۶/۰۸/۱۳۹۰

نه دیگه!

ده سال می گذره از اولین بارهایی که حس می کردم باید همیشه انرژی بذارم برای توضیحش و نگه داشتنش، باید صبور باشم و مدیر و مدبر تا بتونم داشته باشمش! اما هنوز و هنوز کسی پیدا می شه که سوالش به تازگی دیروز و امروزه، خستگی من اما به اندازۀ ده ساله، دلم می خواد بگم نه دیگه تو رو خدا بی خیال، آخه چقدر سخته زندگی براتون که سوال می کنین هنوز!؟!

نگران

بچه که بودم دوره هایی که خواهرم کسی رو زیاد دوست می داشت وحشتناک اضطراب می گرفتم، خودش نمی دونه احتمالا. یه زمانی دورۀ نوجوونیش عاشق خسرو شکیبایی شده بود، الانم که الانِ فیلمهای قدیمی شکیبایی رو که می بینم اضطراب می گیرم. یه دوره ای هم استاد سنتورش رو خیلی دوست داشت. ادامه پیدا کرد، حالا که بزرگ شدم، دیگه نه فقط برای خواهرم، موقع عاشقی، وقتی خودم یه طرفش نباشم، مضطرب می شم! 

رها

می گه دوست ندارم یه خانوم متاهل بزرگ یا یه مادر سن و سال دار بشی، دوست دارم یه دختر باشی همیشه یا مثلا تازه همسرکسی شده باشی.
می گم خانومِ متاهلِ بزرگ شدم به نظرت؟
می گه داری می شی.
عصبانیت و بغض گلوم رو می گیره، نه اینکه صفات بدی باشه اما قالبِ، قابِ، رها نمی کنن آدم رو با این قاب هاشون.

۶/۰۷/۱۳۹۰

یک کلمه


 پرسید الان چی دلت می خواد؟ بدون هیچ مکثی گفتم امنیت.
 از اون روز دارم فکر می کنم چرا در هر زمانی هرکی ازم بپرسه چی می خوای جوابم همینه، کم دارمش مگه؟ نه واقعا که نگاه می کنم، اما پس چرا فقط همینه جوابم؟ ترس از دست دادنش رو دارم؟ نمی دونم. برگشتم به ده سال پیش، اولین باری که با کاوه حرف از زندگیِ باهم زدیم، پرسید اگه ساده بتونم تو یه جمله بگم چی می خوام چی می گم؟ تو یه کلمه گفتم، امنیت.

هنوز

هنوز هضم نشده بود شگفتی و عجیبی روز، شب روی صخره ای رو به دریا نشستیم و آواز خوندیم، بارون زد، بلند نشدیم، بارون بارونه خوندیم، بارون تند شد، بلند نشدیم، خوندیم ، بارون شدیدتر شد، خوندیم و... خیس خیس بودیم که برگشتیم خونه.
هنوز هضم نشده بود شگفتی و عجیبی شب، نیمه شب بی رمق دراز کشیدیم روی زمین و رو به سقف، به چرخیدن پنکه خیره شدیم و به صدای بارون گوش دادیم.سرهامون نزدیک به هم و تن هامون رو به شمال و غرب و شرق و...گاه به گاه کسی سوال عجیبی می پرسید و دیگری جواب عجیبی می داد.
هنوز هضم نشده بود شگفتی و عجیبی نیمه های شب، راهی نبود جز گریستن.  

۵/۳۱/۱۳۹۰

شادی

همه خوشحالن برای لیبی و رها شدنش از دست دیکتاتور. نگاه می کنم اخبار رو و یه چیزی دلم رو می زنه همش، با خودم فکر می کنم که اصلا ناراحت نیستم از اینکه جنبش دموکراسی خواهی در ایران همینطوری سلانه سلانه اما عمیق بره جلو، طوریکه اگه یه روزی دیکتاتور و دیکتاتوری از سرزمینمون رفت شادیمون شادی عمیق و زیبایی باشه و نمودش هم انسانی، کاش موقعی باشه که  شادیمون رو با شلیک بی وقفه و پر از عقدۀ تیرهای هوایی نشون ندیم. 

۵/۲۵/۱۳۹۰

سازهای من

اولین سازم سه تار کوچیکی بود اندازۀ خودم، بابا نبود اون موقع و مامان در یه تولیدی لباس کار می کرد، پول ساز پول سه ماه حقوقش بود، از کارفرماش وام گرفت تا سه تار بخره برام. دومین سازم تار بود که زیاد کوچیک نبود، مثل خودم.  بابا بود اون موقع، پول ساز اندازۀ موتور بابا بود که فروخت تا تار بخره برام.
امسال هم مامان برای تولدم هدیه ای داد ماندنی، دل رُبا و زیبا و باوقار، تاری که یک روز آمده در آغوشم و انگار سالهاست که دلم رو برده.

۵/۲۴/۱۳۹۰

نخورید و حرف نزنید

امروز قراره یکی از دوستهام رو بعد از مدتها ببینم، مشکل اما اینه که مجبور بودیم قرارمون قبل از افطار باشه. هوا خییییییییییلی گرمه، ماشین نداریم که بشینیم تو ماشین کولرش رو بزنیم و حرف بزنیم یه گوشۀ خیابون! آخه خب کافی شاپ ها تعطیله. این گزینه هاییه که ما داشتیم برای دیدن هم:
- بریم تو یه کتابفروشی (که البته جای نشستن ندارن هیچ کدوم و نهایتا نیم ساعتی می شه توشون چرخ زد  و کتابها رو دید نه دوستت رو)
- بریم ایستگاه مترو بشینیم یا سوار بشیم و چرخ بزنیم و حرف بزنیم!
-  بلیط سینما بگیریم ولی تو سالن بیرونش بشینیم به جای فیلم دیدن!
- تو یه پاساژ بریم روی پله ها بشینیم!
کاش برای مومنین در ماه رمضون یه جایی هم اختصاص بدن که بشه فقط نشست و حرف زد و از گرما هلاک نشد! به خدا روزه خواری نمی کنیم، می خوایم حرف بزنیم.

۵/۱۲/۱۳۹۰

***

کبود

پاهای تو و دل من
دستهای  تو و تکه های پازل من
حرفهایی که جاری نمی شوند و...کبود
آهِ حسرت از این جانِ بد نهاد
نمی روی از یاد، آخ کبود

                  *** 

کافر همه را...
چون باکره ای لب می گزم
هزارچهره ام پسِ این
تو می خندی و من به ناچار می اندیشم:
«هزار چهره ست پس این؟»
کافرم و تو کاش به کیش من باشی!

۵/۱۱/۱۳۹۰

کسی اینجا نیست؟

خواب بودم، بوی عطرش و صدای زمزمه کردنش بیدارم کرد، سرش رو گذاشته بود کنار سرم، از صبح های دیگه بیشتر طول کشید، صبح های دیگه فقط می اومد موهام رو یواش می بوسید و چند دقیقه بعدش صدای بسته شدن درِ خونه می اومد، امروز صبح اما چند دقیقه ای کنارم بود و بعد رفت، بیدار که شدم مامان گفت که بابا بالاخره راضی شد با چندتا از دوستهاش بره سفر، فهمیدم طولانی شدن خداحافظی صبحش واسه سفررفتن بوده. یه روزه همش تو خونه نیست و جای مهربونی بی دریغش خیلی خالیه. ظهر بود که مامان گفت این رو انگار بابات برای تو گذاشته روی میز:

 عشق و زیبایی
 تا چند به تازیانه بدوند
 این سرزمینِ هلاک همه جاریِ دستهای مرده است
 کسی آیا اینجا نیست کودکان را سر از دف های پاره بردارد به سینه پناهی؟
 آی کسی آیا اینجا نیست روح زخمی خاک را به نم تر اشکی....؟
 کسی اینجا نیست؟

 تقدیم به ستارۀ عزیزم



همواره

همش بغض داشتم، نمی دونم احساس خودخواه بودن بهم تحمیل شد و راحت قبول کردم یا واقعا خودخواه هستم و جایی برای دفاع نبود، شاید هم خودخواه بودن به نظرم اونقدر بد نبود که نیازی به تلاش برای نفی کردنش داشته باشم، اون هم خودخواهی از نوع نیاز به کسانیکه دوستشون دارم. با خودم فکر می کردم «یعنی فقط مشکل اینه که تو رو همواره نیازمند می خوان؟چرا؟!»


Web Stats