".
ديشب ساز زدم، چندتا از شعرهاى بابا رو هم خوندم " گفتند آفتابگردان، چون نگاه كرديم مشتى آفتابه گردان، آخ، اینک فريبى ديگر".
اولين پول يه كم زيادى كه بياد دستم يه ساز خوب می گيرم، خيلى وقته كه احتياج دارم.
۸/۲۰/۱۳۸۹
بیستم آبان
امروز نُه سال ميگذره از اولين بارى كه دوتايى باهم رفتيم بيرون. سر مطهرى وليعصر ايستاده بود با عینک و سيبيل و پالتوی خاكسترى، همينطورى با خنده نگاهم می كرد تا از خيابون رد شدم.
بی تو آری غزل «سایه» ندارد «لطفی»، باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
جمعه شبِ شعر داریم. ازم خواستن كه موسيقی متن بشم! تار بزنم،شعر بخونن. هميشه از اين كار بدم ميومده. پُركردن جاهاى خالی شعر با موسيقى، به نظرم بجز گوش نكردن به موسيقى دستِ كم گرفتن شعره. فقط يک بار ديدم كه اين كار قشنگ شده اون هم شعر و صدای سايه بوده و تار لطفی،به هم آميخته و همگون. شايد دليلش اينه كه حس می كنى سايه داره شعرش رو براى لطفى می خونه و لطفى هم براى سايه تار می زنه. شايد اينطوریه كه می تونه قشنگ بشه، نه اينكه ساز بزنى تا فضا لطیف تر بشه و بقيه بيشتر از شعر خوششون بياد!
توی چشمهات یا روی کاغذ
چند سال پيش بود كه شايد براى اولين بار ديدم كه آدمى در به درِ داستان سازى براى زندگيشه. داستان سازى اگه ذهنى باشه و از گذشته بهش ميگن دروغ یا توهم، اگه ذهنى باشه و براى آينده، ميشه روياپردازی. اگه ريسک كنى، انتخاب كنى، عمل كنى اما فقط براى اينكه داستانى داشته باشى براى آينده ت چی؟ براى اينكه وقتى به قول معروف سنى ازت گذشت برای بچه ت بگی، يا اصلا براى خودت بگى یا بنویسیش. اينطورى نه ميشه بهش گفت دروغ نه خيال، واقعیه، اتفاق افتاده ولى يه جاييش خرابه، يه ناخالصی توش داره كه منو اذیت می كنه. از اون موقع دچار وسواس شدم. همش حواسم هست به اینکه حواسم نباشه به داستانم! یادم رفته که راحت باشم و پی در پی شک نکنم که "نکنه فقط دارم داستانم رو جذاب تر می کنم؟! "
گاهی هم خب نمیشه، وقتی داستانت شروع بشه می دونی، بهش آگاهی که اینه. نمی تونی حواست رو پرت کنی و فقط زندگیش کنی، نمی تونی نگاهت رو ازش برداری چون می خوای وقتی پیر شدی داستانت با تمام جزئیات باشه، توی چشمهات یا روی کاغذ.
۸/۱۸/۱۳۸۹
یک دو سه ...
يک دو سه...از روی چندتا پله می پرم تو بغل مامانی. يک دو سه ... یهو از زیر سرپناه میایم بیرون و می دویيم زير بارون. یک دو سه ... می پريم تو آب. یک دو سه ... هرکی زودتر رسید. یک دو سه... بگووو. یک دو سه... چشمهاتو باز کن. یک دو سه...
باز هم هست؟
۸/۱۷/۱۳۸۹
یکشنبه ها
در بهترین حالت می تونم صبحش کلاس ساز داشته باشم و کلی سر و کله بزنم با بچه ها. بعدشم تو یه هوای عالی با دوستهامون بریم پیک نیک و یه ناهار خوب بخوریم و ورق بازی کنیم و چایی بخوریم، تعریف کنیم و بخندیم. می تونم کنار رودخونه دراز بکشم و بذارم موهام بریزه جلوی چشمهام و از نزدیک ببینم که نور خورشید باهاشون بازی می کنه. اما آخرش با خستگی زیاد تسلیم میشم، با دلتنگی روز یکشنبه مطلقا هیچ کاری نمی شه کرد. حداقل هفته ای یک روز تسلیم دلتنگی!
۸/۱۲/۱۳۸۹
ساقۀ سبز بهاره
اسمش "بهاره" ست، اندازۀ یه بند انگشته. به كيفم آويزونه و هر روز باهام مياد مدرسه. موهاش دم موشيه، يه پيرهن کوتاه زرد با خالهاى سبز تنشه، دستهاش بازه، با يه دستش داره V نشون ميده و توی اون يكى دستش هم يه شاخه گل داره. چند روز پيش گير كرد به زيپ و سر گُلِش شكست، من هم نشستم و چند دقيقه با بغض نگاش كردم. هنوز ولی همون ساقۀ سبز بدون گل رو همچین محکم گرفته تو دستش و لبخند می زنه که آدم خوشش میاد!
اشتراک در:
پستها (Atom)

