همیشه توی ریدر می خوندم راجع به «اگر». امروز اما رفتم و ديدم، يه جای كوچيک خيلى باحال كه حس می كنى از يه جای خوب کنده شده و گذاشته شده توی اون كوچه. چندتا كتاب خريدم و وقتی رسیدم خونه فكر می كردم چه خوبه که زندگی آدم همش توی اینترنت و راجع به جاهایی که دوست داره ببینه و بره نباشه، چه خوبه آدم بتونه زندگیشون هم بکنه.
۴/۰۸/۱۳۹۰
عصارۀ زندگی
چرا زندگى فقط اگه فشرده بشه و به هنر آميخته زيبا ديده می شه؟ حرف كتاب رو همه باور می كنن، اگه نويسنده نام رابطه ای رو عشق بذاره همه باور می كنن و دلشون ضعف می ره، اما همون رابطه رو توی زندگی واقعى نشون بدى کمتر کسی می بینه و باور می کنه! چرا گناه فقط اگه فشرده بشه و به هنر آميخته بخشيده می شه؟ اون روز یکی گفت -مهتاب گفت- از فيلمى گفت كه خيانت چه زيبا بوده و حتی مفيد برای كسى كه داشته بهش خيانت می شده! مهتاب بخشيده بود، و من فكر می كردم و دلم می خواست مهتاب رو می ديدم در مواجهه با يک خيانت واقعى، نه خیانت همراه شده با موسیقی و تصویر و زاویه های دوربین در دو ساعت. گاهی هم دوست ندارم این هنر رو، که عصارۀ يک زندگى رو می گیره، در معجزۀ خودش غوطه ور می کنه، به شنونده، خواننده، بيننده اطمينان می ده كه چی می بینه. اونها هم با خيال راحت می تونن هر خطا و گناهى رو ببخشن، يا عشقى رو عشق بدونن، یا رنجی رو رنج ببینن.
۴/۰۶/۱۳۹۰
بنویس تا برای همه همیشه
هيچوقت اينطورى نبوده كه ما راحت بپرسيم و اونها هم راحت سير تا پياز جواب بدن. هميشه ما ترسيديم از دردها بپرسيم و اونها هم ترسيدن از دردها بگن. فقط گاهى، و اين سالها كه ميام ايران بیشتر، مامان شروع می كنه به گفتن و تعريف كردن از اون سالها و اون دردها. با احتیاط و با ولع می پرسم و گوش ميدم. می گه و می گه، گاهى با لبخندى ممتد كه يک ثانيه اش از روزها گريه كردن پُرتر و دردناک تره. می گه كاش كسى بود كه اينها رو می نوشت. می پرسم كه چرا خودش نمی نويسه، با حسرت از این می گه كه قلم زیبایی نداره، و من با حسرت از این می گم که زيباييش و شيواييش مهم نيست، اينها بايد جايى بمونه، ثبت بشه، خونده بشه. می گه تو بنويس، و من نمی تونم، تصوير ندارم، تصويرها رو از كلام تو می گيرم اما از روی اين تصويرهای ساختگى نميشه جان حقیقت رو نوشت. خودت بنويس مامان، خودت از روی اون تصويرهايى كه چشمهات رو پر می كنه اما فرو نمی ريزه تا برای همیشه بمونه بنويس، بنویس تا برای همه همیشه بمونه، مطمئنم خوب می نويسى.
۴/۰۴/۱۳۹۰
نوشته
زمان بر روی شانه ام متوقف شد تا تو نوشته ات را کامل کنی. سنگین بود اما فکر کردم نوشتۀ تو حتما زیباست، منتظر ماندم.
۴/۰۱/۱۳۹۰
معتاد
کانالها رو عوض می کردم که اومد روی «سنتوری»، اون صحنه ش که به تخت بسته بودنش که ترک کنه و داد می زد از درد. مامان که همینطوری داشت روی میز رو دستمال می کشید گفت « دلم می خواد معتاد بشم ببینم می تونم ترک کنم یا نه» !! خنده م گرفت و تو دلم گفتم بفرما دیدی این همه تو خواب دعوات کردم که اخلاقهای بدم به تو رفته درست بود!
ترس
دستش رو زده به دیوار قُلدُر! آخ که خیلی وقته می دونم چه ترس وحشتناکی نهفته ست توی این قلدری، دلم می سوزه.
۳/۳۱/۱۳۹۰
رها
رهايى زيباست وفتی من تو رو دوست دارم رها، رهايى هزار تا اسم و انگ و برچسب زشت پيدا می كنه وقتى من دوست داشتنم رو متوقف كنم رها.
۳/۲۷/۱۳۹۰
پناهت
فكر می كنم به اينكه براى چی بيشتر از همه دلم تنگ شده، نگاهت؟ دستهات؟ بوسيدنت؟ آره اما بيشتر از اينها اينكه شبها وقتى خوابى و پشتت به منه بيام صورتم رو بچسبونم به كمرت، حتی اون موقع هايى كه خوابت انقدر عمیقه که اصلا نمی دونى چه دلتنگ و آشفته ام و ساعتها در پناهت فكر می كنم تا آروم بشم.
غارنشین
انگار از غار اومدم تو شهر، انگار كه عادت نداشتم كه تعداد زيادى چشم نگاهم كنن، لباس پوشيدنم رو، حركاتم رو، بی آدابیم رو، پولم رو، اخلاق بدم رو! انگار از غار اومدم تو شهر.
در انکار بسر می برم!
تو كه معلمى مگه نديدى؟ چرا عجيبه برات؟ يعنى نداشتى تو شاگردهات؟ يعنى نمی شه صورت مسأله روشن باشه برات، راه حل هم بدونى اما مثلا از اضطراب نتونى بنويسى، يا اصلا مدادت هى نوكش بشكنه و نتونى اون چيزى كه به ذهنت رسيده رو بيارى رو كاغذ، یا کناریت هِی گلوش رو صاف کنه و اعصابت بهم بریزه و تمرکزت نابود بشه، يا اصلا عاشق استادت باشى و وقتى مياد بالاى سرت هول بشى و نتونى جوابها رو بنويسى، يا اصلا دلت بخواد تا آخر جلسه لفتش بدى كه بيشتر ببينيش. باز هم بگم؟ آخه تو كه معلمى چرا فكر می كنى تنها دليل اضطراب كسى سر جلسۀ امتحان اينه كه شفاف نيست سوال يا جواب براش.
دردش اینه که به هرحال تا جواب رو ننویسی چه تو که معلمی چه بقیه باورشون نمیشه که بلدی و گاهی با احتیاط و گاهی ظالمانه و روشن می گن که تو بلد نیستی و فکر می کنی بلدی، در انکار بسر می بری!
۳/۱۶/۱۳۹۰
ديگر آنجا نبود
شب شد، نيمۀ راست تنم سِر بود كه نيمۀ چپ تنم را بردند و ياد داشتى بر جای خالى آن گذاشتند كه «خواستنى ترين زيبايىِ دنيا»! صبح شد، دينگ دانگ و به دنبال آن صداى كُند و كِشدار يک زن در آن فرودگاه متروكه، اشکهايم از چشم چپم كه ديگر آنجا نبود غلطيد روی گونه ام كه ديگر آنجا نبود و سُر خورد به زير گردنم كه ديگر آنجا نبود و رسيد به سينه ام كه ديگر آنجا نبود و فرو افتاد روی پايم كه ديگر آنجا نبود. تلفن زنگ خورد، گوشى را چسباندم به گوش چپم، آری، همان كه ديگر آنجا نبود، پرسيدم «شام خوردى؟»
۳/۱۴/۱۳۹۰
استقلال!
خيلى احساس مستقل بودن بهم دست می ده، تا اينكه می بينم صدای غمگين و دلتنگ تو يا خندۀ پهن و آرومت از اين راه دور تكليف اون روزم رو معلوم می كنه.
ریحانه و حفظ تعادل
بهش می گم جوّ ضد آمریكايى تو خونه غوغا می كنه، می خنده می گه جديد نيست كه! می گم که نه، خيلى شديدتر از سالهای پيش و هميشه ست. صِدام رو یواش می کنم و ادامه می دم که به كسى نگو ولى من يه كم ناراحت هم ميشم!! کلی می خنده و می گه ولى من که تو خونه بحث می کنم و دفاع می کنم تو ناراحت می شی و موضعت شبیه بابا اینهاست بیشتر. می گم که خب چمیدونم«ريحانه گل خانه» وظیفۀ حفظ تعادل رو داره لابد!
تشکر
انقدر با جان و دل مهربونه و دوست داره کاری کنه که آدم نمی تونه ازش تشکر کنه، با اینحال ازش تشکر کردم برای کمک هاش و دوستیش، و انقدر عکس العملش مزه داد که...، با ترس و تعجب واقعا از ته دل گفت « آخ، مگه ازم ناراحتی؟». تشکر نکردن هم گاهی چه مزه داره.
۳/۱۲/۱۳۹۰
پولِ خون و عاقبت خوب؟
زن : نکنین، نزنین، به خدا آخر عاقبت نداره.
باتوم به دست سرحال: واسه اینها آخرعاقبت نداره، واسه ما که داره!
باتوم به دست سرحال: واسه اینها آخرعاقبت نداره، واسه ما که داره!
۳/۱۱/۱۳۹۰
نمی دونیم
روز بعد از تولدمه، وارد دهۀ سیِ زندگيم شدم،راجع به سی سالگی فکر می کنم، مثل هر حس دیگه ای این روزها هرچی تو سرم جمع می شه یعد از چندلحظه انگشتی بهش می زنم و می ترکه، نمی تونم فکر کنم. با بچه ها می ریم بیرون، تو ماشين می شينم و همينطورى اشكهام مياد، می پرسه چرا؟ می گم اين آدمهاى خوب خودشون و رنجشون يه طرف، رنج بچه هاشون يه جور ديگه دلم رو میشكونه، از هاله سحابى می گم و همش اميدوارم كه شايعه باشه، به مامان گفتم اگه مطمئن شد زنگ بزنه، زنگ می زنه، اشکهام باز میاد. میریم بين بچه ها و خنده و حرف و شوخی و... كسى يواش در گوشم می گه خبر بد رو شنيدى؟ ميگم آره و باز بغضم می گيره، اما سعى می كنم آروم بشينم. ساعتها با بچه ها حرف می زنيم، عصر که میشه زنگ می زنه، صداش پر از بغضه، با ترس می پرسم چيزى شده؟ با بغض ميگه ديگه چى می خواستی بشه، گريه ش مياد ، می فهمم كه اونطرف دنيا از خواب بيدار شده و خبرها رو خونده، ميگه يعنى انقدر بی غيرت شديم؟ ميگم آخه چيكار كنيم؟ چرا نمی دونيم چيكار كنيم، چرا مبهوتيم انقدر، چرا انقدر باورنكردنيه كه همه يک روز نگاه می كنيم و روز بعد زندگى می كنيم هِی، ميگم چيكار كنيم آخه؟ ميگه نمی دونم.
اشتراک در:
پستها (Atom)
