۸/۰۶/۱۳۹۰

خالی

وبلاگ ها، نوشته ها پر شده از عشق هایی که یک طرفش خالیه، پر شده از عشق ورزیدن روی تخت هایی که یک طرفش خالیه، پر شده از تنها عاشقی کردن هایی که اگه معشوق رو همونطوری که دلشون می خواد بدی در آغوششون، پس می زنن، انقدر که مست عاشقی کردن با جای خالیش هستن.

برای همین است...

بالاخره دارم «جان شیفته» رو برای بار دوم می خونم. بعضی جمله هاش رو گاهی می نویسم اینجا، شاید وسوسه شدین که بخونین:

- وقتی که در زن سودا زنجیر می گسلد، دیگر سخن از راستی در میان نیست، و از عقل باز کمتر.
- بدا به حل دل هایی که بیش از اندازه محفوظ بوده اند، هنگامیکه سودا راه به دل باز می کند آن که عفیف تر است بی دفاع تر است.
- در عشق، اندکی وقار خوب است، اما نیازی به بسیارش نیست، چه، دیگر بیگاری است، نه عیشی و خوشی.
- برای همین است که من دوستت دارم! در خانۀ تو باد به شدت می وزد!
-چیزی را که از آنِ خودِ ما نیست، روح آزاد را، نمی توان نثار کرد. حفظ آزادیِ خود بسی مهم تر از آن است که حق باشد، وظیفۀ دینی است!
- خب نباید از مردم بیش از اندازه توقع داشت! مردم اگر در زندگی یک بار در راه عدالت مبارزه کنند دیگر از نفس می افتند. و اوه! دست کم روزی در زندگی خود عادل بوده اند و باید از ایشان منت داشت!

۸/۰۲/۱۳۹۰

غریزه

غریزۀ خیلی قوی و عجیبی  داره در حس کردن و تشخیص اینکه یه چیزی خرابه، اما هیچوقت نمی تونه کوچکترین کنکاشی کنه و حدس بزنه که «مثلا چی!». 

بقیۀ شراب

مهمونها رفتن، داشتم ظرفها رو می شستم و باورم نمی شد که انقدر خسته ام. سرم یه کم گرم بود و با خودم فکر کردم ظرفها که تموم بشه می رم کنار پنجره می شینم یه سیگار روشن می کنم و بقیۀ شراب توی بطری رو هم تموم می کنم و بعد می خوابم. ظرفها تموم شد، یه راست رفتم توی دستشویی مسواک زدم و اومدم خوابیدم. مثل هر فکر دیگه ای که این روزها توی سرم میاد و به طوراتوماتیک و با عجله و بدون مکث غیر از اون رو انجام می دم. 

۷/۳۰/۱۳۹۰

آوازخوان

آوازخوان، نه آواز. خیلی بچه بودم که فیلمی به این نام دیدم، حالا هم زیاد یادم نیست فیلم دربارۀ چی بود اصلا. ولی نمی دونم چرا با اینکه درست معنی این عبارت رو نمی فهمیدم ولی یادم مونده، شاید چون آهنگ قشنگی داره گفتنش. حالا انقدر زیاد می فهمم معنیش رو که حد نداره! توی همه جا می بینمش. توی سیاست، توی مذهب، توی عرفان، توی دوستی، توی عاشقی.

اغراق

هر حسی  رو از خودت یا دیگران بهش منتقل کنی اول از همه یک حاشیه ای از دورش رو می چینه و می گه خب این قسمت اغراق شده اش! توی حرف زدن باهاش گیج می شم، چون اگه حس کامل و طبیعیم رو بگم، ازش می کَنه و میندازه دور. اگه بخوام درست بفهمه باید اول اغراق کنم که وقتی ازش زد تازه درست شده باشه! نمی ارزه، فعلا در حرف نزدن و آروم بودن آشیانه ای پیدا کردم.

۷/۲۷/۱۳۹۰

شباهت

 اگر موسیقی فیلم رو اولین بار توی خود فیلم بشنوی بعدها هم هربار که بشنویش اول از همه یاد خود فیلم می افتی و سعی می کنی صحنه ها رو یادت بیاد و پیدا کنی که هر قطعه مال کدوم صحنه بود، اما اگه موسیقی فیلمی رو بارها و بارها شنیدی و عاشقش شدی بدون اینکه فیلم رو دیده باشی، لحظه ها و حس های عجیب غریبی با اون موسیقی تجربه کردی، و بعد حالا فیلم رو می بینی...خیلی حس عجیبیه. حس و تجربۀ خودت رو با اون موسیقی، مقایسه می کنی با او صحنه هایی که اون موسیقی واقعا برای اون صحنه و اون اتفاق ساخته شده. حس عجیبیه اگه به نوعی شبیه باشه، و باز هم حس عجیبیه اگه شبیه نباشه، انگار موسیقی بیشتر به حال تو می خورده تا اون فیلم و انگار دارن ازت می گیرنش در حالیکه اصلا مال تو نبوده.

۷/۲۵/۱۳۹۰

حسرت کودکانه

- چقدر خلوته خیابون :(
- الان بریم کافی شاپ همه اونجان، دارن کار می کنن نگران نباش!
- نه، یکشنبه ست، کار نمی کنن
- همه خونه هاشونن اصلا
- شایدم خونه های همدیگه!

ادا

کارش خیلی زیاده امسال، خیلی کم می بینمش، روزهای تعطیل هم می ره کار می کنه. یه روزهایی هم که باهاش می رم کافی شاپ برای کار کردن، روی یه میز نمی شینیم، باید یه جای دیگه بشینم و پشتم هم باشه بهش چون حواسشو پرت می کنم (راست هم می گه!! و البته نکتۀ مثبتیه). دوستهای نزدیکم این ترم نیستن اینجا و خلاصه روزگار عجیب تنهایی دارم، اداهایی باید از خودم در بیارم که گرفتار نشم!

۷/۲۴/۱۳۹۰

یواش

به همون اندازه که تو فیلمها نشون می دن مزه می ده، اینکه جمع شده باشی تو خودت و نیمه خواب باشی و یکی بیاد یواش ملافه بندازه روت و تو هنوز خودت رو به خواب بزنی و اون بره.

۷/۲۳/۱۳۹۰

حتی اگر انگار!

گاهی اعتقاد آدم تغییر می کنه، گاهی رفتار آدم تغییر می کنه، گاهی الویت های آدم تغییر می کنه.... به تغییر معتقدم، امابه نظر من هیچ تغییر موثر و پایداری با تصمیم گیری اتفاق نمی افته. آگاهی عمومی و غیر محسوس لازمه برای تغییر، ممکنه حتی تا مدتی نفهمی اون آگاهی داره از کجا کسب می شه، ممکنه محل زندگی و آدمهایی باشه که سالها باهاشون زندگی می کنی، یا آدمهایی که در زمان خاص و حساسی از زندگیت باهاشون هستی، یا محل تحصیلت و استادهات که  احترام زیادی بر می انگیزن حتی در مدت کوتاه... معمولا  بعد از تغییر می فهمی که چی بوده....اما تغییر آگاهانه و با تصمیم، گرچه با ارزش، اما واقعی نیست، در بهترین حالت  تلاشیه برای بهینه کردن شرایط زندگیت یا به خاطرکسی که دوستش داری. تفاوتش هم اینه که بعد از تغییر نوع اول هنوز خودتی و نه طلبکاری و نه بدهکار، اما بعد از تغییر نوع دوم، در بهترین حالت (که اون تغییر درواقع عادتت شده و خوبی باهاش) آگاهی که حسی از خودت بودن رو از دست دادی و این یعنی سرزنش خودت و هرکسی که باعث از دست رفتن تو شده، حتی اگر انگار آدم بهتری شده باشی! برای  همینه که دیگه نه هیچ علاقه ای به انتقاد کردن دارم، نه علاقه ای به تعییر دادن کسی، زیبا نیست تغییر دادن کسی. گرچه برام باعث خوشحالیه اگه کسی فقط  به خاطر بودنم (یا حتی نبودنم) تغییر   کنه.

آره ماه

دراز کشیدیم روی زمین، از لای پرده ها یهو ماه رو می بینم، هیجان زده می شم و داد می زنم « ماه»، انگار که پدیدۀ تازه ایه و دیر به دیر هم پیداش می شه.  می خنده می گه «آره ماه!»
دوست دارم ماه رو، آدم رو یاد دیوونه ها میندازه، یاد گرگ هم میندازه، یاد شاخه های درخت هم.

۷/۲۱/۱۳۹۰

تصور

رفتم از توی کارتن اون داستان کوتاهی که چندسال پیش ترجمه کرده بودم رو دراوردم که تایپش کنم و برای آخرین بار بالاخره ویرایشش کنم، شاید گذاشتمش اینجا. فکر کردم اول این رو تمیز تموم کنم و بعد ترجمۀ بقیه رو شروع کنم. می تونم تصور کنم نوشتن یکی از بزرگترین لذت های دنیاست، وقتی حتی ترجمه کردن نوشته ای انقدر لذت بخشه.

۷/۲۰/۱۳۹۰

اشتباهی رخ نداده

«به نظر نمی رسد از شما برای خواندن این وبلاگ دعوت شده باشد. اگر فکر می کنید اشتباهی رخ داده است، می توانید با نویسندۀ وبلاگ تماس گرفته و یک دعوتنامه درخواست کنید.»
همه هم می دونن که اشتباهی رخ نداده و کسی هم تا حالا با نویسندۀ وبلاگ تماس نگرفته که درخواست دعوتنامه کنه. نوعی از آزردن در نسل ما، نسل بی نامه، بستن وبلاگ به روی دیگری ست. اولین باری که به این جمله برخوردم و می دونستم که به من هم ربط داره وبلاگ دختر موفرفری پرسر و صدایی بود که خیلی دوستش داشتم و...بماند...اما باز هم کلمه بود و جمله بود و حس بود و وجود داشت. زمانی رسید که به این جمله برخوردم و فهمیدم دخترک راه بهتر از کلمه  برای آزردن پیدا کرده و اون هم دریغ کردن اون کلمه هاست و نه فقط چشم در چشم، که حتی در یک فضای مجازی که کلمه ها در اون رها شده و ممکنه چشم های تو زمانی به اون ها برخورد کنه.

۷/۱۸/۱۳۹۰

ریتم تن

دیشب رفته بودیم کنسرت، B. B. King. توی تاریکی از پشت سر به حالت آدمها نگاه می کردم، توی همۀ کنسرت ها این کار رو می کنم. تکون خوردن سرشون و دستهاشون و تنشون با موسیقی برام جالبه. دیشب احساس کردم که انگار عکس العمل سر و تن ما به ریتم و موسیقی، چه آروم چه تند، معمولا افقیِ، در راستای شونه هامون تاب می خوریم. اما آمریکایی ها بیشتر به جلو و عقب حرکت دارن.

سکوت

 سکوت شد دیگه،سکوتِ «سرشار از ناگفته ها» نیست، آرامش قبل از طوفان نیست، طوفانی در راه نیست، صدای بلند واقعیت نیست، سکوتِ مردن بعد از جون دادن هم نیست، سکوتِ تنهایی نیست. گاهی یه سنجاب میاد کنار پنجره، می شینه، چند ثانیه نگاه می کنه و می ره. دل به آینده می دم همین روزها.

Web Stats