۸/۳۰/۱۳۹۰

تا یه وقت دیگه...

احتمالا چند وقتی، شاید یکی دو ماه نمی نویسم اینجا دیگه.
اما بر می گردم حتما. 

۸/۲۹/۱۳۹۰

اگر

تب دارم، با درد گلو بیدار شدم و چشمهام پر شد. قرصهام رو خوردم و باز دراز کشیدم، شیر داغ و عسل خوبه ولی نمی تونم، دلم نمی خواد بلند شم امروز ازینجا. ای میلهام رو چک کردم، یه مشت مزخرف. حالا دیگه اشکهام میاد همینطوری. فیس بوک رو نگاه می کنم، مامان نوشته:

و اینک بر خیز و بر نفس ِتنگ خود چیره شو
با روحی که در هر نبرد پیروز میشود
اگر از بار سنگین خود از پا در نیامده باشد

آن گاه بر خاستم و وانمود کردم
که نفسی دارم بلند تر از آنچه در خود احساس میکردم
وگفتم :"برو که من نیرومند و بی باکم"

کمدی الهی ،دوزخ ،سرود


حالا دیگه صدای گریه ام بلنده و فکر می کنم اون «اگر» اگرِ مهمیه!

۸/۲۸/۱۳۹۰

دلقک و بچه

صدای نفس های بچه همیشه بلند بود و  زیاد هم گریه می کرد، معلوم نبود مشکل مادرزادی داره یا حساسیت داره یا آسم داره یا تنهاست، یا فقط چون مادرش سرد و سخته و بغلش نمی کنه اینطوریه. دلقک هم کشت بچه رو، خفه ش کرد. دلقک می گه چون صدای نفس های بچه بلند بوده و اون فکر می کرده واسه همین مادر بچه که سرد و سخت بود و حتی یه بار هم بچه رو تو بغلش نگرفته بود بچه رو بغل نمی کنه. بچه رو خفه کرده تا صدا نداشته باشه و مادر بچه که سرد و سخت بود و حتی یه بار هم بچه رو تو بغلش نگرفته بود بچه رو بغل کنه و همه خوشحال باشن و بخندن. شاید هم خودش رو زده به دلقکی و واقعیتش اینه که خودش خسته شده بوده از بچه. آخه مادر بچه که سرد و سخت بود و حتی یه بار هم بچه رو تو بغلش نگرفته بود بچه رو زیاد نمی دید و بچه همۀ وقتش با دلقک بود. آخه دلقک خودش بچه رو به دنیا اورده بود، توی یه شب سرد پاییزی و غمگینی که چشمهای دلقک رو به پایین بود. بچه اولین چیزی که دیده بود چشمهای غمگین یه دلقک بود که  دوستش مرده بود. حالا مادر بچه که  سرد و سخت بود و حتی یه بار هم بچه رو تو بغلش نگرفته بود بچه رو گرفته بود بغلش و داغ داغ زار می زد، دلقک هم که منتظر خنده بود نمی فهمید چرا مادر بچه که سرد و سخت بود و حتی یه بار هم بچه رو تو بغلش نگرفته بود داشت گریه می کرد. دلقک ترسیده بود و می گفت بچه فقط رنگش پریده! دلقک.

پرده

از پردۀ روی صحنۀ نمایش خیلی خوشم میاد، بلند و سنگین و باشکوه با یه رنگ آبی یا قرمز مخملی. قبل از اینکه برنامه شروع بشه، موسیقی، رقص یا تئاتر، هیجان خوبی داره نگاه کردن به اون پرده.

۸/۲۷/۱۳۹۰

بو می کشم

دوست دارم این دو سه روزهایی رو که تنها می مونم. بو می کشم خودم رو توی تنهایی. بو می کشم عصبانیتم رو، امیدهام رو، حالم رو. بو می کشم شراب و شعر رو، شب ها رو با لحظه هایی از ترس. بو می کشم تا پیدا کنم یه چیزی رو، یه چیزی که قطعی باشه، در من باشه، وابسته به حضور کسی نباشه، آرومم کنه، و معمولا هم پیدا می کنم،کاش همیشه پیدا کنم.

هیولا

اگه توی یکیش خیلی خوب باشی توی اون یکی فقط می تونی تلاشت رو بکنی که کم نیاری و خییییلی بد نباشی! ولی یکیش می گیرتت. فکر می کنم آدمها به هر دلیلی (شاید تربیتی، محیط خانوادگی، نیاز نمی دونم از کجا سر دراورده) اگر اصلا استعدادی در زمینه های عاطفی داشته باشن  استعداد و توان یکی رو دارن: دوست داشتن یا دوست داشته شدن. نگاه می کنم به آدمهای دور و برم و می تونم خیلی راحت بگم که دوست داشتن تصاحبشون کرده یا دوست داشته شدن.
- مهربون، فروتن، صبور، از خودگذشته. فرصت اینکه کسی دوستشون داشته باشه رو ندارن مگراینکه یکی خیییییلی قدرتر از خودشون بهشون بخوره و دیگه نتونن انکار کنن که دارن دوست داشته می شن.
- معمولا به دلیل نامعلومی دوست داشتنی (استعدادِ، نمی دونی از کجا میاد!)، لبخند و چشم خنده هایی که در بستۀ استعدادشون میاد، یه کم مغرور، صبر کم، آنِ زیاد، یه کم طلبکار (سهمش رو می خواد!). البته که می تونن دوست داشته باشن ولی اگر انرژی دوست داشته شدن رو به اندازۀ کافی گرفته باشن! یعنی یه کم هم خودخواه.
آره، آدم دلش می خواد دستۀ اول رو بیشتر دوست داشته باشه، چون در نهایت انگار آدم های بهتری هستن، مشکل اینه که بلد نیستن که دوستشون داشته باشی.
ضمنا اینطوری به نظر می رسه که اینها مکمل هستن و بودنشون در کنار هم خوبه و شاید ایده آل توی رابطه با کسی، اما نگاه که بکنی این ترکیب بدتر از همه ست. انگار که هیولا رو در درون هرکدوم گرسنه تر می کنه و گرسنه تر تا اینکه هر دو از پا در میان.

حریص

حریص شدم به کتاب، دلم می خواد بفهمم! انقدر با عجله می خونم که مطمئنم خیلی چیزها رو دارم از دست می دم توی خوندنشون، وسط راه می گم «آروووم، آروووم»، بعد از چند دقیقه باز حریصانه و تند می خونم.
امروز یهو دلم خواست «بوف کور» بخونم، آنلاین پیداش کردم و خوندم، احساس می کنم بدون پلک زدن تمومش کردم.

۸/۲۳/۱۳۹۰

چهرۀ سوخته

کوچه های باریک و پر پیچ و خم خونه تا مدرسه، وقتی صدای موتور میومد تنم از ترس منقبض می شد تا بیاد و بگذره. تجربه کم نداشتم با اون سن کم. یه بار اما....اول دبیرستان بودم، از مدرسه برمی گشتم، چادر سرم بود، اجباری بود. سر ظهر، کوچه ها خلوت، یه موتوری اومد، نفسم حبس شد، ازم گذشت و یه کم جلوتر ایستاد. سر و روی جدی به خودم گرفتم و خواستم رد شم ازش. ازم آدرس پرسید، چند قدمیش بودم، سرم رو بلند کردم، یه لحظه دلم از وحشت ریخت، تمام صورتش سوخته بود، خیلی وحشتناک بود، اجزای صورتش بهم ریخته بود کاملا و فقط چشمهاش معلوم بود. خودم رو جمع و جور کردم، در لحظه فکر کردم اگر اشتباه کنم بدجوری دلش می شکنه. به تنها عضو صورتش، به چشمهاش خیره شدم و با آرامش تمام بهش نگاه کردم و آدرسی که ازم خواسته بود رو بهش گفتم. لبخند زشتی زد و دست کشید به تنم و به سرعت گاز داد و رفت. فکر کنم دویدم با گریه و داد زدم و چادرم رو دراورم و می زدم روی هوا و زمین و اون رفته بود. عصبانی بودم و وحشت زده، رفتم خونه. به کسی چیزی نگفتم ولی آخر شب حالم بد شد، چند ساعت گریه می کردم و بالا می اوردم، تو اتاق بابام دراز کشیدم و بغلم کرد و بدون جزئیات گفتم یکی تو راه مدرسه اذیتم کرد. چهارده پونزده سال می گذره، هنوز هم گاهی چندروز پشت سرهم چهرۀ سوختۀ اون مرد از ذهنم نمی ره، و اون حالت خودم، خیانتی که به مهربانیم شده بود، ریسکی که در چندلحظه و آگاهانه کردم. شاید اگه طور دیگه ای عمل می کردم هم فرقی درنتیجه نداشت، شاید می تونستم تند بدوم و به سمت خیابون فرار کنم، شاید هم نمی تونستم و به هرحال گیر می افتادم. شاید اگه توی فرار کردن دستی می زد و می رفت دردش کمتر بود تا ایستاده و با حسی از حماقت رها شده! شاید هم اگه فرار می کردم و اون آدم بیچاره ای بود که واقعا آدرسی می خواست از دست خودم بالا می اوردم شب! انگار باید درسی بگیرم که نمی تونم بگیرم، انگار خیلی پیش اومده، خیلی پیش میاد هنوز که به چهرۀ از ریخت افتادۀ آدمها برمی خورم و نمی دونم چیکار کنم که بعدش بالا نیارم.

۸/۲۲/۱۳۹۰

مشترک

سرشت پاک، خندۀ خوب، بدی و خوبی بی پیچ و خم، روح ساده، فکر و جان تمیز و پرکار... از پشت بهت می چسبم، پناه میارم از خودم بهت، مگه زندگی مشترک نیست؟ بده اینها رو به من هم تا چند دقیقه راحت بشم از خودم.

چند ساعت

 لذت بخشه وقتی فرصتی پیش میاد که یک دوستی رو که همیشه تو جمع دیدی تنها می بینی و خیلی ناگهانی  می فهمی که تو رو محرم می دونه و از خودش می گه. دلم، چشمهام، ذهنم به یه دنیای متفاوت، به یه آدم جدید خیره موند و پر از شوق شدم از اینکه خوب می شناسمش حالا. چند ساعت و بیش از همۀ این سالها.

طبقه

طبقه بندی می شیم همش، با فرهنگمون، با ثروتمون، با هنرمون، توی دوست داشتن هامون. خسته شدم از طبقه ها. اونهایی که دلم می خواد عوض بشن، در طول عمر به ندرت تغییر می کنن. مثل فرهنگ و هنر و شاید حتی پول. و اون هایی که دلم می خواد امن بمونن، طبقه هایی که توشون دوست داشته شدم، پرتکان و پرخطر!

سلاح

لبریز از احساسه و برای دفاع از احساساتش جان منطق رو برات بیرون می کشه، با دقت و متمرکز و با استدلال بی سلاح و بی دفاعت می کنه، تنها سلاحی که می تونی در لحظه بسازی اینه که بچه بشی و جلوش وایسی بگی « آره تو درست می گی، ولی من دلم نمی خواد!» به همین مسخره گی هنوز جان منطق بیچاره می مونه.

۸/۲۰/۱۳۹۰

تناوب

آدم زیر بار یاد گرفتن بعضی چیزها نمیره. بعضی چیزها رو به طور متناوب هی یاد می گیری، فراموش می کنی، باز یاد می گیری، فراموش می کنی. یه جایی می خونی انگار که اولین باره بهت می گن و خوب یادش می گیری، دوباره یادت می ره، بعد یکی با رفتارش بهت یادآوری می کنه، اما اینطوری نیست که «یادآوری» باشه، چون حسش اینطوری نیست که یادت  اومده باشه، اینطوریه که اولین باره که اتفاق می افته و چیزی یاد می گیری ازش. تنها از پس کارهای سخت براومدن از این چیزهاست، تنها بودن هر کسی تو این دنیا از این چیزهاست. تنهایی رو آدم تا آخر عمرش هی باید یادش بره و دوباره یاد بگیره. 

۸/۱۷/۱۳۹۰

آن دیگری

یه موجود وحشی دارم تو خودم. هیچی سوال نیست براش، مطمئنه به هرچیزی که می گه، اگه تردیدی هم باشه اهمیتی نداره، با گستاخی اعتراف های وحشتناکی می کنه، گاهی از من عصبانی می شه و  آرزوی مرگ کسایی رو می کنه که من خودم رو به نشنیدن می زنم! خودخواهی ها و زشتی هایی  داره که رشک برانگیزه! بی باک و رهاست در جای کوچیکی که بهش دادم. شاید اگه انسان آزادی بار می اومدم حالا اون جای کوچیک مال من بود و آن دیگری این بالا نشسته بود و چیز دیگه ای می نوشت اینجا.

پُر

هوا تقریبا تاریک بود، یه کم بعد از غروب. کنار تخت روی زمین نشسته بودم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم، بارون بود و باد، فکر می کردم قلبم یه جوریه، خالیه، خشکِ، درد می گیره وقتی خشکِ قلبم. شب خواب دیدم پسرکی دارم و برای اولین بار می خوام بهش شیر بدم. می ترسیدم، فکر می کردم سینه ام خشکِ و فایده نداره و دردم هم می گیره. اندوهگین و با نگاه بهش می گفتم که چیزی نداره تنم که بهت بدم، و اون هم با نگاه و مطمئن خودش رو می چسبوند بهم. همینکه دهنش خورد به تنم، سینه ام سرشار شد از شیر. قلبم پر شد ازش.

۸/۱۶/۱۳۹۰

«کوشیدن، جستن، نه یافتن، و نه تسلیم شدن»

از «جان شیفته»:

- ایده آلیسم زندگی درونی که پول را همچون مظهر طفیلی گری حقیر می شمارد، این نکته را از یاد می برد که تا از آن، دست نشسته است حق چنین قضاوتی ندارد. و ایده آلیسمی که در خاک بار یافته از پول می روید و مدعی است که دل بستگی ندارد، خود بدترین نوع طفیلی گری است.
- آدمی آنچه را که نمی گوید تا دچار وسواس وجدان نشود، همان را با دهان بسته بس لذیذتر می چشد.
- یک سرشت سرشار اگر نتواند از وجود خویش گرسنگان را غذا دهد می میرد.
- می بایست همه چیز را بگوید یا دربارۀ همه چیز خاموش بماند، همه چیز را آشکار کند یا همه را پنهان بدارد، با شوری سودایی همزبانی نشان دهد یا در نیمی از مدت گردش در سکوتی بی منفذ فرو رود....از آن سکوت های سهمناک - (و کدام مرد از آن رنج نبرده است؟) - که در طی آن، زندگی زنی که در کنارتان گام بر می دارد به جاهایی می رود که هرگز نمی توان شناخت!...نه آن که معمولا این خموشی ها رازهای  بس ژرفی را در خود نهفته باشد! برخی از آن هست که اگر انسان بدان راه یابد، ژرفای آن از حد پاشنۀ پا در نمی گذرد...ولی ژرفای خاموشی هرچه باشد، پهنۀ کدری ست: نگاه در آن نفوذ نمی کند.
- رنج و درد آدمی هنگامی که به اوج خود رسید، می باید فروکش کند. یا باید مُرد و یا باید خو گرفت.


Web Stats