۸/۰۸/۱۳۸۸

چهره ها


ديشب تو راهِ برگشت با كاوى داشتيم راجع به چهرۀ هنرمندها حرف مي زديم. چهرۀ شاملو، شجريان، يا دولت آبادى و چندتاى ديگه. چهرۀ شاملو براى من هميشه يه كم ترسناکه،هم از بزرگيش مي ترسم و هم از اينكه بخوام دقت كنم تو چهره ش و ببينم ویه کم حتی حس كنم كه چه رنجى كشيده و چه لذّتى برده. چهرۀ دولت آبادى برام دردآوره، درد انگار پيچيده شده به اجزاء صورتش و قابل تفكيک نيست، پيرى و حسّى از شكسته شدن و حسرت تو زندگی بهم مي ده. هميشه گريه م مي گيره،شايد البته به اين خاطر كه مامانى هميشه گريه مي كنه وقتى مي بينتش.
كاوى بدجورى عاشقِ شجريانِ و محو چهره ش هم مي شه، اما من وقتى شجريان رو مي بينم فقط حسّى از احترامِ خيلى زياد نسبت بهش بهم دست مي ده و چهره ش چیزِ خاصّ ِدیگه ای نداره برام.عليزاده ممکنه به بزرگیِ اینها نباشه(اینوالکی می گم که دعوا نشه!!) امّا اون رمز و راز و شيفتگى كه تو چهره و چشمهاى عليزاده(به خصوص وقتی چشمهاش بسته ست!!) مي بينم،هیچ جای دیگه ندیدم

فقط یک مجهول


دوستمه!وقتى مي خواد يه چيزي رو بِهِم بگه که می دونه به دلایل موجّهی روش حسّاسم و نباید بگه، سعى مي كنه تا بالاترين درجه مجهول هاش رو زياد كنه، بعد انقدر مجهول ها بالا می زنه كه من مي فهمم به جاي هر مجهولی بايد همون معلومى رو بذارم که نباید. همش یه مجهول باقی می مونه که خّب چرااصولا لازم داره که بگه!!؟

۸/۰۵/۱۳۸۸

بودن و نبودن


امروز خيلى خُلقم تنگ بود.ازاون روزهايی كه بدم مياد كسى بهم دست بزنه،از اون روزهايی كه بدم مياد كسى ازم سوالی كنه. كاش پيشَم بودين... دلم براي "ما پنج تا" مُرده ديگه از دلتنگى . دلم شماها رو مي خواد كه قيل و قال ندارين اما ميشه روي مهربوني تون،حتی روي خشمتون زندگی ساخت. خسته ام از آدمهاى نا متعادلِ دور و بَرَم که نه مهرِشون دلِ آدم رو گرم مي كنه نه خشمشون دلِ آدم رو به درد مياره که هردو به تُف بنده!
بودنشون من رو ياد نبودنِ شما ميندازه

۸/۰۳/۱۳۸۸

دستهای کوچک





چندوقته كه كارِش رو روي " كودكان كار" متمركز كرده، چشمهاش گاه به گاه زيرِعينکِ قاب مشكیش لبريز ميشه كه "دستهاشون كوچيكه، نبايد كار كنن، بايد درس بخونن، نكنه نتونم هیچ کاری کنم،نکنه.....". و من مثل هميشه با خنده و گريه ولى خوشحال از ديدن "مسعودِ" كوچكِ درونش اطمينان ميدم كه "ميشه، مي تونى"

۸/۰۱/۱۳۸۸

رويين روح


وقتى پنج شنبه ها آخر شب مي رسم خونه بوي تميزى مياد و همه چيز مرتّبه. من هم سرىع مي پّرم تو حموم و بعد از حموم هم با ارثِ خانودگى كِيف مي كنم ( كِرِم زدن،دست و صورت و كفِ پا،مراسم داره!) بعد ديگه حس مي كنم هيچ چيز نمي تونه انقدر مهم باشه كه اين آرامش رو ازم بگيره. اين لحظه هاىِ امنِ منه كه توش رويين روح ميشم.

۷/۲۷/۱۳۸۸

ستاره جون


يه زن عموي سادۀ بامزه دارم، اين زن عموي من يه عادتى داره اونم اينه كه با توجه به حالِش و اينكه قهر ودعواش شده باشه با كسى، پسوند به اسم اون آدم اضافه مي كنه. مثلا اگه باهات قهر باشه و اوضاع خراب باشه صدات میکنه "ستاره خانوم"،اگه يه كم بين قهر و آشتى باشه و معلوم نيست چى باشه ولى بهرحال ازت خوشش نمياد و ميخواد به نحوى بهت بگه فرق كرده اوضاع، سعی می کنه با كلاسِ خاصی صدات کنه " ستاره جون".ولى اگه بخت باهات يار باشه و دوستت داشته بشه هم كه ميشى "ستاره جونم". حالا واسه چى يادم اومد؟ يكى امشب با همون لحن و احتمالا با همون قاعده بهم گفت "ستاره جون" و من به ياد زن عمو افتاده بودم و خنده م گرفته بود اون وسط.


پسرکم!





امروز دستش رو گرفتم و بُردمش بيرون و براى كودكِ درونش كه خيلى وقت بود دلش بازی مي خواست پِلِى استِيشن خريدم. حالا چند روز در هفته كه خونه نيستم مي دونم چهار زانو مي شينه پاي فوتبال بازى كردن. فقط مى ترسم به ورقه صحيح كردنش نرسه!!!

۷/۲۳/۱۳۸۸

تا اونها با هم هستن...



بعضی شبها چند نفر جلوى خونه بغلى،تقريبا زير پنجرۀ من جمع ميشن،تعريف ميكنن،گاهی موسیقی میذارن، ميگن و ميخندن. خيلى صداشون رو دوست دارم. وقتى صداشون مياد منم مي گيرم مي خوابم كه تا اونها باهم هستن و من تنهاىِ تنها نشدم (!!) خوابم ببَره.


(امشب "مینای شهر خاموش" رو دیدم،قشنگ بود)

۷/۲۲/۱۳۸۸

خیلی عقبم ولی می رسم!




خيلی وقت بود که مي خواستم فيلمهای ايرانیِ خوب كه اكران شده و هنوز نتونستم ببينم رو پيدا كنم و ببينم اما نمي شد. ديشب بالاخره فيلم "وقتی همه خوابيم" بيضايی رو ديدم. خيلی عجيبه حسی كه به فيلمهاش دارم، هميشه تئاتری بودنش و شدّت اغراقش برای چند دقيقه توی ذوقم ميزنه و گيجم ميكنه، و بعد از چند دقيقه آروم ميشم و خيلی خوشم مياد و وقتی تموم ميشه بيشتر خوشم مياد، و يكی دو روز كه ميگذره تازه تو عمق دلم ميشينه!
مثل همۀ فیلمهای دیگه ش یه صحنه داشت كه تو ذهنم بمونه. مثل لحظۀ با مشت كوبيدن "گلرخ" روی ميز تو سگ کشی. باشو،مسافران،شاید وقتی دیگر..از همه شون صحنه های خاصی تو ذهنم هست.
البته "وقتی همه خوابيم" به تاثير گذاري سگ كشی نبود برام،ولی لذّت كافی بردم. چندتا نقد هم خوندم راجع بهش. اصلي ترين نقدی كه بهش ميشه اينه كه خيلی از روی عصبانيت و انتقام جویی،اتفاقی که برای خودش افتاده رو فيلم رو کرده!! من واقعا نه تنها اهميّت نميدم بلكه فكر مي كنم اولين و طبيعی ترين چيزي كه بايد اتفاق بيفته همینه، هنرمند اگه دردش و عصبانيتش رو(حتی اگر شخصی باشه، که هم بود و هم نبود) با هنرش نگه پس با چی بگه،یا اصلا با هنرش پس چی بگه بی انصافها؟


امشب هم فيلم "دعوت" حاتمی كيا رو ديدم،من كه مشكلی نداشتم بااينكه حاتمی كيا فقط فيلم جنگی ميساخت،اونهايی كه گير دادن بهش که غیرجنگی بساز بايد پاسخ گو باشن!!!!!

۷/۱۹/۱۳۸۸

كشيدنِ صندلی


از ديروز تا حالا از فكر اين پسر كه اعدام شد بيرون نميام. نه اينكه اتفاق تازه اى باشه تو كشور ما، اما هرچى زمان بيشتر ميگذره و من خبرى در اين مورد مي شنوم بيشتر تا مغز استخونم منزجر ميشم. تا هم مخالفت كنى، سریع بِهِت ميگن خودت رو بگذار جاي اون كسى كه عزيزترينش رو از دست داده!!! كه البته ميشه همين جمله رو به خودشون هم تحویل داد، به قول مادربزرگم هميشه ميگه "مادرِ اصغر قاتل هم مادره"!
انتقام گرفتن يكى از حسهای طبيعى آدمه، كه مي تونه و بايد كنترل بشه. مي تونه تربيت بشه تا مرزش بياد جايى قرار بگيره كه با وحشيگرى فاصله داشته باشه. انسانهاي ديگه، جوامعِ ديگه تونستن، ما هم انسانیم (انشالله!!) ما هم مي تونيم جامعه اي باشيم كه در این مواقع، حسّ انتقام جويي مون با دور نگه داشتن اون آدم از اجتماع ارضاء بشه، نه با كشيدن صندليِ زير پاش.

۷/۱۴/۱۳۸۸

دفترخاطرات





گزارشِ روزانه مي ده.اولِ نوشته هاش هم مي نويسه امروز سه شنبه ست،امروز چهارشنبه ست ...انگار كه من دفتر خاطراتِشم!!

۷/۱۲/۱۳۸۸

انتخاب؟


بعضى وقتها براى اينكه بتونم يكى رو ببخشم، تنها راهی که برام می مونه اینه که کمتر دوست داشته باشم. حالا با خودم می گم اگه دستِ اون بود کدوم رو انتخاب می کرد: بخشیده نشدن؟ یا کمتر دوست داشته شدن؟

۷/۱۱/۱۳۸۸

قاعده ش اینه!!


نقطۀ قوّت شخصيتت رو مي گيرى و به عنوان يك امتياز توى زندگيت پُر رنگش مي كنى و با قدرت بيشترى ادامه ش مي دى. بعد از يك مدتى كه با خوشحالى و غرور ميگذره مى بينى كه بر اساس همين نقطۀ قوّت، آدمها برات نقشى تعيين کردن كه دوست ندارى اما خُب قاعده ش اینه (قاعدۀ من اینه) که مهم نیست،باید بی دریغ بود،مخصوصا برای اونهایی که دوستشون داری. ولی دوباره بعد از يك مدتى می بینی که اين نقطۀ قوّت روانقدر به شكل وظيفه به تو چسبوندن كه حتی ديگه به شكل ويژگیِ خوبِ تو ديده نمیشه و فقط تویی و خب تو هم که بایداینطوری باشی، و انگار قاعده ش اینه

۷/۰۹/۱۳۸۸

هوسِ كوتاه

پيش مياد آدمهايى رو به خاطرِ داشتن ويژگيهايى ستايش مي كنم و با خودم ميگم كاش من هم اينطورى بودم،كاش من هم مي تونستم شادیِ درونم رو بلند بلند ابراز كنم،كاش من هم مي تونستم اينطورى آزادانه بنويسم خودم رو،كاش من هم مي تونستم زياد حرف بزنم! ولى حقيقتش اينه كه وجه مشترك تمام اين "اي كاش"ها خواستن ابزارهایِ نمايشِ اون چيزيه كه درونم ميگذره، كه خب مدّتیه این نمایش با فاصلۀ زياد برام در درجۀ چندُم اهميت قرار گرفته و بعد از يك هوسِ كوتاه،دلتنگ گندمزار و سکوتش می شم، مگر صدایِ نوازشِ نسیمی.

Web Stats