۳/۰۸/۱۳۹۰

اهل عمل

بچه که بودیم خرداد که می شد، موقع امتحان ها از خستگی و بیچارگی و نفرت از درسها می نشستیم و با هم می گفتیم که وقتی امتحانها تموم بشه پاره می کنیم کتابها رو، می سوزونیم این لعنتی ها رو. امتحان ها که تموم می شد، خیلی مرتب همه رو جمع می کردیم و میذاشتیم تو کمد یا انباری یا یه جای پرتی. دیروز تو خیابون ولی عصر چندتا پسربچۀ شر و شور رو دیدم که کنار جوی آب آتیش روشن کردن و کتابهاشون رو پاره می کنن و می ریزن تو آتیش، چندتاشون می خواستن به اتوبوس برسن و یکیشون که جثۀ کوچکتری داشت و از چشمهاش شیطنت می بارید یه کتاب دستش بود و داد می زد صبر کنید اصل کاریه مونده! و تند تند داشت می ریختش تو آتیش. این نسل انگار مرد و زن عمل میشن!

۳/۰۳/۱۳۹۰

مقامِ «ترین»

چه بامزه ست نیاز و لذت اینکه در «ترین» های زندگی کسی جای بگیری. وقتی هم به جایی رسیدی که دیگه «ترین» معنا نداره، دنیای بی رقابتی می شه که چه حسی داشتن توی اون دنیا معلوم می کنه که فقط سعی کردی به مقام «ترین» برسی یا جایگاه طبیعیته که لذتش راضیت می کنه.

چشمهای گنده

چشمهای گُنده بدیش اینه که اگه درد بگیره نصف سر و کله و صورت آدم درد می گیره، اگه غمی توش باشه هم اولین چیزی می شه که کسی در لحظه توی چهره ت تشخیص می ده و پیدا می کنه.

پله ها

نمی دونم چرا هربار که از راه پله ای بالا می رم خودم رو تصور می کنم که پام گیر می کنه و می افتم و دندونهام خرد می شه و خون میاد. بعد همینطوری که می رم بالا چهره م از درد اتفاقی که نیفتاده عوض می شه.

تازه

عصر بدون اینکه بتونیم منتظر بشیم چایی دم بکشه نشستیم با مامان یه نون بربری داغ رو با خامه و عسل تموم کردیم و حرف زدیم، حالم تازه داره خوب می شه.

۳/۰۱/۱۳۹۰

«پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم»!!

دارم تو یکی از این شبکه های ماهواره فیلم می بینم که یه زیرنویس با کمال آرامش میاد عبور می کنه، تبلیغ شنود برای منزل و محل کار! حالت صورتم عوض میشه و حالم بد می شه، مامان از محل کارش می گه و بابا از کسی که می ره سفر و تو خونه ش شنود میذاره. مضطرب میشم از شنیدن این چیزها، مامان با افسوس می گه «این زندگی های بی اعتماد» و من فکر می کنم: اعتماد، اونهم نه به سادگی، نه فقط اعتمادی که در اصل راحتی پیش بینی حوادث و رفتار همدیگه ست و به خاطر شناختیه که از هم داریم، که حتی اعتماد به چیزی که مطمئنیم و می دونیم که از هم نمی دونیم.

۲/۳۱/۱۳۹۰

قول

- فقط می خوام مطمئن باشی که یادم نرفته قولی که بهت دادم
- !!! ولی خب آخه داری بهش عمل نمی کنی!
- آره، ولی می خوام بدونی به این خاطر نیست که یادم رفته!

۲/۲۸/۱۳۹۰

برای شما

قسمت دوم راه، دبی به تهران، تمام انرژیم تموم شده بود دیگه، تنم خسته و کوفته بود، چشمهام بی خواب و سوزناک و مضطرب. یه آقای نسبتا جوونی نشسته بود کنارم تو هواپیما. سعی کردم عطر تندش که با بوی تندتر عرق تنش قاطی شده بود سردردم رو بیشتر نکنه، هواپیما که بلند شد شروع کردم به فیلم دیدن، او هم تنش رو سُر داد پایین و زانوهاش رو چسبوند به صندلی جلو و شروع کرد به بازی کردن، گِیمهای مختلف. موقع شام دیدم اصلا نمی تونم چیزی بخورم اما فکر کردم یه کم شراب برای حالی که دارم خوب باشه. از مهماندار به جای شام یه کم شراب خواستم. در طول فیلم یواش یواش و آروم آروم می نوشیدم. او هم شامش رو به سرعت تموم کرد و میزش رو جمع کرد و یه مشت تخمه از توی جیبش در اورد و شروع کرد به تخمه شکستن. یه لحظه فکر کردم داره چیزی می گه بهم، گوشی رو برداشتم از روی گوشم:
- فکر نمی کنید الکلش زیاد باشه برای شما؟!
سعی کردم «برای شما» رو نادیده بگیرم و جواب معمولی بدم:
- شراب معمولیه، الکلش زیاد نیست اصولا، مقدارش هم که کمه خیلی.
چند ثانیه گذشت و دیدم حرصم خیلی در اومده از حرفش و ادامه دادم:
- منظورتون از «برای شما» اینه که چون زنم الکلش زیاده برام؟!!!
همینطوری که تخمه می شکست تایید کرد، با تعجب بد و زیادی پرسیدم که چه فرقی می کنه؟! و در جواب سرش رو کج کرد و به تخمه شکستن ادامه داد که خب زنی دیگه واضحه فرقش چیه! گوشی رو گذاشتم رو گوشم، یه قلپ گنده سر کشیدم از شراب و ادامۀ فیلم رو دیدم.

۲/۲۶/۱۳۹۰

سنت

«...راستی تو خیابون یکی ساکسیفون می زد بهش پول دادم، گفتم اگه تو بودی می دادی». 
دوست دارم کارهایی که با یاد و دلتنگی برای کسی شروع شده و انجام دادنش تبدیل به یه سنت شده برام و از من هم با همین دلیل به تو سرایت کرده انگار و شاید ازتو هم به دیگری و دیگری.

۲/۲۵/۱۳۹۰

وقتشه

خب، دیگه وقتشه، دیگه وقتشه که قبل از سفر همۀ این حس ها رو، همۀ این حس های متضادی که موج می زنه، همۀ دلتنگی ها رو، ناامیدی و امیدها رو، دور شدن و نزدیک شدن ها رو، گریه ها و خنده ها رو یکجا جمع کنم و فعلا اسمش رو بذارم «زندگی» و پر از انرژی بلند شم و برم، بلند شم و بیام!

باورکردنی تر

به سختى می فهميدم چى می گه، آخر كلمه هاش توی خفه گى و بی نفسی آرومى فرو می رفت، خَش داشت تو صداش، «خواب ديدم مُردى»، حالا باهام حرف می زد ولی طوری که انگار خوابش در بیداری هنوز باوركردنی تر از واقعيت بود.

۲/۲۳/۱۳۹۰

اشکال نداره، زود می گذره

يک بار ديدن اين همه دلتنگى و گريه ش، يک بار داشتن اينهمه اضطراب سفر هم بسه، زياده تو زندگى، چه برسه به دوسال يه بار يا هرسال. اين روزها زياد ميگم «اشكال نداره زود می گذره، خيلى زود»، ولی ادامه ش رو نمی گم كه «زود می گذره، خیلی زود، خیلی زود دوباره می شه یه صبح زود توی فرودگاه و صداى اذان و آغوش مامان و بعد هم من تنها و بازهم دلتنگ اينطرف شيشه ها، اشكال نداره، خیلی زود می گذره، خیلی زود.»

۲/۲۱/۱۳۹۰

همینطوری

هديه گرفتن مزه می ده، اينكه می دونی اون آدم موقع خريدنش خیلی فكر كرده بهت، هرچيزى رو برداشته تو رو تصوير كرده باهاش، گاهی سلیقۀ خودش رو بی خیال شده و مراقب سلیقۀ تو بوده فقط. اما يه چيز ديگه هم هست كه بیشتر وقتها به من بیشتر از هدیه گرفتن مزه می ده، اينكه كسى چيزى رو واسه خودش گرفته باشه ولى هوس كنه و يهو دلش بخواد بده به تو.

۲/۱۹/۱۳۹۰

دوگانه!

خيلى حس جالبیه وقتى فيلم هايى كه مثلا دوران راهنمايى يا دبيرستان ديدم رو دوباره می بينم. فيلم هايى كه برام عجيب غريب بودن اون موقع يا حتی ترسناک می شدن وقتى كه نمی فهميدمشون، خيلى پيچيده به نظر می رسيدن گاهى، از داستان فيلم گرفته تا موسیقی، تا لحظه های عجیب نگاه و سکوت و اشیاء ، تا فيلمبردارى، تا صحنه هاى عشق ورزيدن. حالا كه می خوام فیلمی رو دوباره نگاه كنم انگار كه خودِ اون سال هام رو هم صدا می کنم تا باهم ببینم. می گم که نگاه كنه و دوباره ببینه، دوباره بشنوه موسیقی رو، دوباره ببینه نگاه دوربین رو، تازه ببینه زيبايىِ تن ها رو. و حتما باز هم می مونه چیزهایی که هنوز حس عجیب و ناشناخته ای دارن، باز هم شاید باید من و او سالهای سال منتظر بمونیم تا کسی صدامون کنه که فیلم رو باهم ببینیم. امشب بعد از سالهاى زياد برای دومين بار «زندگی دوگانۀ ورونيكا» رو ديدم.

۲/۱۷/۱۳۹۰

پریشان گویی

همیشه قبل از اینکه دور بشی دلتنگی لامصب شروع می شه. صبح زود بیدار شدم، با دلتنگی بوسیدمش و اومدم بیرون نشستم تو حال، سکوت محض بدِ زشتِ منتظری بود، همه دنیا ساکت شده بود تا من خیلی با دقت و وسواس بیفتم به جون خودم، از دلتنگی گرفته تا خستگی از آدمها و ضعف و کم اوردن توی دوستی ها، ترس از دور شدن و گم شدن یا نزدیک شدن و غریبه شدن، تا محاکمۀ خودم به خاطر هر چیزی که بشه فکرش رو کرد ( اونهم برطبق فرهنگ و روش کشور خودمون، بدون هیات منصفه)، همۀ دنیا ساکت بود نکنه که من چیزی رو در این محاکمه از قلم بندازم. چکش، حکم، داوطلب برای اجرای حکم البته منتظر فرمانِ منه! این هم محاکمۀ جداگانه ای داره البته که فرمان رو بدم یا نه!
میرم دوش می گیرم، میام کنارش دراز می کشم و باز می بوسمش. گوشۀ اتاق رو نگاه می کنم، پر از کیسه های رنگی سوغاتی که خریدم، چه لذت بخش بوده انتخاب و خرید هرکدومشون با وسواس و علاقه، چه لذت ساده ای داشت، کاش روز شروع بشه زودتر و من باز یه بهانۀ ساده ای توی همهمه پیدا کنم برای شادی.

چیزی

سرم رو با همۀ وزنش انداختم پایین و به کف روی لیوان آبجو خیره شدم، می گه چیزی بنویس از امشب.

۲/۱۵/۱۳۹۰

بوسه و حساسیت!

حساسیتِ احمق داره دیوونه ام می کنه دیگه، صِدام ار نوک بینیم میاد بیرون، تو دماغی و محدود! نفسم میره موقع حرف زدن، یعنی اگه بوسه ای هم از چند لحظه بیشتر طول بکشه قطعا خفه میشم!!

۲/۱۴/۱۳۹۰

هِی، اشکال نداره!

يكى گفت «desperate women believe anything» و از ظهر ذهنم رو مشغول کرده این حرف. به جزئیاتش فکر می کنم، دنبال تجربه کردنش در خودم و دیدنش در بقیه می گردم. آره پیش اومده که مثل احمقها یه چیزی رو باور کنم چون فقط احتیاج دارم که باور کنم، اما اغراق هم نمی کنم اگر بگم که در همون لحظه حتی خیلی آگاهانه بوده اون باور کردن الکی! مثل اینکه با خودم بگم «هِی، اشکال نداره باور کن، چند روز دیگه چند ماه دیگه که توان داشتی اعتراف کن به خودت و بقیه که باور نکردی!»، البته این فرار و احمق شدن و وانمود کردن رو به عنوان یه سیاست همیشگی نمی گم، اما گاهی پیش اومده که بهش احتیاج داشته باشم. اصلا اینکه آدم یه چیزی رو باور کنه که می دونه درست نیست هم جزء حماقت حساب می شه یا یه نوع زیرکی در یک مقطع زمانی خاص برای زنده موندن فقط در زمانیکه اگه باور نکنی شکست غیر قابل تحملی بهت تحمیل میشه؟
ضمنا کنجکاوم بدونم این واقعا جنسیتیه؟ دسپرت مِن چه اتفاقی براشون می افته؟!

کتاب و لپ تاپ

زن کتاب جلوش بازه و مرد لپ تاپ. زن چهره و اندام ظریفی داره، موهای روشن و کوتاه و صاف و مرتبی که پشت گوشش داده. خنده های کم اما بلند و قشنگی داره، مرد درشت هیکل و آرومه، موهای آشفته ای داره. گاهی سر از کتاب و لپ تاپ میارن بیرون و با هم حرف می زنن. زن آروم حرف می زنه انقدر که مرد مجبوره خم بشه تا بشنوه (می دونم خودم!!)، مرد صدای گرمی داره، وقتی می خواد حرف بزنه با اعتماد به نفس تکیه می ده، صداش می رسه به زن اما زن باز به سمتش خم می شه، انگار که براش جالب باشه و نتونه صبر کنه که کلمۀ بعدی رو بشنوه.

احتمالا!

کتاب «احتمالا گم شده ام» رو با چندتا كتاب ديگه گذاشتم تو كيفم و اومدم کافی شاپ كه شروع کنم بخونمشون اما حالا كه نشستم اینجا دلم می خواد همينطورى چایی بخورم و به رفت و آمد آدمها و همهمۀ دور و برم، به موسيقی جاز قديمى كه داره پخش می شه گوش بدم. دوست دارم اينجا رو باکافی شاپ هاش و موسيقيش و آدمهاش.

۲/۱۳/۱۳۹۰

خونه

خونه تاریک و ساکته، نیستی...

۲/۱۱/۱۳۹۰

خوش خط

عجله داشتم، کاغذ گیر نیاوردم، شروع کردم با روان نویس رو دستمال کاغذی نوشتم «خداحافظ»، تند نوشتم اما سعی کردم خوش خط باشه حتما، مطمئن بودم نگهش می داره، مطمئن بودم سالهای سال بعد یه جایی، توی یه جعبۀ پر از کاغذ و نوشته و یادگاری، می بینم این دستمال رو. در رو بستم و رفتم.

Web Stats