۲/۰۸/۱۳۸۹

نظر دونۀ گندم


قبول دارم كه ضعیف ترين استدلال در دفاع از مقالۀ شادی صدر از طرف کسانی بوده که مثال اوردن از اينكه چطور هميشه تو خيابونها متلک شنيدن يا مورد آزار جنصى قرار گرفتن. اما يک چيزى توی اين مثالها هست كه بهش توجه نمیشه. همه ديديم، دور، نزديك، فيلم، حقيقت، زنى كه بهش تجاوز ميشه تا مدتها بدش مياد كه مردى بهش حتی دست بزنه، حالا شما هى بيا استدلال كن كه " اين توهينه، همه مردها كه اینطوری نيستن". استدلال درسته، همۀ مردها اینطوری نیستن، ولى در نگاه كسى كه  مورد ظلم قرار گرفته، خودش،حق و حقوقش، بدنش، جنصیتش تحقیر شده مقصر فقط آدمی نیست که بهش ظلم کرده، مقصر همۀ کسایی هستن که صدای فریادش رو نشنیدن یا شنیدن و رد شدن، یا  حتی خودش اگه سکوت کرده باشه. "نباید تعمیم داد"، قبول، اما راه فاصله گرفتن از این تعمیم دادن ها این نیست که فقط بگی "من مثال نقضم، این تعمیم مزخرفه". گاهی باید در برابر اون فرهنگ محکم ایستاده باشی، تاثیر گذاشته باشی، آدمهای دیگه ای رو از اون حلقه بیرون کشیده باشی تا توی اون حلقه به حساب نیای.
من از مقاله شادى صدر خوشم نیومد، حرفهاش مودبانۀ اين جمله بود: "نيشت رو ببند، خودت بدتر از اونى". از اون دست حرفهایی بود که آدمها رو پس می زنه به عقب. نميشه بخش بزرگى از جامعه رو تحقير كرد و ازشون خواست كه مثل بچۀ خوب به اشتباهاتشون اعتراف كنن و خودشون رو مورد نقد قرار بدن. نميشه به اون مردهايى كه رشد كردن، از بی كلامى به كلام رسيدن و حداقل یاد گرفتن که از حقوق زنها حرف بزنن، حتی حرف خالی (چه بسا حرف خالی کسی، محرک عمل کس دیگه ای باشه) گفت تو بدتر از اون امام جمعه ای و فكر كرد كه قدمى در راه احقاق حقوق زنها برداشته شده. 


۲/۰۳/۱۳۸۹

يه كم ديگه


بلد نیست گاهی همینطوری سرخوش بشه، حتما باید یه دلیل جامع و کامل داشته باشه که خب كم هم پیش میاد. واسه همين هم يه روزهايى مثل امروز كه از يه چيزى خوشحاله من انگار كه دارم توپ رو انگشتم می چرخونم و می دونم كه تا چند ثانيۀ ديگه ميفته زمين با صداى زير هيجان زده تو دلم ميگم" يه كم ديگه، يه كم ديگه".

۲/۰۲/۱۳۸۹

صاحبخونه


حس می کنم اتاقم داره کوچیکتر میشه! شاید چون هوا گرمه و هی دلم می خواد همه چیز رو از دور و برم کنار بزنم و خب جا نیست کلافه میشم. ولی دلم تنگ میشه،کاش برای ترمهای بعد برام نگهش داره. صاحبخونۀ چینی مهربونی دارم، شونزده سال اینجا بوده ولی درست نمی تونه انگلیسی حرف بزنه. فقط با کلمه حرف می زنه باهام، مثلا میگه ?dinner و بسته به موقعیتِ من این یعنی: شامت رو خوردی؟ یا می خوای شام بخوری؟ یا می خوای شام درست کنی؟. هروقت می رم دانشگاه یا برگشتم میگه ?school
 از اون زن های زحمتکش تنهاییه که همۀ زندگی شون رو برای بچه شون هدر دادن. تو یک رستوران  چینی کار می کنه، شوهرش اینجا رو دوست نداشته و برگشته چین و این احتمالا برای آینده و سعادت دخترش مونده اینجا. تا وقتی خونه ست دختره از اتاقش بیرون نمیاد، برای شام میز می چینه صدبار میاد دم در اتاق دختره و  پشت سر هم اسمش رو صدا می کنه و معمولا جوابی نمی گیره و بعدش که میرم پایین می بینم تنها نشسته داره شام می خوره و سریال چینی تماشا می کنه! وقتی مادر خونه نیست دختر همیشه میره میشینه تو بالکن و سیگار می کشه. خدا می دونه به کدوم بیشتر داره سخت می گذره.


۲/۰۱/۱۳۸۹

کاش بودی


مثل موقع هایی که پایین دارن بوق می زنن که " زود باش" و تو هم کفشت رو پوشیدی و با اضطراب دم در وایستادی تا چند دقیقۀ آخر سریال رو ببینی، هیچوقت هم نمی رسی که ببینی چی میشه و مجبوری از دم در تلویزیون رو خاموش کنی و کنترل رو پرت کنی و بپری تو راه پله ها. عجله داشت، اما کنجکاوی لعنتی امونش نداده بود، سر و كله ش پيدا شد تا بفهمه جریان چیه و از چی دردم گرفته. حرفهام رو ، دردهام رو نصفه نیمه قورت داد و نسخۀ نصفه نیمه تحویل داد.حس کردم که کنترل رو آماده جلوم گرفته. همۀ حرفهایی که زده بودم توی هوا مثل حباب شدن، ترکیدن، صداى بُلُپ شون رو هم شنيدم! دلم می خواست از توی هوا جمعشون کنم و  باز برای خودم نگهشون دارم، نمی شد.
شاید هم نباید گفت "کاش بودی" چون ممکنه بیاد، باشه و توی چشمت فرو کنه که بعضى آدمها فقط روياى بودنشون قشنگه.

۱/۲۸/۱۳۸۹

شراب و موسیقی اسپانیایی


هيچ بارى نشده كه بتونم از اين آزادى،از اين شبهاى رقص و شراب و موسيقی بى نظير به تمامى لذت ببرم، به جاى چند نفر بايد از اين آزادى لذت ببرم آخه؟ يک ملت؟ در توانم نیست، و غمگين میشم.

۱/۲۷/۱۳۸۹

فقط هنر می مونه


با مامان و بابا حرف زدم امشب، بعد از مدتها تونسته بودن صداى سازم رو بشنون. يه فیلم چند دقيقه اى از برنامۀ موسیقی چندوقت پیش رو دانلود كرده بودن. صدای مامانی شاد و پررنگ شده بود وقتى می گفت ديدم ساز زدنت رو...، بابایی هم حرف همیشگی رو تکرار می کرد، یعنی فکر کنم وقتی به دنیا اومدیم هم  به جای اذان تو گوشمون گفته باشه "بابایی كارهاى ديگه ای كه می كنى خوبه ها (منظور درس خوندنه!)، ولى سازت،هنر،هنر،هنر، فقط هنر می مونه برات."
 

۱/۲۴/۱۳۸۹

يک ساعت و نيم


داشتن امتحان مى دادن، كلاس از سكوت پُر بود. يک ساعت و نيم وقت داشتم كه به تک تكشون با دقت نگاه كنم و حدس بزنم چه جور آدمهايى هستن. وقتشون تموم شد و داشتن از كلاس می رفتن بيرون و خنده دار بود که من حس می كردم دلم براشون تنگ می شه.

۱/۲۳/۱۳۸۹

خودت بودن


بعد از آشنا شدن باهاش چندتا سوال برام جدی شده، یکیش اینه: آیا اینکه آدم خودش باشه به معنای اینه که پنهان ترین و پیچیده ترین جنبه های درونیش رو بی پروا آزاد بگذاره؟ گرچه آدمهایی که این کار رو می کنن رو آدمهای پرجرأتی می دونم اما هنوز درست بودن و حتی قشنگی این آزادی و جرأت برام بدیهی نیست. دوست ندارم بگم که آزادی دادن به «خود» باید محدود بشه به یک سری اصول،چون تجربه نشون داده که آدم بیشتر وقتها این اصول رو بر اساس ترس تعریف می کنه.
تنها چیزی که برای من اما روشنه اینه که زمانیکه «خودت بودن» هنوز برای خودت هم واضح و روشن نیست (هنوزخوددرگیری داری!) بلند بودن، رها کردن، آزاد شدن یعنی گیج کردن آدمهای اطرافت، و بی مورد پیچیده کردن زندگی اونهایی که خیلی  بهت نزدیک هستن، و گاهی هم ویرانی.

۱/۱۹/۱۳۸۹

سوال و جواب


امروز یه کمی بارون اومد، نسيم خوبى می زنه تو اتاق، چایی آماده شده، روی صندلى نشستم و لپ تاپ روی پاهامه. راديو درويش گذاشتم، همنوايى عليزاده و طهماسبى داره پخش می شه. چشمهام رو می بندم و با خودم می گم مگه آدم ديگه چى می خواد كه آرامش رو حس كنه؟ بدون لحظه اى درنگ جوابها تو سرم سرازير ميشن: كه چندتا خونه اونطرف تر كسى از غم به خودش نپيچه؟ که دخترک به خاطر بیماری و درد برادرش کابوس زده نشه؟ كه مامانى نگران نباشه؟ که دوستهام انقدر بیمارگونه به حماقت پناه نبرن دیگه؟ که خواهری بتونه شاد زندگی کنه؟ و ادامه داره...خنده ام گرفت به سوال و جواب خودم،کاش نپرسیده بودم! ولى باز فكر كردم که هميشه تونستم يک جايى بالاتر از همه اينها پیدا کنم برای خودم، شايد مثل همه بلنديها جای كمی باشه، اما مثل همۀ بلندیها می تونم آروم اونجا بشینم و با آرامش به دور نگاه کنم، یا نه، الکی فکر می کنم که دارم به دووور نگاه می کنم، فقط نگاه کردن رو دوست دارم.

۱/۱۷/۱۳۸۹

هنرِ درآمیختنِ تضادها


نمی دونم چرا اینطوری شده که شعر و موسیقی دیگه باهم هماهنگ نیستن. انگار داره به شکل یه سبک در میاد، سالارعقیلی می خونه:
قلب ما بود مملو از شادی بی پايان   سعی ما بود بهر آبادی اين سامان
خوشه چين کجا اشک محنت به دامن ريزد ، خوشه چين کجا دست حسرت زند بر دامان
 اما اندوه می باره از موسیقیش، آدم دلش می خواد خوشه چینی رو بی خیال بشه و دست حسرت به دامان بزنه!
یا اون "مرغ سحر ناله سر مکن" با صدای همای، که یه مدت خیلی گُل کرده بود، شعر داره میگه :
مرغ سحر ناله سر مکن    دیده گان خسته تر مکن
گوشمان ز ناله کر مکن، ناله سر مکن
نغمه های شادمانه خوان  با نوای عاشقانه خوان
صد سرود جاودانه خوان    عمر مانده را هدر مکن، ناله سر مکن
 ولی رسما به شکل نوحه می خوندش، آدم اگه حواسش رو از شعر پرت کنه می تونه باهاش سینه بزنه.
حتی آهنگهای مبتذل هم همینطوری شدن، می خونه همه چی آرومه، من چقد خوشحالم، همه چی خوبه و تو عاشق من شدی و.... ولی من هربار می شنوم گیج می شم میگم خب خوشحال باش اگه اینطوریه ( آهنگهای مبتذل فرقشون اینه که توانایی بر عکس این رو هم دارن،یعنی بدبختی رو هم با شیش هشت می تونن بخونن!)
من البته از در هم آمیخته شدن تضادها خوشم میاد، آهنگهای شاد غمگین، ولی زمانی که واقعا حسی از شادی و غم در هر دو آمیخته شده باشه ، هم شعر هم موسیقی، یعنی آدم اگه یکی رو فیلتر کنه باز هم همون حس بهش دست بده.

۱/۱۲/۱۳۸۹

جیرجیرک و طالبی


نیمه شب شده، پنجره رو باز كردم و رو تخت دراز کشیدم، نسیم خوبی میاد. صداى جيرجيرک ها گاهی بلند میشه. ياد بچه گی افتادم، تابستون که می رفتیم ملایر شبها تو تراس می خوابیدیم، يه شب انقدر صداى جيرجيرک ها بلند بود كه حس می کردم توی گلوم دارن می خونن، انگار که تارهای صوتیم می لرزید و من هم همون صدا رو می دادم، با گلوم می شنیدم نه با گوشم! خاله مثل هميشه بی خواب، داشت ته حياط راه می رفت، یواش پرسيد "چرا نمی خوابى؟"، یواش گفتم "جيرجيرك تو گلوم گير كرده"! برام طالبی خنک اورد تو رختخواب، گفت "بخور جيرجيرك ها برن پايين"، خودش هم  شروع کرد به خوردن. مادربزرگ صدا شنید گفت "چه خبر شده؟ "، پرسیدیم "طالبی می خوری؟ "، گفت که دیوونه شدیم نصفه شبی، بعد بلند شد و شروع کرد به خوردن. دلم براش تنگ شده باز.
چشمهام هنوز درد می کنه، چه روز عجیبی بود دیروز.

Web Stats