۱/۱۰/۱۳۹۰

حافظیه

اولين بارى كه برگشته بودم ايران وقتى رفتم شيراز، توی حافظیه حال عجيبى داشتم، انقدر گريه كردم كه چند نفرى ازم پرسيدن كه كارى از دستشون بر مياد برام انجام بدن؟!! از اون به بعد چندبار دیگه ای هم كه رفتم ايران، شبهای حافظیه با یه موسیقی خوب، معمولا شجریان، اگه با لطفی بود که دیگه بهتر از اون نمی شد، از ناب ترین لحظه هام بوده. ديشب خواهر كاوه رفته بود اونجا و زنگ زد بهم كه بگه به يادمه و يک فال هم برام گرفت كه خيلى دوست داشتم.

یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد
یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
برو ای طایر میمون همایون آثار
پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان
آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب
به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان

۱/۰۹/۱۳۹۰

صراحت یا عبور؟

كافيه چند سال با كسى دوستی نزديک داشته باشى تا با احتمال خيلى خوبى معنای حركات پنهان و ريزش رو بفهمى. قدم بعدی اینه که جرات کنی و به صراحت بگى « به نظرم معنیش این بود، درست فهميدم؟»،  يا نه جرات نكنى و عبور، عبور، عبور. نمی دونم این انتخاب ربط به شخصیت آدم روبرو داره یا به شانسش!! دوستی از صراحتم جا خورد امشب و دوست دیگه ای از عبور کردنم. صریح بودن حس خوبی بود و عبور کردن حس بد، اما باز هم عبور رو انتخاب می کنم با بعضی ها.

کنسرت

يعنى سنم انقدر داره میره بالا كه وسط يه کنسرت عالی موسيقى هم نمی تونم يه لحظه تمركز كنم و همش فكر می كنم اينها چه زندگی خوبى دارن، من چى ميشم پس؟ من چى كاره ميشم یعنی در زندگيم؟!!
از کنسرت بگم كه خيلى خوب بود، The Silk Road Ensemble، که از خيلى وقت پيش بليطش رو خريده بوديم ومن هر چند هفته یه بار می پرسیدم که کِیه پس؟!  توی پوسترهاش که قبلا نگاه کرده بودیم حرفى از كلهر نبود، فكر كرديم لابد  توی اين برنامه شون نتونسته بیاد. اما یویوما خودش به اندازۀ خوبى خوب بود كه ذوق داشته باشم برای کنسرت. خلاصه که وقتى كيهان كلهر با اون حالت يه كم بی خيال و آروم با اون طرز خاصى كه كمانچه ش رو سبک و راحت می گيره دستش روی سن اومد و شروع كرد ساز زدن من همش اشک تو چشمهام ميومد و با آرشه كشيدنش جان می گفتم. با اينكه تعداد سازها زياد بود و گاهى ريتم ها زياد عوض می شد اما در نهايت قطعات حس خيلى ساده و غير پيچيده ای می داد به آدم. به جز یک تکنوازی با سازی ژاپنی به نام  shakuhachi که خیلی حس عجیب و غم انگیز و قشنگی داشت.

۱/۰۵/۱۳۹۰

انگارکه امن ترین جای دنیا...

 پشت فرمون، با سرعت نزديک سه تا پرنده ميشه كه وسط كوچه نشستن، از دور بهشون ميگه بِريد ديگه، بپرين ديگه، اونها هم انگار که امن ترین جای دنیا، آروم نشستن و دور همدیگه و دور خودشون می چرخن، نزديک نزديكشون ميشه تا جايى كه من از ترس دستم رو محكم می گيرم به صندلى و اعتراض می کنم که مواظبشون باش، آروم ترمز می كنه و با شيطنت می خنده، می گه يادمه كه گفتى اگه اتفاقى هم به پرنده ای بزنم و بمیره ازم جدا میشی! تاکید می کنم که شوخی نکردم اصلا. همچنان با شیطنت می خنده.
پرنده ها میرن، ما هم.

۱/۰۳/۱۳۹۰

داخل پرانتز

«خيلى حالت تدافعى داری»
(حالت تهاجمى داشتم!)
«يهو به طرز عجيبى غيرتى میشى واسه كسايى كه دوستشون دارى، اصلا خوب نيست»
(ولی خودم دوست دارم وقتى یهو غيرتى ميشم، عکس العمل بدون فکرِ می دونم، اما حس اینکه یک کسایی رو انقدر دوست دارم که بی اراده به خاطرشون وحشی می شم مزه می ده!)

۱۲/۲۹/۱۳۸۹

تلاش

مثل پوشیدن يه لباس مشكی راحت و لاک رنگى، موهای باز، بی دغدغه ساز زدن توی آفتاب و باد، خونه، لباس رنگی شاد راحت، شام خوب بی دردسر دو نفره، بوی سُنبل، تنهایی، چیدن سفرۀ هفت سین، شنیدن صدای تو، چای و میوه، رنگ كردن تخم مرغ ها. تلاش، تلاشهای کوچیک، فقط برای آروم به پايان رسوندن آخرين روز از سالى كه چه پايان تلخى داشت.

۱۲/۲۴/۱۳۸۹

موسیقی گمشده

نشستم روی مبل و يواش يواش و بدون هيچ تمركزى سعى می كنم كار كنم. پنجره يه كم بازه و نسيم نسبتا خنكى مياد، هوا كم كم تاريک شد و من هنوز حوصلم نیومده که بلند شم چراغ رو روشن كنم. چندروزه که لذت موسیقی رو گم کردم. دلم يه موسيقی جديد می خواد، يه جورى كه از شنيدنش تعجب كنم بگم اِ، به اين ميگن موسيقى؟!! بعضی وقتها کلافه می شم، دلم نمی خواد زندگیِ اینطوری رو، دلم می خواد تعریف ها از همه چیز انقدر عوض بشه که چشم باز کنم و ببینم که هیچ چیزی رو تشخیص نمی دم و باید همه چیز رو خودم دوباره کشف کنم، دوباره بسازم، دوباره بشنوم، از اولین کسایی باشم که خوب و بد، زشت و زیبای خالص رو حس می کنم، بدون اینکه صداهای آویزون دور و برم زمزمه وار گوشم رو کر کرده باشن که «این زشت است و آن زیبا، این خوب است و آن بد، این زن است و آن مرد، این تن است و آن روح، این راه است و آن بیراه، این عشق است و آن هرزگی، این مرگ است و آن زندگی». دلم می خواست ببینم و بشنوم بدونِ اینکه لازم باشه برای دیدن و شنیدن چشمهام رو ببندم و گوشم رو بگیرم.

۱۲/۲۳/۱۳۸۹

مامان



همينطورى آوارۀ یه عکس کوچیکت شدم، نگاه می كنم، چشم و دلم پُر ميشه، دستهام و آغوشم خالی.

۱۲/۱۹/۱۳۸۹

سيگار

خيلى وقته كه باهم حرف نمی زنيم، خیلی وقته که باهم دوست نیستیم و... هستیم یه جورایی. ولى اينجا رو می خونه هميشه، فهميد كه اتفاق بدى افتاده. آنلاین بود، داشت کوتاه و پر از مکث برام می نوشت، چند لحظه نگاه كردم، دلم نمی خواست بپرسه چى شده، چه اتفاقى افتاده، اما دلم براش تنگ شده بود. جواب دادم، سلام کردم، نوشت كه پست آخرم رو الان خونده، سكوت كردم، گفت «مياى يه سيگار باهم بكشيم؟»، يه ذوق خوبى اومد تو دلم، فكر كردم اين بهترين چيزى بود كه يه دوست می تونست بهم بگه به جای همۀ حرفها و سوالها.

دوشنبه ها

اين دومين باره كه در غربت عزيزى رو از دست میدم، دومين باره كه من بی وقفه گريه می كنم و مامان اون طرف خط محكم و آروم حرف می زنه و دلدارى می ده و با صبر توضیح ميده كه «گریه نکن مامانی، درد نداشت، خوب رفت، نفهميد اصلا، راحت شد.» و فقط وقتى می رسه به جايى كه ميگه «مادرت بميره كه تنهايى» لحظه ای کنترلش رو از دست می ده و باز محكم.
زياد تجربه كردم از دست دادن و مرگ رو. تجربه ش توی غربت اما عجيبه. شلوغ نيست، کسی نگران چایی و حلوا نیست، نگرانی مهمون ها نيست، خاک نیست، گوشۀ دنجی نیست تا بشینی و با چشمهای پر و صدای آروم خاطره ها رو با اونها که شاهد و همراه کودکیت بودن بگی، صدای بلند گریه ها و شیون های درهم نیست، فقط صدای گریۀ آروم خودته. فقط خودتی و حسرت و سوال که چندتا عزیز دیگه رو باید از دست بدم و این حسرت که هر سال بارش بیشتر می شه رو با خودم بکشونم که می تونستم بیشتر کنارشون باشم، بیشتر ببینمشون، بیشتر باهاشون زندگی کنم. اینجا چی دارم بدست میارم در ازای از دست دادن زندگی با اونها که عزیزترینن؟ چیزی قابل مقایسه هست اصلا؟ خودتی و تا دلت بخواد تنهايى براى جمع كردن خاطره ها و تصويرها.
سال آخر دانشگاه كه بودم دوشنبه ها كلاسم دير تموم می شد و صبح زود سه شنبه هم كلاس داشتم، اين بود كه می رفتم خونش كه نزديك دانشگاه بود. خونۀ سنتی تزئین شدۀ كوچيک يک نفره، بوی غذا كه توی راهرو پيچيده بود، پاهام رو آب يخ می زدم و خستگى در می كردم، می دونست سالاد درست كردن رو دوست دارم، وسايلش رو آماده ميذاشت برام تا درست كنم، يه سفرۀ كوچيک دونفره مينداخت، يه كم غر ميزد از همسايه هاش و من هم تائید می کردم، از شهر، از پا دردش، از خبرها. يه كم تلویزیون می ديديم و بعد چايى و خرما. حرف می زديم و می خوابيديم تا صبح كه صدای اذانش و يواش نماز خوندنش ميومد، چايى دم می كرد و صبحانه حسابى و یه کم آجیل که ببرم، لباس می پوشيدم كه برم دانشگاه، 500 تومن ميذاشت لاى قرآن و دم در بهم می داد، هيچوقت يادم نميره مزۀ اون 500 تومن ها رو. انقدر اون سال دوشنبه ها پادشاهی می کردم و انقدر دوست داشتم دوشنبه ها رو اونجا که حتی بعضی وقتها که مامان هم می خواست بیاد ناراحت می شدم!
حالا از صبح فقط صداش رو دارم به یاد میارم که زیر لب قربون صدقه ميره، کاش یادم بمونه صداش رو.

۱۲/۱۸/۱۳۸۹

رمید گان

جای نگرانی نبود مهربانم! من فقط مستِ آرامِ سرگردانى بودم كه زير باران به رهایی سخن می راند و اشک می ريخت و چنین هذیان می گفت:
من اندوهگين نيستم، من اندوهم
نه كلامى به تسلی می خواهم، نه خنده ای و نگاهى و دستى به مهر
من فقط شانه به شانه ای خواستم در سکوت، شانه ای به شانه ام کنار به کنار
 و چه می رمند عاشقان آن هنگام که تسخیر نمی توانند، حتی غمت را.

۱۲/۱۷/۱۳۸۹

روزتون مبارک

هنوز براى لحظه اى جا می خورم وقتى كسى روز زن رو بهم تبريک می گه. یعنی هنوز كوچيكم واسه اينكه زن به حساب بيام؟ گاهى هم به طرز احمقانه اى فكر می كنم معيار زن بودن زجر كشيدنه، با خودم می گم هنوز به اندازۀ كافى زجر نكشيدم كه زن به حساب بيام و كسى بهم تبريک بگه اين روز رو!
من هم بايد تبريک بگم اما روی خوش ندارم، از صبح به زنى فكر می كنم كه برام عزیزِ و ماه هاست تنش پر از درد شده و من تازه فهميدم، امروز فهمیدم که چیزی رو قورت دادن، حتی نوشیدن آب چه سخته و چه درد داره. بايد تبريک بگم به مامانم روز زن رو، به عمه هام، به مادربزرگم، به خاله هام. ولى واقعیت اینه که دلم می خواد باهاشون دعوا كنم، بگم خسته شدم ديگه از اين همه درد و رنجتون، بسّه!

۱۲/۱۶/۱۳۸۹

ولی

اخیرا می فهمم چه حس بديه وقتى به کسی چیزی رو می گی و در جواب می شنوی که «....ولى من به تو اعتماد دارم». آدم فكر می كنه بار مثبتى داره ولى نداره حالا كه دقت می کنم. تاثیر اون کلمات قبل از « ولی» خیلی بیشتره تا بعدش. و کلی ناراحتم از اینکه خودم چندوقت پيش به یکی از دوستهام اينو گفتم وقتیکه وحشت زده شده بودم از کاری که داره می کنه و تصمیم عجيبى که داره می گيره. نه اينكه اعتماد نداشتم و دروغ گفتم نه، ولى اين حرف اصلا يه جوريه با اون «ولی» که میاد اولش. يعنى من مطمئنم دارى اشتباه می كنى ولى شايد چون تويى و من دوستت دارم و جرات ندارم حتی توی دلم فکر کنم که تو بری و اشتباه کنی و داغون بشی به اعتماد کردن بهت آویزون می شم، یعنی من یه جورایی مطمئنم که راهت غلطه ولی امید که پایان برای تو دیگر شود!

۱۲/۱۲/۱۳۸۹

کثیف

بعضى از خبرها رو كه پشت تلفن بهم ميدن انگار كه اين گوشی تبديل به يه چيز كثيفى ميشه كه دلم می خواد همون ثانيه بندازمش زمين که کثیف نشم، پرتش كنم كه به دستم، به گوشم نخوره.

اعتراف به زنده بودن

چشمهامو باز كردم، پشتش بِهم بود، يواش رفتم چسبيدم بهش و شروع كردم آروم هق هق كردن كه بيدار نشه. خواب ديده بودم،خواب ديدم كه زنده ست، كه اين همه سال كه گفتن نيست، دروغ بوده. خواب ديدم اومده خونه و من هنوز نديده بودمش و هر اتاقى می رفتم نبود و هنوز ازش روايت می شنیدم ولی این بار از اینکه چه جورى اومده، که تعجب کرده و کلی خندیده وقتى قد پسرش رو ديده. کل خواب رو هق هق می کردم. فكر كردم مامان بايد خيلى ازش عصبانى باشه كه اين همه سال خبری نداده. پرسيدم چرا پس اين همه سال خبر نداده بود كه زنده ست؟ مامان بدون ناراحتى گفت «دايى بهمنِ ها! می دونى چقدر از دوستهاشو اونجا از دست داده؟ همين كه الان هم حاضر شده زنده باشه و اعتراف کنه به زنده بودن، خیلیه.» هنوز منتظر بودم كه ببينمش كه بيدار شدم و ادامۀ هق هق تو بيدارى.

سکوت

سكوت ميزان خوبيه براى اينكه آدم بفهمه چقدر با يكى راحته! اگه فضا ساكت شد و تو هِى توی ذهنت به زور دنبال حرفى، بحثى، خاطره اى گشتى که بگی، اوضاع خرابه! اگه با آسايش كِيف سكوت رو كردى تا بگذره و حرف بعدى خودش بياد اونجا امنه.

۱۲/۱۰/۱۳۸۹

خارج نشین

«خارج نشين» بودن خيلى سخته، اينكه مواظب باشى چى بگى كه (به حق) بهت تند نشن كه تو كه ايران نيستى چى می دونى از هزينه دادن، از ترسيدن، از خشونت خردکننده ای که فقط وقتی از نزدیک شاهدش باشی زیر و رو می شه زندگیت. «خارج نشين» بودن خيلى سخته وقتى مامانت می گه: «هيچ سايتى باز نميشه خبرها رو بفرست، بگو كجاها بايد بريم» و تو با اضطراب محض می فرستى و همش تو اين فكرى كه مامان كه پاش درد می كنه اگه لازم بشه بدوه و نتونه چى ميشه! «خارج نشين» بودن خیلی سخته، همش بايد مواظب باشى قضاوت نكنى و نگى چرا مردم كم بودن، چرا مردم نموندن، همش بايد به زور به خودت بقبولونى كه به خودت شک دارى و با اطمينان نگى من اگه بودم می رفتم، تا بهت (به حق) نگن پاشو بيا اگه راست می گى! امشب اما اولين باره اين حس رو دارم، به خودم حق ميدم که بگم اگه نرین خیلی نامردیه! كه بگم باید باشین، که اگه تعدادتون زیاد نبود عصبانى بشم بگم چرا؟!! امشب اولين باره كه به خود خارج نشينم حق ميدم كه انتظار داشته باشم.

Web Stats