۱۲/۰۷/۱۳۸۸

obsession


داشتم دنبال معادل فارسى obsession ميگشتم،ميگه وسواس،فكردائم،عقدۀ روحی!! عقده روحى كه اصلا فكرش رو هم نكن باز حالا فكر دائم یا وسواسِ فکری يه كمى نزديكتره اما به نظر من هيچكدوم بارِ درستی نداره، من از خودش استفاده مي كنم.
خيلى كم پيش اومده كه با يه چيزى obsessed بشم طوریکه بزنه داغونم کنه،چند باری تجربه ش کردم، از بدترین و مخرّب ترین حس ها یی بودن  که داشتم. ولی يك چيزى رو جديدا دقت كردم كه بعضى از آدمها مثل كسایی كه ويروسى دارن كه براى خودشون بی ضررِه ولى به بقيه منتقل مي كنن آدم رو گرفتار مي كنن ، با خودشون و یا با هرچیزی که در ارتباط با اونها داشته باشی. احتمالا عاقلانه ست كه خودت رو در معرضشون قرار ندی ، اما اگه نزدیک بود و عزیز بود چى؟!

۱۲/۰۶/۱۳۸۸

پیرمرد


از اون پيرمرد آمريكاييهاست،چشمهای آبیِ کدر شده،ماشين قديمى ، صداش عمیقه ولی نفسش کم عمقه،حرفهاى معمولى رو با طمانینه خاصى مي زنه كه آدم دلش مي خواد گوش كنه. بالاي هفتاد سال سن داره و دکتراش رو تازه پنج سال پیش گرفته! مي ترسم وقتى باهاش حرف مي زنم،خيلى مودبه. کلی از فرهنگ و تمدن بزرگ پرژیا تعریف کرد و پرسید که آیا من خودم رو پرژین می دونم یا نه، من هم اصلا حوصله نداشتم و راستش فکر کردم شاید بی ادبی باشه که الان توضیح بدم  "پرژیا وجود نداره، ایرانِ ،من  هم ایرانیم" ... گفتم بله.
ديروز بك گراند کامپیوترم رو ديده ميگه " اين عكس خودته؟" !

۱۲/۰۳/۱۳۸۸

صدای مامان


كلید انداختم،در اتاقم رو باز كردم،دستم داشت مى افتاد،وسايل رو گذاشتم رو زمين و افتادم رو تخت، تو راه با مامانى حرف زدم، يه موقعهايى صداش دستی میشه كه روحم رو نوازش می كنه و آروم می شم، همون چيزي كه احتياج داشتم بدون اينكه بدونم. حالا دلم ميخواد همينجا بيفتم و سه روز پشت سر هم فكر كنم،كاش امتحان نداشتم.

گاهی هم نپرسید


دلم می خواست يه جايى داشتم براى خودم كه هيچكس حق نداشت پا بذاره توش، يا اگه پا ميگذاشت  حق نداشت هيچ جمله اى كه آخرش علامت سوال داره بگه.
يك بار توی زمستون عمّه وسطى حالش بد بوده،انقدر كه تو خيابون و اتوبوس و همه جا گريه ش بند نميومده،دلش نمي خواسته بياد خونه كه بچه ها اذيت بشن يا بقيه سوال كنن، وسط راه ياد يك دوستى ميفته و ميره خونه اون، ميره اونجا و اون دوست هم بدون اينكه حتی يك كلمه بپرسه چته؟چى شده؟چرا؟ بچه هاش رو فرستاده بيرون،خونه رو آروم كرده،روی مبل براش جا درست كرده و پتو انداخته روش و موسيقي آرومى گذاشته و چايى براش اورده و خودش هم از جلوی چشم دور شده.
با خودم می گم كاش تو زندگی من هم یکی پیدا می شد كه دوستم داشت ولی فکر نمی کرد که دوست داشتن حق ویژۀ  پرسیدن و دونستنِ همه چیزه. كسايى كه دوستم داشتن و از اين سر دنيا بهشون شاد بودن دائم بدهكار نبودم و پستهای وبلاگم رو نمی شمردن که ببینن چند روز دلتنگ بودم چند روز شاد. كاش من هم يكى رو داشتم كه سرزده می رفتم خونه ش و ازم نمي پرسيد چرا.

۱۲/۰۲/۱۳۸۸

پراکنده


بهترين حس دنيا بود وقتى اون آقاى ارمنى كه مسئول موسيقي قومى دانشگاهه بعد از برنامه اومد گفت نمی دونم چطورى ولى تو زن من رو به گريه انداختى، بعدش هم زنش با چشمهای گريه ای رسيد و فقط بغلم كرد و رفت، آقاهه گفت پيدات می كنيم بعداً.

"تو با شراب ... چه معجونى"......چه معجونی!

با سه چهارتا تار ديشب  شورانگيز زديم، سحر ميزبانمون بود كه تقريبا تازه شروع كرده به تار زدن و اشتياقش براى ياد گرفتن و گوش دادن يه جوريه كه آدم هميشه دلش می خواد يه قطعه ديگه هم بزنه به خاطرش!

ديشب تا صبح بيدار نشستم درس خوندم، امروز هيچ كارى نكردم!

ماهيتابه رو گذاشتم رو گاز و توش روغن ريختم و ده دقيقه بالا سرش ایستادم و به روغن خيره شدم و حتی فكر نكردم كه چرا گرم نميشه،زيرش خاموش بود و من ياد پيراهن خاكسترى كنفى بودم كه وقتى کاوی اولين بار بهم گفت دوستم داره تنم بود،كاش داشتمش الان و روي سنگ يخ دراز می كشيدم.


۱۱/۳۰/۱۳۸۸

یادی از شما


خيلى وقته كه نشده از شما دوتا حرفى بزنم يا يك دل سير گريه كنم، نه برای خودتون ، که برای خوبيهايى كه با خودتون بُردين. امروز صبح يكى بهم ایميل زد و نوشته اى از خودش داد كه يادى از شما  توش بود و من باز دلم تركيد، و باز با خودم تکرار کردم "يعنى اگه شما دوتا نرفته بودين،نه،اگه شما سه تا نرفته بودين، زندگي ماها، زندگیِ ما پنج تا،چطورى بود؟"، سوالى كه هر از چندى، در هر بالا پايينى تكرار می كنم و هيچوقت جوابش رو نخواهم فهميد. صدای مامانى رو تو خواب و بيدارى گوش كردم صبح،صدا و نگاه مامان تنها صدا و نگاه عاشقى نيست كه هميشه داره بهم ميگه چه كسانى رو در زندگيم نتونستم داشته باشم،نگذاشتن داشته باشم. آره كسى آروم رد شد و اشاره اى كرد و من بُهت زده  و با صورتی خیس و گيج  از دلتنگى  اينجا ايستادم.

فعلا


خيلى بده آدم اعتماد به نفسش رو از نا آگاهی بقيه كسب كنه، ولى خب تو اين ده روزِ آینده ای كه من دارم (و تموم هم نمیشه، مطمئنم!!) فعلا هيچى نميتونه مهم باشه ! هفته ديگه احتمالا باید برم سر كلاس هفتاد نفرى سال پایینی های مهندسی تمرین استاتیک حل كنم يا شاید هم درس بدم و خب من که به دو نفر هم به فارسی درس ندادم حالا تصورِ درس دادن به هفتاد نفر آدمِ پررو به انگلیسی به خنده میندازتم(خندۀ عصبی البته). امشب داشتم ورقه هاى اولين امتحانشون رو صحیح می كردم كه نا گهان احساسِ آرامش کردم یه کمی!

کاش فردا برنامۀ موسیقی مون خوب بشه وکمی انرژی بگیرم که داره تموم میشه ذخایرم. با اینکه با بی خیالیِ تمام تمرین کردم  نگران نیستم. ترکیب متفاوتی از تجربه های قبلیِ  اما باهاش راحت شدم زود. البته یه خطری هست اینکه کسی که داریم با هم اجرا می کنیم خیلی آدمِ خوش حالیه! و هر دفعه کلی ذوقمرگ میشه که چقدر خوبیم! این امکان هست که من هم باورم شده باشه بعد از این همه تکرار D:


۱۱/۲۹/۱۳۸۸

دونۀ گندم می دوَد


چند شب پيش خواب ديدم با كاوى داريم می ريم مسافرت طولانى، يه جاده خيلى قشنگ بود و سر بالايى و سرپايينى و طبيعت خيلى قشنگ و پر پيچ و خم، تنها مشكل اين بود كه كاوى پشت فرمون بود و من داشتم کنارِ ماشین مي دویدم! و البته اين خيلى طبيعى بود تو خواب،انگار كه قاعده ش همين باشه و تو راه كلى هم با هم تعريف می كرديم و می گفتيم و می خنديديم، منتها من نفسم می گرفت وسط حرف زدن و خنديدن!

۱۱/۲۷/۱۳۸۸

سردمه




چند ماهه كه سردمه،مفهوم پشت پرده اى هم نداره اين جمله، واقعا سردمه چند ماهه! استخون درد گرفتم بس كه از سرما منقبض كردم خودم رو. گرما رو هم باور نمی كنم مگر در چند سانتيمتری منبعش بشينم تا مطمئن بشم مياد ميخوره به پوستم،ولى نفوذ هم نمی كنه و فقط پوستم می سوزه از گرما ! نمی دونم اين تبدیل به وسواس شده يا واقعا بدنم چيزى كم داره كه سردمه همش.



۱۱/۲۴/۱۳۸۸

آشفته رویِ کاغذ


اونهايى كه با ويزاى وابسته به همسرشون اومدن اينجا می دونن چى ميگم. يه موقعى ميشه كه همه دنيا، ريز و درشت، بزرگ و كوچيك، دور و نزديك، آشنا و غريبه ازت می پرسن كه روزها رو چطور ميگذرونى،بيكارى بهت سخت نميگذره؟ و تو تمام روزت رو بايد زير و رو كنى تا نشون بدى اونقدرها هم كه اونها فكر می كنن بيهوده نميگذره یا اگه هم بيهوده ست بايد حتما اعتراف كنى تا  هرچه زودتر اونها راه حلهایی که به ذهنشون می رسه رو ارائه کنن !
هربار كه وارد اتاق ميشم كتابم رو زير ميز می بينم،يه مدت محافظِ من بود! يه داستان از دهه ۵۰ آمريكا ازش ترجمه كردم، هنوز تايپش نكردم، همينطورى آشفته روی كاغذ دوستش دارم. شاید یه وقتی بعضی از تیکه هاش رو که دوست دارم اینجا بذارم.

۱۱/۲۳/۱۳۸۸

خطابۀ آسان در امید


دوست ندارم اینجا از شاعرها چیزی بگذارم،مخصوصا به این بلندی. اما امروز این شعرِ شاملو رو باید خوند.

وطن کجاست که آواز ِ آشنای تو چنين دور مي نمايد؟
اميد کجاست

تا خود
جهان
به قرار
بازآيد؟

هان، سنجيده باش
که نوميدان را معادی مقدر نيست!

معشوق در ذره ذره ی جان ِ توست
که باور داشته ای،
و رستاخيز
در چشم انداز ِ هميشه ی تو
به کار است.
در زيج ِ جُست وجو
ايستاده ی ابدی باش
تا سفر ِ بي انجام ِ ستاره گان بر تو گذر کند،

که زمين
از اينگونه حقارت بار نمي مانْد
اگر آدمي
به هنگام
ديده ی حيرت مي گشود.

زيستن
و ولايت ِ والای انسان بر خاک را
نماز بردن;
زيستن
و معجزه کردن;

ورنه
ميلاد ِ تو جز خاطره ی دردی بيهوده چيست
هم از آن دست که مرگ ات،
هم از آن دست که عبور ِ قطار ِ عقيم ِ اَستران ِ تو
از فاصله ی کويری ميلاد و مرگ ات؟
مُعجزه کن مُعجزه کن


که مُعجزه
تنها
دست کار ِ توست
اگر دادگر باشي;


که در اين گُستره
گُرگان اند
مشتاق ِ بردريدن ِ بي دادگرانه ی آن
که دريدن نمي تواند. ــ
و دادگری
معجزهی نهايي ست.

و کاش در اين جهان

مرده گان را
روزی ويژه بود،
تا چون از برابر ِ اين همه اجساد گذر مي کنيم
تنها دستمالي برابر ِ بيني نگيريم:


اين پُرآزار
گند ِ جهان نيست
تعفن ِ بي داد است.


و حضور ِ گران بهای ما
هر يک
چهره در چهره ی جهان
(اين آيينه يي که از بود ِ خود آگاه نيست
مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ


تو
يا من،

آدمي يي
انساني
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دستکار ِ عظيم ِ نگاه ِ خويش ــ
تا جهان
از اين دست
بي رنگ و غمانگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرتخيز نماند.

يکي
از دريچه ی ممنوع ِ خانه
بر آن تلِّ خشک ِ خاک نظر کن:
آه، اگر اميد مي داشتي


آن خُشک سار
کنون اين گونه
از باغ و بهار
بي برگ نبود
و آن جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغي مي خوانْد.

نه

نوميدْ مردم را
معادی مقدّر نيست.
چاووشي اميدانگيز ِ توست
بي گمان
که اين قافله را به وطن مي رساند.

 
 

۲۳ تیر ۱۳۵۹

۱۱/۲۱/۱۳۸۸

گیج


چند نفر رو اعدام می كنن، از تلويزيون هم ميگن كه به خاطر اغتشاشات اخير اعدام شدن،نزدیک ۵۰۰ نفر رو نزديك ۲۲ بهمن دستگير می كنن، با خودم می گم خُب روند، روندِ ايجاد وحشته ، بايد هم بكنن. بعد ميان اعلام می كنن كه نه ببخشيد اشتباه شد، اعداميها مربوط به اغتشاشات نبودن (خيالتون راحت اگه می خواین بياین اغتشاش !!)،حالا هم بهشتى و چند نفر ديگه رو آزاد می كنن، موندم كه اين مثلا يك سياسته برای گيج كردن مردم، يا خودشون گيج شدن. فرقى هم نمی کنه البته،فقط کنجکاوم !

۱۱/۱۹/۱۳۸۸

ما بیشماریم V


سل لالا،سل لالا،سل لالا،سل لا سی دوووو دووو، سل لا لا سل ر دو، بم بم بم بم بم،بم... بم بم بم بم بم(ولی صد بار)!
- خوابم نمی بره،قلبم تند می زنه.
- آروم باش،گوسفندها رو بشمار!
-(ما بیشماریم D: ) 

گربۀ رویِ سن


سه شنبه برنامۀ موسيقى داريم تو دانشگاه اين اجنبی ها! هفتۀ بعد هم تو دانشگاهِ خودمون برنامه گذاشتم. هميشه كنجكاو بودم كه با پيانو تار بزنم، حالا دارم امتحان می كنم، اميدوارم خوب بشه. خلاصه كه تمرينهاى موسيقی يكهو خيلى زياد شد،اما خستگيش از اون خستگيهاست كه دلت ميخواد بگى "آآآخِييش،چقدر خسته ام"
با نوازندۀ پیانو هم دانشگاهیِ قدیمی در اومدیم. جالب بود، یادم میاد سال دوم سوم دانشگاه كه بودم  یکى از دوستهام از جشنوارۀ موسیقی دانشگاه می گفت كه "یه پسره با موهاى فرفریِ خیلی بلند داشته ساز ميزده که وسطش بچه ها زدن زير خنده و پسره هم گيج شده و فهميده كه يك گربه روی  سن داره واسه خودش اینور اونور ميره". حالا بعد از پنج شش سال این سرِ دنیا اون آقا مو فرفریه که دیگه موهاش زیاد هم بلند نیست شروع کرد این خاطره رو برای من تعریف کردن!!

۱۱/۱۸/۱۳۸۸

همدرد


شايدخيلى طبيعى باشه كه آدمهاى همدرد خيلى زود به هم نزديك ميشن،حس هاى همديگه رو در جمله ها و كلماتِ همدیگه تكميل می كنن و اين كمى راحتشون می كنه، تنهايى رو كم می كنه،شاید از سردرگمی نجات می ده. با همۀ خوبی هایی كه داره (که شايد واقعا هم خوبیهاش بيشتره)امّا من همدرد بودن با كسى رو دوست ندارم، و نه فقط به اين دليل كه رابطه با كسى كه بتونه بهم بگه چه حسّى دارم برام جذّابيتى نداره. فکر می کنم آدم رو كمى از حقيقت دور نگه می داره، يا شايد هم آدم رو از مرحله اى عبور ميده كه اگه به تنهايى عبور نكرده باشى بعدها بهش شک خواهى كرد كه آيا اين راه من بود يا او كه همراهش شدم.

۱۱/۱۶/۱۳۸۸

و اهمیتی نداشت


صداى باد اومد، و بارون خورد به پنجرۀ اتاقم ، و دلم خواست بگم "دلم تنگ شده برای تو" ، و اهمیتی نداشت که من فقط یک "ستارۀ دورِ زیبا" بودم،  و اهمیتی نداشت که من خیلی وقتِ پیش با دست زیرِ چونه در قابی رفتم، واهمیتی نداشت که جای من توی این قاب چقدر تنگ بود، و اهمیتی نداشت که من زیاد بودم یا کم، قاب کوچیک بود یا بزرگ، آسمون دور بود یا من.  فقط  باد بود و بارون ، و باد مهربان بود ، و بارون عاشق بود، و من عاااااشق مهربانی.


۱۱/۱۳/۱۳۸۸

حسّ "تا حالا"یی


يه زمانى بود،مثلا وقتى دبيرستان بودم و دانشگاه، خيلى پيش ميومد كه بگم "تا حالا انقدر عصبانى نبودم در عمرم" ، " تا حالا انقدر خوشحال نبودم" ، "تا حالا انقدر..." ولى ديگه خيلى وقته همچين چيزى نگفتم. نه اينكه اون حالت ها رو نداشتم دیگه، داشتم ولی  لذت و دردش برام انقدری معلوم بوده که دیگه نشه بهش گفت حسّ "تا حالا" یی.

Web Stats