پيش اومده كه توی شرايط سختى بودم و بعد از عبور كردن ازش، تصويركردن خودم در اون حالت، دردِ بيشترى داشته تا بودن در اون (واقعا تصوير، نه ياد اوردن حسی که داشتم). امروز عجیب بود اون تصوير و بعد هم شنيدن صداى بابايى. فكر كردم اگه توی اون تصوير بابام رو راه بدم چه جوری می شه. حتما با اون هياهوی خوبش ساده می کرد پیچیدگی هایی که وجود ندارن درحقیقت، حتما زیبا می کرد زشتی ای روکه آدمهایی با دنیای کوچیک تعریف می کنن، که از اطمینان محکم و مضحکی که به دنیای کوچیکشون دارن بلند می شه. حتما با صبر زياد شونه هام رو می مالید و مطمئنم می کرد كه اولین چيزى كه مهمه اينه كه درد تنم عبور کنه. اما بابایی نبود و در عوض، چيزى كه سهمم بود سنگين ترين و پر حجم ترين نفرتى بود كه می شد توی يک نگاه ديد و عبور. پناه بردن به داغ ترين آبى كه شونه های لرزان و يخ زده رو يه كم گرم می كنه نتونست حتی یه کمی جلوی نیاز وحشتناک به یک مهربانیِ گرم بی دریغِ بی دریغِ بی دریغِ بی چهارچوبِ بی مقررات رو بگیره.
دلم برای بابام تنگه.
دلم برای بابام تنگه.
