همیشه آخرهای مریضیش رو می ده به من! مریض شدم، جون ندارم ولی دلم جون می خواد. انرژی دارم ولی بدنم راه نمیاد. گرما می خوام که بره توی جونم و بشینه، طولانی بشینه، گرم هم بمونه و تهدید نکنه که اگه زیاد بمونه سرد می شه و می ره! خوبی مریضیِ تازه از راه رسیده البته این بود که دیشب بعد از چند شب بدخوابی دوازده ساعت خوابیدم!
۱۰/۱۰/۱۳۹۰
۱۰/۰۸/۱۳۹۰
دیوونه
انقدر زیاااااد فکر می کنم، انقدر با خودم حرف می زنم، انقدر توی سرم با آدمهای مختلف حرف می زنم که توی دنیای واقعی تمرکزم رو از دست دادم. وقتی ای میل یا اس ام اس می زنم به کسی یا دارم با کسی حرف می زنم وسطش شک می کنم، حس می کنم دارم اسمش رو اشتباه می گم یا می نویسم! یا حس می کنم حرفی که می خواستم بزنم به این آدم قاطی شده با حرفی که داشتم به کس دیگه می زدم توی سرم! بعد از چند دقیقه هِی چک می کنم اسم آدم ها رو و چیزهایی که براشون نوشتم. فکر کنم دیوونه شدم!
نام
انقدردر طول روز به اسمهای مختلف همدیگه رو صدا می کنیم که وقتی اسم واقعی هم رو می گیم حس غریبی داره. با اسمش یک عالمه خاطره از دور میاد، از دوران راهنمایی و تابستون و حیاط و عینک قاب مشکی و درخت و توپ و اِبی و دزدیدن عکس سه در چهار و... باید یادم باشه اسمش رو بیشتر صدا کنم.
Cat on a Hot Tin Roof
" People like to do what they used to do especially after they've stopped being able to do it "
۱۰/۰۷/۱۳۹۰
بدیهی نیست!
هرچیزی که احساس قاطیش باشه از دایرۀ بدیهیات خارج می شه. دو دو تا چهارتا بدیهیه، اکسیژن نداشته باشی خفه می شی بدیهیه، قلبت نزنه می میری بدیهیه. یه جاهایی دلت می میره که یه چیزهایی مثل اینها بدیهی باشه ولی امکانش نیست.حتی بدیهی ترین چیزی که آدمها در مورد دوست داشتن می گن، اینکه مادر همیشه بچه اش رو در هر شرایطی دوست داره، یک نیازِ برای داشتن حداقل یک نفر که مطمئن باشی همیشه دوستت داره، و آدمها می ترسن فکر کنن که وجود داشتن این یک نفر هم بدیهی نیست. واقعیت اینه که این هم گرچه خیلی نزدیکه به درست بودن اما هنوز بدیهی نیست. هنوز نمی شه مطمئن بود که مادرت یه موقع هایی که داری زندگیش رو نابود می کنی (یا اصلا داری زندگی خودت رو نابود می کنی، زندگی ای که اون داده بهت) بدش نیومده باشه ازت و نگفته باشه کاش نبود. دلت می خواد اینطوری باشه، بدیهی باشه، اما بدیهی نیست که وقتی کسی که عاشقشی می میره تو هم می میری! بدیهی نیست که وقتی از یه سرگیجۀ طولانی و بد میای بیرون دوستت هنوز اونجایی منتظرت باشه که آخرین بار دیدیش (یا اصلا هرجای دیگه!). آدمها فقط می تونن احساسشون رو به بدیهیاتی که به حسشون نزدیکه تشبیه کنن، تا زمانی که غیر از اون پیش میاد و معلوم میشه بدیهی نیست!
گروهمون
دستگاه شور رو که شروع کردیم استادم تازه داشت روش جدید تدریس گروهی رو امتحان می کرد، پنج نفر توی هر گروه، نیم دایره می نشستیم روبروی استاد، یه جمله رو می زد و ما هم تک تک تکرار می کردیم که مطمئن بشه همه فهمیدیم، موقع تحویل دادن ولی باید همه باهم همزمان گوشه ها رو می زدیم، خیلی صحنۀ قشنگی بود پنج تا تار کنار هم، قند توی دلم آب می شد. اولش توی یه گروهی بودم که سه تا دختر بودیم و دو تا پسر، بعد از چند جلسه صدام کرد توی آشپزخونه (چقدر دلم تنگ شده واسه اون آشپزخونه) و گفت « یه گروه هست که همه شون پسر هستن و کلاس بدون دختر سخته! تو بیا توی اون کلاس.» هفده هجده سالم بود و تنها دختر کلاس بودن حسابی احساس رقابتم رو انگولک می کرد، هیجان انگیز و ترسناک بود، به خاطر سپردن همۀ جمله ها، جا نموندن از یه گروه مردونه! تازه بعضی وقتها هم که ردیف رو بی خیال می شد و شروع می کرد بداهه نوازی و مجبورت می کرد درحالیکه همه پایه رو گرفتن و نگاهت می کنن بداهه بزنی. همه شون خیلی بزرگتر از من بودن، فقط یکی شون همسن و سال من بود که یادمه خیلی هم خجالتی بود و صورتش هم پر از جوش بود، چندسال پیش بوستون دیدمش، نه جوش داشت و نه خجالتی بود! یکی دیگه شون رو هم، که بعد از کلاس همیشه من رو می رسوند خونه، چندسال پیش کالیفرنیا توی کنسرت علیزاده دیدم. یعنی از پنج نفر سه نفرمون آمریکاییم، البته به اضافۀ خودِ استاد چهار نفر! دلم براشون تنگ شده.
۱۰/۰۶/۱۳۹۰
من هم نمی دونم
صبح بلند شدم دیدم مریض شده، دلم براش خیلی می سوزه، کارش زیاده و اصلا موقع مریض شدن نبود. رفتم براش دارو خریدم، داروش رو با شیر خورد و یه کم استراحت کرد. بعدش با هم رفتیم کت شلوار و از این چیزها که واسه مصاحبه های کاریش لازم داشت خریدیم. زود جونش تموم شد، اومدیم خونه، یه کم سوپ خورد و باز هم دراز کشید، من هم بعدش رفتم یه کم خرید برای خونه انجام دادم و برگشتم و موسیقی گذاشتم و یه کم چیز واسه خودم نوشتم و بعد براش فرنی درست کردم. خسته شدم و روی مبل یه کم دراز کشیدم. اومده کنارم نشسته با صدای مریض و گرفته می گه « دو سه روزه یه غم عجیبی توی چهره ت هست که اصلا نمی دونم چیکار کنم باهاش.» غافلگیرشدم، لبخند زدم، بعضی وقتها خودم رو مشغول می کنم و آرومم و همه چیز مرتب پیش می ره و حواسم نیست که چهره ام رو داره می بینه. گفتم « من هم نمی دونم چیکار کنم باهاش.»
خارجی
رفتم چندتا تیکه لباس کوچیک خوشمزه براش خریدم که بفرستم، برگشتم خونه به کاوه نشون دادم و اونهم همراه من قربون صدقه می ره و اندازۀ لباسها رو مسخره می کنه. بعد می گه خیلی خوشحالی ها، بهت میاد خاله بشی. غصه ام می گیره، می گم فلانی و فلانی و فلانی احتملا بیشتر از من خاله ش می شن که نزدیکشن، من رو درست حسابی نمی بینه، احتمالا می شم یکی که اسباب بازی خارجی می فرسته هر از چندی.
قفسک
دخترک بازيگر با آن چشم ها و اندام عجيبش روزگارى بود كه بر روى صحنه نقش قفس را داشت. شبى از آن شب هاى طولانى، دخترک در میانۀ نمایش ناگهان شروع كرد به گریستن و جامه دريدن و ناسزا گفتن و هذيان بافتن و تن پاره كردن و راندن هر آنچه در او بود يا نزديكش، و هیچکس ندانست که چرا او فریاد می زند «دور شوید، نمی خواهم، نبینید». به ناچار پرده انداخته شد، اما پرده اى كوچک و كهنه و بى رونق فقط به اندازه ى اندام قفس وار او، دیگر بازیگران روی صحنه که دوستش می داشتند به احترام او روى پرده نوشتند « دور شوید، نمی خواهد، نبینید.» و نمايش ادامه گرفت و تماشاگران او را ندیدند و بازیگران هم حتی دیگر او را ندیدند، و دخترک زير پرده با خود نالید « چه استجابت غمناکی!» و آرام گرفت. روزها و ماه ها و سال ها گذشت و او همانجا بود و دیگر کسی ندیدش، چرا که همه مى توانستند بخوانند! شاید روزی شعبده باز بى سوادى با کلاهی دراز و چوب نازکی در یک دست، با دست دیگرش پرده از او برداشت و در زیر پرده معجزه اى یافت زاده ى قفسک، شاید هم قفسکی که باز می گفت « چه استجابت غمناکی!».
۱۰/۰۲/۱۳۹۰
مامور بیدار کردن!
مامانم خواب بد یا کابوس یا خواب برادرهاش رو که می دید تا چندروز چشمهاش غمگین و دلتنگ می شد، نمی دونم چرا معمولا هم بعد از ظهرها کابوس می دید! واسه همین هم بعد از ظهرها که می خوابید من می ترسیدم. توی یکی دو ساعتی که خواب بود همش می رفتم بالای سرش به چهره اش نگاه می کردم که اگه معلوم باشه داره خواب بد می بینه زود بیدارش کنم. همیشه هم معلوم می شد. ناله نمی کرد، صدا نداشت، ولی یه سکوت مرگباری روی پلک هاش و نقش های روی صورتش می اومد که می فهمیدم خواب معمولی این دنیایی نیست و احتمالا یکی از اون از دست شدگان (از دست گرفته شدگان!) اومده و مامان هم بی اراده و مسخ شده می ره باهاش و باید بیدارش می کردم.
خیلی شبها می شه که کاوه رو هم بیدار می کنم، صدای نفس هاش که عوض می شه و مضطرب، زود بیدارش می کنم. نمی دونم دیشب چرا این کار رو نکردم، نفسش نبود این بار، داشت گریه می کرد، صداش برای من خفه بود ولی مطمئن بودم توی خوابش بلنده، شونه هاش تکون می خورد، و من نمی دونم چرا بیدارش نمی کردم و فقط از پشت نگاهش می کردم که تکون می خوره، شاید چون گریه اش خیلی عمیق و غمگینِ خوبی بود و خیلی از ته دل، شاید فکر کردم احتیاج داره به این گریه، همینطوری نگاه کردم تا آرومتر شد و بعد خوابیدم باز. صبح که بیدار شدیم گفت که برای اولین بار خواب پدرش رو دیده. خوشحال شدم که بیدارش نکردم.
۹/۳۰/۱۳۹۰
آمیخته
بعضى وقتها موقع تمرين كردن ساز، از يه گوشه اى يا قطعه اى خوشم مياد، يا فكر مى كنم دارم خوب مى زنم، بعد ضبط مى كنم و مى بينم اصلا هم خوب نمى زنم! نمى دونم چرا اينطوريه، چرا فرق داره شنيدنى كه همزمان با نواختنِ با شنيدنى كه فقط شنيدنِ. فكر كنم نوازنده ها خودشون قشنگتر از چيزى كه مى نوازند ميشنوند چون با لذت نواختن آميخته ست.
۹/۲۹/۱۳۹۰
گنجشك من
هى جلوى خودم رو مى گيرم كه راجع بهش ننويسم تا به دنيا بياد، ولى نميشه، امروز كه فهميدم دخترِ هم كه ديگه اصلا نميشه. دارم خاله ميشم، انقدر فشارش بدم، انقدر لوسش كنم كه مامانش هم شاكى بشه، انقدر دامن رنگى كوتاه و سارافون و كلاه براش بگيرم كه....آخه فسقلى زود بيا كه دلم برات تنگ شده.
اشتراک در:
پستها (Atom)
