۸/۱۲/۱۳۹۵

ظهرها می‌رم دنبالش، باهم پیاده برمی‌گردیم خونه.

- خوش گذشت؟
- باردابو
 - ا، چه خوب، اونوقت ناهار چی خوردی؟
- لیلله با
- خوشمزه بود؟
- هوم؟
- غذات خوشمزه بود؟
- تارتا
- دوست هم پیدا کردی؟
- هوم؟
- چه شعری خوندین؟
- بلوبر
- آفرین، دیگه چی بازی کردین؟
- بوبلا

 بعد هم از روی زمین سنگ برمیداره و یه جایی پرت می‌کنه، یا برگهای درختچه‌ها رو ناز می‌کنه، به کارگرهای تو کوچه دست تکون می‌ده، گاهی هم یهو از یه چیزی که من نمی‌بینم ذوق می‌کنه. یک ربع بیست دقیقه‌ای که از بقیه‌ی روز و بقیه‌ی زندگیم جداست. 

۸/۰۳/۱۳۹۵

موقع لباس خریدن برای تابان خیلی خیلی حواسم هست به رنگ، به اینکه تا جایی که ممکنه توی کلیشه‌ی احمقانه‌ی آبی و صورتی نیفتم. سعی می‌کنم لباسهاش قرمز، سبز و همه رنگی باشه، البته سخت هم هست چون خیییلی از لباسهای خیلی قشنگ پسرونه فقط با رنگهای سورمه‌ای آبی هست و وسوسه‌انگیزه. ولی بهترین کاپشن زمستونی‌ش رو  چندتا از شاگردهای سه‌تار کپنهاگ باهمدیگه هدیه دادن بهمون، آبی جیغ براق. فکر کنم واسه همین بود که وقتی امروز داشتم توی مغازه‌ می‌گشتم یه پسر ۱۴، ۱۵ ساله‌ی سوئدی اومد طرفم و گفت برای پروژه‌ی مدرسه‌اش داره تحقیق می‌کنه و می‌شه یه سوال بپرسه، گفتم حتما. پرسید حاضری برای پسرت تی‌شرت صورتی بخری؟ به تابان نگاه کردم با اون کاپشن جیغ آبی‌ش و حرصم دراومد ازینکه اینهمه حواسم هست ولی نهایتا سوژه‌ی خوبی به چشم اومدم برای مورد این پرسش قرار گرفتن! حس عجیبی داشتم برای اثباتش به اون پسر ۱۴ ساله که به خدا من قربانی نیستم، من از اونهام که مقاومت کردم، دلم می‌خواست دست کنم تو خریدهام بگم به خدا ببین الان این شلوار گل‌بهی‌ رو براش خریدم!  ولی فایده نداشت مطمئنا. بسنده کردم به گفتن اینکه آره می‌خرم براش، مشکلی ندارم!

۷/۲۷/۱۳۹۵

فکر کنم از سخت‌ترین روزهای مادر بودنم «تا الان» رو دارم می‌گذرونم. به هرکسی رسیدم و هرکسی چیزی پرسید سعی کردم چیزی بگم که شبیه درد دل باشه ولی دلم بیش‌ از درد پر از حسهای عجیبه. حالا شب اومدم کنارش خوابیدم، دستهای لَخت از خوابش رو هزار بار بوسیدم و اشکم همینطوری سرازیره، دلم می‌خواست الان که انقدر دلم نازکه می‌تونستم بهش شیر بدم ! مگه چی می‌شه یک بار هم شیر دادن به خاطر آروم کردن من باشه؟ حتی اگر شیری هم مونده بود حالا اون خواب هفت‌پادشاهه و بی‌نیاز از من.
ظهر که از مهدکودک اومدیم بیرون بهش فکر کرده بودم خیلی، به خودم، به هجوم حسهای عجیبم نهیب زده بودم که این اصلا اولین تمرینت! داره اولین قدمش رو به سمت اجتماع و رابطه‌های دیگه برمی داره؛ اولین قدم دور شدن از تو، اولین قدمی که از این پس هم طبیعت همه‌ی زندگی من و اون  خواهد بود؛ زندگی اون، دوستهای اون، زبان اون، انتخاب اون....به خودم نهیب زدم «از همین اول این طبیعت رو  به رسمیت بشناس و این حالت مسخره‌ی شکوه از زندگی رو  به خودت نگیر!»
توی این یکی دو روز چندبار بغضش رو دیدم توی مهدکودک، با این لپ‌های گنده‌ش و لبهای قشنگش که با تمام وزنشون رو به پایین می‌افتن و من هجوم می‌برم و حاضرم هر، هر، هرکاری بکنم در اون لحظه که اون بغض از توی چهره‌ش زودتر محو بشه، و ترس برم می‌داره که هیچ‌کسی اونجا اندازه‌ی من دوستش نداره، حتی یه کمی نزدیک، حتی اصلا کسی لزوما دوستش نداره؛ چطور من می‌تونم بذارمش جایی که بغضش انقدر عزیز و مهم نباشه و ترکش کنم؟ بعد دوباره نهیب می‌زنم که اینها همه تکراره، تکرار همه‌ی مادرها و پدرهاست. اگر رها نکردن پس چی؟ زندانی کردن و مدعی بودن همه‌ی عمر و سفت چسبیدن فقط چون من بیش از همه‌ی دنیا دوستش دارم؟ چه تکرار آشنا و دست‌و‌پا گیری!
و چه تمرین سختی. 

۷/۲۵/۱۳۹۵

یه چندسالی خیلی زیاد شعر شاملو خوندم، خیلی خیلی زیاد. فکر کنم از سال کنکور تا چندسال اول دانشگاه. سال کنکور بخصوص که با آرزو هرروز موقع استراحت و ناهار با واکمن «کاشفان فروتن شوکران» گوش می‌دادیم و حس می‌کردیم تموم نمی‌شه اصلا و هر روز یه نکته‌ای پیدا می‌کردیم! و سالهای دانشگاه هم همیشه یه کتابش تو کیفم بود. حالا چندسالیه به کلی، حتی یک شعر هم نخوندم ازش. نمی‌دونم چرا، اصلا نمی‌دونم چرا، و از روی تنبلی یا شلوغی و اینها هم نبوده، از قصد نخوندم فکر کنم و دلیلش رو نمی‌دونم. کلا هم که هیچ شعری رو حفظ نمی‌شم، ولی خیلی عجیب موسیقی و آهنگ شعرهای شاملو بطور مبهمی توی سرم میاد و حالت عجیبی داره، فرض کن توی سرت یه چیزی داره پخش می‌شه، موسیقی بی‌کلام، اما می‌دونی شعر شاملوئه!

۷/۱۷/۱۳۹۵

وقتی داشتم اصلاحیه‌ی وزارت ارشاد روی ترجمه‌ای که کرده بودم رو اعمال می‌کردم، مدام به این فکر می‌کردم که هییچ ایده‌ای ندارم که زندگی کردن و کار کردن توی ایران چقدر می‌تونه سخت باشه. 
انگشترهام معنی دارن. چندوقته دقت کردم که وقتی خوشحالم یکی رو دست می‌کنم، وقتی دلتنگم یکی، وقتی اعتماد به نفس دارم یکی، وقتی ملال‌آورم یکی، وقتی استقلال می‌خوام یکی و...
باورم نمی‌شه بدون هیچ درد و گریه‌ای از شیر گرفتمش بالاخره. ماه‌ها بود که همه چی می‌خوندم، مجموعه‌ای از تجربه‌های مادرها و توصیه‌ها و قضاوتها و....و با شناخت خودم از خودم و تابان نهایتا غریزی عمل کردم و اینطوری شد که اون چیزی که خیلی نگرانش بودم خیلی راحت اتفاق افتاد و گذشت. و حالا من موندم و تنی که دیگه مال خود خودمه باز و باید یادم بیاد چطوری بودم با تنی که مال خودم بود. من هم سعی می‌کنم، اونم داره سعی می‌کنه، سعی می‌کنه موقع خواب جای خالی از دست‌رفته‌ش رو با تماس لبهاش با صورتم و لبهام و هزارتا بوسه‌ای که تا خود خود خواب ازم می‌کنه جبران کنه، برای من هم جبران می‌شه.

۷/۱۴/۱۳۹۵

گاهی از روی خستگی، فکرهام خیلی بی‌منطق و احمقانه می‌شه؛ و خودم هم اون لحظه می‌دونم احمقانه‌ست. مثلا وقتی تابان خوابه و با کالسکه می‌رم توی کافی‌شاپ می‌شینم که یکی دو ساعت کار کنم، دختری که سفارشها رو می‌گیره با مشتری‌ها حرف‌های غیرضروری می‌زنه و می‌خنده و گاهی فلرت می‌کنه و گاهی توضیح‌های بیخود می‌ده و... و من هی حرص می‌خورم و با خودم می‌گم این نمی‌دونه من چقد خسته‌ام؟ نمی‌دونه من یه عالمه کار دارم؟ نمی‌دونه من فقط همین یک ساعت و نیم وقت دارم؟ نه خب، از کجا بدونه! یکی هم از کنارم رد می‌شه و تق می‌کوبونه به کالسکه، در حالی‌که لبخند می‌زنم و می‌گم اشکالی نداره، با خودم فکر می‌کنم یعنی نمی‌فهمه اگه بچه بیدار بشه من دیگه تا شبم رفته و همین دو جمله رو هم نمی‌تونم ترجمه کنم؟ نه خب، از کجا بدونه! بعد می‌شینم، خوشبختانه به سر و صدای آدمها حساس نیست و بیدار نمی‌شه وگرنه که نمی‌اومدم کافی‌شاپ، ولی امان از اون وقتی که اون یکی دختره میاد ظرفها رو جمع کنه توی اون تشت بزرگها، و من دلم می‌خواد برم بگم «تو برو بشین من جمع می‌کنم برات.» و تا آخری که جمع کنه یه جوری ردش رو با نگاه می‌گیرم انگار که داره از قصد منو آزار می‌ده و همه‌ش تو دلم می‌گم لزومی‌ نداره انقدر بدجنس باشی واقعا. چند روزه دارم به این مکالمه‌های با خودم توی این شرایط فکر می‌کنم، به اینکه خستگی و کار زیاد باعث می‌شه آدم فکر کنه حقشه که دیگران مراعتش رو بکنند،  در حالیکه اون آدمها در طبیعی‌ترین حالت دارن زندگی‌شون رو می‌کنن فقط. آیا آدمهایی که وااااقعا دارن زحمت می‌کشن و وااااقعا خسته می‌شن، نه مثل من اینطوری همراه با کِیفهای مادری!، مثل کارگرها، اونها مدام همین حس رو دارن توی جامعه؟

۷/۰۷/۱۳۹۵

حرفم تکراری و کلیشه‌‌ایه. بعضی کلیشه‌ها رو اما وقتی با پوست و خون تجربه می‌کنی گفتنش ایرادی نداره. اصلا برای خودم ثبت می‌کنم این حس رو. متاسفانه کارِ بیرون گیرم نیومده هنوز، اما کارِ خونه بی‌نهایت سخت، خسته‌کننده، ملال‌آور، فرسایشی (فیزیکی و روحی)، بی‌حقوق، بی‌مزایا، بی‌مرخصی، و بی‌نهایت غیرمنصفانه‌ست و هیچ مزایا و هیچ حقوقی نداشتن در قبال این کار، بخصوص جدیدا (از وقتی شغل دوم، بچه‌داری، هم اضافه شده) برام برخورنده شده.
اولین باری که نوشته‌هامو دادم به یه دوستی خوند و ازش پرسیدم نظرت چیه (و نظرش برام خیلی مهم بود)، ازم ایراد نگارشی گرفت و گفت «راستش من به نیم‌فاصله‌ها خیلی حساسم.»! یه بار هم یکی از دوست‌هام رو به دلیلی ندیده بودم چندسال، بعد از اون هم قرار نبود دوباره ببینمش، در آخرین لحظه‌ی خداحافظی گفت: «یه چیزی بگم؟» و من هم که بغض در گلومو گرفته بود گفتم: «بگو» بعد اون گفت:« حیفه انقد آرایش می‌کنی.»! منم که در حالت عادی خیلی آرایش نمی‌کنم و اون روز بعد از اون جا قرار بود یه تولد خیلی رسمی برم، بغضم رفت در اعماق و بعد هم حس کردم وسط یه جزیره‌ام و صدای جیرجیرک میاد. به یه دلیلی حسم توی این دوتا موقعیت شبیه به هم بود.

Web Stats