فکر می کنه صداقت داشتن در گفتنشون از زشتی عقایدش کم می کنه! مزخرف می گه و با افتخار ادامه می ده که همۀ مردها مثل من فکر می کنن فقط من آدم روراستی هستم و می گم!
۵/۰۹/۱۳۹۰
۵/۰۱/۱۳۹۰
دیگه لذتی نداشت
همیشه دلم می خواست خواب پرواز کردن ببینم، چندشب پیش خواب دیدم برای فرار از یه موقعیت بدی باید پرواز کنم و برم، اما هیچ جای بلندی نبود که دورخیز کنم و از روش بپرم، باید روی زمینی که تا چشم کار می کرد مسطح بود و حتی یه بلندی به اندازۀ یه تکه سنگ هم نداشت با قدرت پاهام یواش یواش می پریدم تا زمانیکه بتونم پرواز کنم. تونستم، به همون اندازه لذت بخش بود که فکر می کردم، به محض اینکه تونستم پرواز کنم زمین زیر پام پر شد از پستی و بلندی، بلندی هایی که می شد از روشون پرید. اما مهم نبود، پرواز لذت بخش بود ...تا زمانیکه برخوردم به توده های بزرگ ابر، کسی کنارم نبود اما انگار حضور مهربانی بود و داشت با هیجان و مهربانی بهم می گفت چه زیباست، از توشون پرواز کن حتما خیلی مزه می ده! نگاه کردم، انقدر سهمگین و وحشتناک و سیاه و مهیب بودن اون توده های ابر که مطمئن بودم او چیز دیگه ای داره می بینه و من چیز دیگه ای. از پایین ابرها پرواز کردم اما دلم از این احتیاط در کنار او چرکین بود و پرواز دیگه لذتی نداشت.
زاویه
کنارم نشسته، نزدیکه، ولی روش اون طرفه و دستش زیر چونه ش. خیره می شم به موهای ریز و نرمی که روی پیشانیش دراومده، شبیه دختر دبیرستانیهاست وقتی از اینجا نگاهش کنی. از روبرو اما مادریه که دختر دبیرستانی داره.
بزرگ و کوچک
ای میلش رو می خوندم، دلم می سوخت از اینکه یادش نمی اومد اینها رو چند بار بهم گفته. یعنی حالا که خیلی گذشته از حس کردن حضور و نگاه و حرف، حالا که کلی داره زنگی تشکیل می ده و فکر و نگرانی هاش بزرگِ بزرگ شدن...کاش هیچوقت نسبتی نباشه بین بزرگی اینها و کوچیکی بقیۀ چیزها.
۴/۳۰/۱۳۹۰
خیلی پراکنده
- فیلم رو که گذاشتیم بعد از چند دقیقه کاوه بلند شد رفت خوابید، من و یکی از دوستهامون که پیشمون بود نشستیم دیدیم، فیلم که تموم شد اون هم با خنده ای که بار منفی داشت گفت : «دیگه درجۀ عاشقیش خیلی بالا بود!!». آخه فیلم راجع به شاعری بود که از بس عاشق بود مُرد!
- چند وقت پیش وقتی مامان گفت « خانوم دلوی» ویرجینیا وولف رو نتونسته بخونه تا ته، بابا اعتراض کرد که شماها چرا توی حس و حال رومن رولان موندین، ویرجینیا وولف زن بزرگیه با روحی پیچیده، عادت کنید به خوندن اینها هم. من هم شروع کردم و البته ادامه ندادم از یه جایی به بعد.
- کف زمین آشپزخونه ش نشسته بودیم، در حالیکه بعد از چند ساعت بطری شراب خالی شده بود و تازه به بحث افتاده بودیم چندتا آدم هوشیار وارد خونه شدن!
- چرا مردهای ایرانی انقدر تند و زیاد عطر می زنن؟ عطر باید ملایم نوازش کنه و کنجکاو کنه حس بویایی آدم رو، نه اینکه مثل طوفان بره تو گوش و حلق و بینی آدم!
- با حسی که بار منفیش از توی پنجرۀ کوچیک چت هم تو صورت آدم می زنه می گه « تو از این عشق های قرن هجدهمی خوشت میاد»
۴/۲۸/۱۳۹۰
حقیقی
روحم باز هورمون زده شده! وقتی گریه می کنی و غمگینی و درد داری دونستن اینکه این ها فیزیکیه و هورمونی کمکی نمی کنه به کم شدن شدتش. ناامیدیت همون قدر حقیقیه که وقتی از هورمونها و کارهایی که به سرت میارن بی خبری، یکی هم گفت «البته خوبیش اینه که می دونی تموم می شه»، نه اما، غم به نظرت همون قدر بی پایان میاد که نمی دونی تموم می شه.
دونستن
بعضی وقتها قیافم جور نمی شه، یعنی هرکاری می کنم نمی شه مثل همیشه، البته نه اونطوری که خوشحال بشم که آخ جون تنوع! نه، یه طوری که له له می زنم که کاش مثل همیشه بشم، حتی لبخند هم می زنم تو آینه که یه کمی بهتر بشه اما نمی شه! نمی دونم چرا این حسم شبیهه به حس اون زمانهاییِ که دوست داشته شدن برام خیلی دور و عجیب و ناشناخته می شه، هرچقدر هم دور و برم پر باشه از آدمهایی که می دونم با جون و دل دوستم دارن اما انگار تبدیل می شه به دونستنی که تجربه ش نکردم.
۴/۲۴/۱۳۹۰
زنگ تلفن
روبروی من نشسته بود و داشت کِیک می خورد وقتی صدای زنگ اومد، توی شلوغی یکی موبایلش زنگ خورده بود، زنگش مثل زنگ تلفنهای قدیمی بود، از اون تلفن سیاه بزرگ ها که حس می کنی با صداش گوشی تلفن هم می لرزه. بدون اینکه صدا رو دنبال کنه به من نیم نگاهی انداخت و وقتی دید حواسم بهش هست با انزجار گفت « خیلی بدم میاد از این صدا» سرش رو تکون داد و گفت «خیلی اضطراب می گیرم با این صدا». سکوت محض،حتما توی راهروی زندان میومده این صدا، یک میز و تلفن سیاهی که روی میز زنگ می خورده و صداش می پیچیده توی راهرو.
۴/۲۲/۱۳۹۰
یعنی دوست داشتی؟!
- خسته شدم :(
- کاش می تونستم کمکت کنم :( دوست داشتی من هم رشته ت بودم و کمکت می کردم؟
- آآآآره
- یعنی دوست داشتی من و تو هم مثل و ایکس و ایگرگ هم رشته بودیم و با هم درس می خوندیم و من الان کمکت می کردم؟
- مممم....آره
- یعنی دوست داشتی روحیۀ مهندسی نداشتم و میز و تخت و کتابخونه رو من سرِ هم نمی کردم و تلویزیون و ضبط اگه خراب می شد من درست نمی کردم و هم رشتۀ تو بودم و کمکت می کردم؟
- یعنی دوست داشتی روحیۀ مهندسی نداشتم و میز و تخت و کتابخونه رو من سرِ هم نمی کردم و تلویزیون و ضبط اگه خراب می شد من درست نمی کردم و هم رشتۀ تو بودم و کمکت می کردم؟
- ها؟
- یعنی دوست داشتی اهل هنر نبودم و ساز هم نمی زدم و هم رشتۀ تو بودم و کمکت می کردم؟
- نه!
- یعنی دوست داشتی اهل هنر نبودم و ساز هم نمی زدم و هم رشتۀ تو بودم و کمکت می کردم؟
- نه!
۴/۲۰/۱۳۹۰
بابا
- بابایی مهندسی کار شریفیه، خدمت به بشریتِ، اما موسیقی اعتراضِ، اعتراض به جهان، موسیقی رو رها نکن هیچوقت.
- یه شعر بگو از اصوات، بده به سیاهپوست ها، بده دستشون! بیم بارا بامبام، دارام بیم دام....
- هنر تنها دنیاییه که انسان توش آزادی مطلق داره، تنها دنیایی که می تونی تمام ستمگران جهان رو بیاری در یک دادگاه و محاکمه کنی، نه برای انتقام، برای رساندن پیامی به مردم. هنر تنها دنیاییِ که سنگ می تونه توش راه بره و اشیا می تونن حرف بزنن.
۴/۱۹/۱۳۹۰
پریشب، دیشب، امشب
احساس تعلق دلم می خواست پریشب، وقتی می رقصیدم و دلم می خواست بعد از اینکه پشت گردنم عرق کرد موهام رو بالا بگیرم و بیام روی مبل بیفتم کنارت و تو دستت رو باز کنی برای در بر گرفتنم. احساس تعلق دلم می خواست امشب، که وقتی همه خداحافظی کردن و رفتن تو باشی. آره می دونم، بین پریشب و امشب دیشب هم هست، یادم نیست، حس تعلق نداشتم شاید، اشکالی هم نداره نه؟ اما حتما دلم برات تنگ بوده.
luxury
- خوش گذشت؟
- نه
- اِ، چرا؟
- به محض اینکه فرصت گیر بیارن از حرف جدی در می رن، من حوصلۀ حرفهای غیرجدی ندارم و اونها حوصلۀ حرفهای جدی
- خب خسته ان بیچاره ها، حق دارن
- آره می فهمم، ایراد نگرفتم، فقط بهم خوش نمیگذره
- می فهمم،حرف جدی زدن لاگژریه!
- نه
- اِ، چرا؟
- به محض اینکه فرصت گیر بیارن از حرف جدی در می رن، من حوصلۀ حرفهای غیرجدی ندارم و اونها حوصلۀ حرفهای جدی
- خب خسته ان بیچاره ها، حق دارن
- آره می فهمم، ایراد نگرفتم، فقط بهم خوش نمیگذره
- می فهمم،حرف جدی زدن لاگژریه!
۴/۱۷/۱۳۹۰
واسۀ خودم
جلوی سه تا آدم مجرد نشسته بودم و بعد از اینکه دیدم حرفهام رو متوجه نمیشن داشتم سعی می کردم تغییر تحولات عاشقی بعد از چندسال زندگی مشترک رو براشون روی کاغذ ترسیم کنم!! یکیشون با دقت و تعجب نگاه مهندسی می کرد ولی به نظر نمی رسید که می فهمه چی می گم. یکیشون که عاشق و در آستانۀ ازدواج بود از اون نگاه ها می کرد که یعنی عشق من فرق داره. یکیشون هم که حالش خوب نبود و چشمهاش خیس بود و دستهاش زخمی، داشت کاغذ رو از زیر دستم می کشید که یعنی بسّه. من دوست داشتم ادامه بدم ولی، داشتم کشف می کردم روی کاغذ واسه خودم.
۴/۱۵/۱۳۹۰
نذر هنری
شما که نمی دونین! انقدر مزه می ده یکی نذر هنری کنه برات و بگه تا وقتی اینجایی هر کنسرت موسیقی بری مهمون من. دیشب دومیش رو رفتم، گروه «سیمرغ» به رهبری حمید متبسم و خواننده هم همایون شجریان. شاهنامه خوانی بود، داستان زال و سام، زال و رودابه. انقدر چسبید که امروز شاهنامه رو از کتابخونه کشیدم بیرون و شروع کردم به خوندن.
۴/۱۳/۱۳۹۰
بداهه
توصیف هایی که خیلی بداهه راجع به خودم یهو میگم معمولا درست ترینشون از آب در میاد. نمی دونم بحث راجع به چی بود که به کسی گفتم من شش ساله که ازدواج کردم اما یه عمرِ که متاهلم!
اشتراک در:
پستها (Atom)

