۱۰/۰۷/۱۳۸۹

تصویرِ من

پيش اومده كه توی شرايط سختى بودم و بعد از عبور كردن ازش، تصويركردن خودم در اون حالت، دردِ بيشترى داشته تا بودن در اون (واقعا تصوير، نه ياد اوردن حسی که داشتم). امروز عجیب بود اون تصوير و بعد هم شنيدن صداى بابايى. فكر كردم اگه توی اون تصوير بابام رو راه بدم چه جوری می شه. حتما با اون هياهوی خوبش ساده می کرد پیچیدگی هایی که وجود ندارن درحقیقت، حتما زیبا می کرد زشتی ای روکه آدمهایی با دنیای کوچیک تعریف می کنن، که از اطمینان محکم و مضحکی که به دنیای کوچیکشون دارن بلند می شه. حتما با صبر زياد شونه هام رو می مالید و مطمئنم می کرد كه اولین چيزى كه مهمه اينه كه درد تنم عبور کنه. اما بابایی نبود و در عوض، چيزى كه سهمم بود سنگين ترين و پر حجم ترين نفرتى بود كه می شد توی يک نگاه ديد و عبور. پناه بردن به داغ ترين آبى كه شونه های لرزان و يخ زده رو يه كم گرم می كنه نتونست حتی یه کمی جلوی نیاز وحشتناک به یک مهربانیِ گرم بی دریغِ بی دریغِ بی دریغِ بی چهارچوبِ بی مقررات رو بگیره.
دلم برای بابام تنگه.

۱۰/۰۵/۱۳۸۹

امیرحسین

ديشب حرف از باباش بود، حرف از ايدئولوژى و زندگی و مرگ و انتخاب بين اينها بود. ديشب حرف از باباش بود با زيبايى و احترام و سرزنش و بغض. ديشب حرف از باباش بود و خودخواهى اى كه تعريفش در خواستن ديگران گنجيده و همیشه گيجم کرده. ديشب حرف از باباش بود و امشب با شنيدن صداى سازش، با رفتن و اومدن هر آرشه اشکهام سرازير شد. ديشب از زيبايى هاى زندگى و مرگ و ايدئولوژى باباش پراز بغض شدم و امشب با زندگى و هنر و آرشه كمانچه خودش گريه کردم.

۱۰/۰۲/۱۳۸۹

اینطوری شد که...

عصر نزديكهاى غروب هوس پياده روى كردم حسابى، ولى دلم نمی خواست همينطورى راه بيفتم و برم، دلم می خواست مقصد داشته باشم، و خب كجا بهتر از خونۀ دوستی که همیشه چاییش به راهه. با خودم گفتم پياده ميرم و يه چايى می خورم يه ساعتى گپ می زنيم و برمی گردم. خبر دادم و اون هم استقبال کرد و گفت اگه بخوام می تونیم فيلمى كه جديد به دستش رسيده و منتظر ديدنش بودیم رو هم ببينيم. راه افتادم و صداى موسيقى رو بلند كردم و لذت می بردم از اینکه ماهیچۀ پاهام از تند راه رفتن سفت می شه و همینطور از ديدن چيزهايى توی اون خیابون كه وقتى با ماشين بودم نمی ديدم. رسيدم، گرمم شده بود از پیاده روی و دیگه چایی نمی خواستم. آب سرد زدم به صورتم و فيلم Talk to Her رو ديديم. خيلى خوب بود و حسابى هُلم داد توی حال فيلم ديدن. گفتم بعدى رو هم ببينيم؟ پرسید سنگين يا سبک؟ سنگين جواب بود. اينطوری شد كه Cries and Whispers رو ديديم. فيلم سوئدى كه خيلى خوب بود و حالم رو حسابى خراب كرد! سالاد درست می کردم برای خودم و می خواستم در مقابل فضاى سرد و پر از درد، در مقابل سه تا رنگ شدید عجیبی که فیلم داشت، سفید و قرمز و سیاه، مقاومت كنم. گفتم فيلم بعدى رو يه كم شاد بذاريم كه از اين فضا بزنيم بيرون؟! ضمن اینکه از زيرنويس خسته شده بودیم و يه فيلم انگليش می خواستیم! اينطوری شد كه Love and Death رو ديديم. بعدش فكر كرديم که خب خستگيمون از دوتا فيلم نسبتا سنگين با يک فيلم کمدى در رفته و وقتشه كه فيلم گنگسترى ببينيم. اينطورى شد كه Reservoir Dogs رو ديديم. و بعدش هم خب طبیعتا بايد يه فيلم قديمى هم می ديديم و اينطورى شد كه To Catch a Thief رو ديديم. خلاصه که هوس يه پياده روى به مقصد "خانۀ دوست" براى خوردن چايى منجر شد به ديدن پنج تا از بهترين فيلم هایى كه تا حالا ديدم. 

۹/۲۵/۱۳۸۹

بچه ها

پنج تاييم كه باهم بزرگ شديم، كه هيچ وقت احساسمون رو به هم به زبون نياورديم و شاید ابراز احساسات نکردن برای خودمون اونقدر عجیب و آزاردهنده نبودکه بخوایم عوض کنیم. هميشه ولی ياد اون لحظه می افتم، چند سال پيش يكيشون رو محكم بغل كرده بودم، از ته دل ولی با صدای بچه گانه بهش گفتم: "خيییییلى دوسِت دارم." خوشش اومد ولى با خندۀ با مزه اى گفت: "اگه راست می گى با صداى خودت بگو." خندم گرفت كه راست می گه و دفعۀ دوم با صداى خودم گفتم و آره سخت تر بود. دقت كه می كنم خیلی ها اين كار رو می كنن، زمانى كه گفتن چيزى سخته براشون، پشت صداى بچه گانه، پشت حالت هاى بچه گانه پنهان ميشن. مثلا وقتى می دونه حقش نيست كه معترض بشه اما درونش معترضه حالتش با مزه ميشه. معلومه که تو خودش با خودش سر و كله می زنه، اما از بيرون تبديل به يه بچه گيج ميشه كه نمی دونه چى می خواد اما یه چیزی می خواد، اينجور موقعها بايد کلی انرژی بذارم تا از حالت بچه بودن بكشونمش بيرون و بهش نشون بدم كه حتی اگه حقش نيست اما می تونه بگه که چى اذیتش می كنه.

۹/۲۴/۱۳۸۹

"انسان موقعی می میرد که..."

یه هفته ای می شه که دارم یه کم نفس می کشم. بعضی از عصرها میرم كافی شاپ (بدون جزوه و درس و لپ تاپ!) و چاى می گيرم و روی بزرگترين و راحت ترین مبل دراز می كشم، یه ساعتى كه از كتاب خوندن ميگذره چشمهام گرم ميشه و توی اون دنيای عجيبِ دور، با موسيقى و همهمه آرومِ نزدیک، توی حالتى بهتر از خواب خوابم می بره. بعد از نمی دونم چنددقیقه هم بلند ميشم يه چاى ديگه می گيرم و چند ساعت ديگه هم می خونم.

 اورسولا را دید که زیر درخت بلوط، روی زانوی شوهر مرده اش اشک می ریزد. از میان اهالی خانه، سرهنگ آئورلیانو بوئندیا تنها کسی بود که هنوز آن پیرمرد پرقدرت را نمی دید; پنجاه سال زندگی در هوای آزاد او را روی خود خم کرده بود. اورسولا به او گفت: «به پدرت سلام کن.»
او برای لحظه ای در مقابل درخت بلوط توقف کرد و بار دیگر متوجه شد که حتی آن فضای خالی نیزعلاقه ای را در قلبش بر نمی انگیزد.
از اورسولا پرسید: « چه می گوید؟»
اورسولا جواب داد: « غمگین است چون فکر می کند تو به زودی خواهی مُرد.»
سرهنگ لبخندزنان گفت: « به او بگویید انسان موقعی می میرد که بتواند بمیرد، نه موقعی که باید بمیرد.»

۹/۲۲/۱۳۸۹

کتاب

كتاب خوندن  بعد از مدتها داره بهم مزه ميده باز. فرقش با بهترين رمانهايى كه خوندم اينه كه توی فضاش به طور پيوسته گير نمی كنم. مثلا كليدر رو كه می خوندم يا جان شيفته رو يا خانواده تيبو رو،  بقيه روزم كه كتاب نمی خوندم هم توی اون فضاها می گذشت، انگار كه فضاى بيرون از اون كتابه كه فضاى محدود و غیر عادی زندگيمه. در مورد صد سال تنهايى اما همون لحظه كه می خونم به شدت توی فضاش گير می كنم و وقتى کتاب رو می بندم می تونم ازش بیام بیرون و زندگی كنم! 

کلاس

چند جلسه ست كه دارم دقت می کنم و می بینم که ساز زدنشون فرق كرده، خيلى حس خوبیه. دخترِ كلاس جدّیت به خرج میده، خودش حواسش نيست اما گوشش خيلى خوب شده، دقتش زياده و بايد حواسش رو پرت كرد تا راحت بشه حال خودش و سازش. پسرِكلاس مضرابهاش بهتر و سنگين تر و پرصداتر شده، بايد ولی جلوی سرعتش ايستاد تا نخوره جمله ها رو. از لذت بخش ترين ساعتهاى هفته ست درس دادن بهشون. 

۹/۱۶/۱۳۸۹

دوباره و تازه

نُه سال پیش بود كه براى تولدم مهتاب شعرى بهم هديه داد، كنارش هم يه نقاشى كشيده بود، خيلى دوستش دارم. قابش كردم و زدم توی اتاق بالاى ميز، امروز اوردمش پايين دوباره خوندمش، دیدم که خيلى وقت بود كه نگاهش نكرده بودم و نخونده بودمش. جاش رو عوض كردم كه دوباره ببينمش، میخ می کوبیدم به دیوار و به اين فكر می كردم که با آدمها هم می شه اين كار رو كرد؟ يک آدمى رو میذاری يک جاى زندگيت، حتی يه جاى خیلی خوب، و انقدر اونجا می مونه كه يادت ميره با دقت نگاهش كنى، كاش می شد جای آدمها رو هم عوض كرد و دوباره و تازه ديدشون.

۹/۱۴/۱۳۸۹

نورِ کم

خوشم مياد از آدمهايى كه توانايى عوض كردن جوّ یک  جمعى رو دارن، گاهى اين خصوصيت خيلى اکتیوِ توی آدمها، گاهى هم خيلى پنهان. يكى فقط با وارد شدن توی جمع، فقط بودن و هيچ كارى هم نكردن جو رو عوض می كنه، يكى هم با راحتى و روونى شادى می کنه و حرف می زنه و سوال می پرسه و شلوغ می كنه و حال خودش رو می کنه جوّ غالب. ديدين كه توی مهمونيها و عروسيها وقتى تاريک ميشه آدمهای بيشترى می رقصن و آدمهای بيشترى راحت تر می رقصن. این خصوصیت هم مثل اون نور كم می مونه.

Inconsistency

- Have fun and be careful
- Ok, thanks....wait, both?!!!!

۹/۱۱/۱۳۸۹

شروعِ تنهایی

چشمهام داره از خواب ميره، تنم هم خیلی درد می کنه. ورقه ها رو صحیح نكردم، امتحانى كه فردا بايد تحويل بدم رو هم تموم نكردم، اسلایدهای پرزنتیشن جمعه رو هم آماده نکردم ولى "صد سال تنهايى" رو شروع كردم و دلم نمی خواد ولش كنم! برای بار سومه که دارم شروعش می کنم، هربار هم انقدر دوستش دارم که یادم نمیاد چرا تا ته نخوندمش، این بار اما می خونم، می دونم.

۹/۱۰/۱۳۸۹

نمی تونم = دارم می تونم

 اولها بهم سخت می گرفت اگه زمانى می گفتم "نمی تونم"، حالا فکر كنم فهميده که با گفتنش فقط فشار رو بر می دارم كه یه کم دیگه هم بتونم. اون سختی هاى خوشايند به كنار، اونها كه مثل زهر مار می مونن رو اما اينطورى انجام می دم، به امید رسیدن به زمان تسلیم شدن تحمل می كنم، امید آرومم می كنه، آروم بودن ميذاره كه بتونم.

Web Stats