۱۱/۰۳/۱۳۸۹

چهارم بهمن

 مامان عكس دایی رو گذاشته تو فیس بوک و چند خطى هم نوشته:

''پس مرا دریاب ای کوه، ای کوه ..برادرانم .. راه به کجا برم گل محمد، قتلگاه تو کجاست....برادرم؟"
 "کلیدر "جلد دهم
نازنینم، اگر نشانی از محبت ودوستی در من باشد وامدار توام. عشق را از تو آموختم ودوستدار انسان بودن را . چهارم بهمن بیست وهفت سال می شود که "به جستجوی تو بر درگاه کو ه میگریم در آستانۀ دریا وعلف "سالهایی که ثانیه هایش را هم با توبوده ام. در هر دوستی نشانی از تو دیدم. با هر دردمندی با یاد تو گریستم و در هر شادی تو را کم داشتم..کم دارم.

به عكس نگاه می كنم و مثل هميشه تو دلم می گم "عاشق ترینِ زندگان"، کاش من هم می شناختمت. چشمم توی شيشه قاب عكس دنبال انعكاس چهرۀ مامان می گرده و يه كمى از دستهاش و يه كمى از چهره ش رو پیدا می کنم.

راز

يه جمع كوچيک، ولى شلوغ و پر سر و صدا، نور كمه، صداى موسيقى بلند، چند نفر می رقصن، چند نفر بلند حرف می زنن. راز بی تاب می كنه گاهى دخترک رو، رقصش رو یهو رها می کنه و با هيجان مياد به سمتم كه نشستم و دارم با کسی که کنارمه بحث داغی می کنم، صداش كه گرمه تو گوشم ميره آروم، فقط اسمم رو كش دار می گه، می فهمم كه راز بی تابش كرده باز، روی زانو می شينه و نگاهم می كنه، چشمهاش برق می زنن و نگاهش عميق می شه، می دونم اگه می تونست به كسى بگه می گفت بهم، سرش رو مياره جلو و می گه اگه به كسى بگم به تو می گم. بهش لبخند می زنم و آروم بغلش می كنم و ميگم كه می دونم. می دونم كه نميگه ولى خيلى دوست دارم كه بی تابيش رو مياره پيشم.  از رو زانوش بلند می شه و با همون هیجان میره و به رقصیدنش ادامه می ده. راز بعضی آدمها رو چه زيبا می كنه.

۱۱/۰۲/۱۳۸۹

گر می شد آن باشی

یاد شعر شاملو افتاده بودم " ای کاش آب بودم،گر می شد آن باشی که خود می خواهی"، این موسیقی رو گوش می دادم و بلند بلند زار می زدم از زیباییش و راستش بیشتر از این که چرا من آدم شدم، که "آدمی بودن،حسرتا! مشکلی ست در مرز ِناممکن، نمی بينی؟ " چرا موسیقی نشدم؟! کاش من این موسیقی بودم، کاش من صدای خوانندۀ این آهنگ بودم "گر می شد آن باشی که خود می خواهی".

آدمهای دور

يه دخترى اينجا بود كه شايد توى چند سال به اندازۀ انگشتهاى دستم ديدمش ولى از اونهايى بود كه اولین باری که می بينى تو دلت می گى ما چه دوستهاى خوبى می شيم اگه بشيم! اما هيچوقت هیچ  اقدامى هم نمی كنى. حالا برگشته ايران، داشتم ای ميل چندم رو براش می نوشتم كه حس كردم چه خوب! بعد يه لحظه فکر كردم كه اين داره تبديل به مريضى می شه توى من!! قابليت دوستى از راه دورم شدیدا خوب شده. بیشتر آدمهایی که دوستشون دارم دورن و نگاهِ من هم همینطوری مونده به اون دورها و در نتیجه با آدمهایی که اونجان راحت تر و قشنگ تر ارتباط برقرار می کنم، اونها هم مثل من دورن خُب!

نبض

چند سال پيش كشف كردم كه چه مزه می ده، اما فقط هر از چندى ازش استفاده می كنم. وقتى خوابم نمی بره و اون خوابه نبضش رو می گيرم و می شمرم!

نیمه واقعی

اتفاقا به نظر من اون چيزى كه آدم توی عصبانيت حس می كنه و می گه يا اون چيزى كه توی مستى حس می كنه اغراق شدۀ احساسات آدم نيست، واقعيت محضه. و بقيه ش چيزى نيست جز دست و پا زدن براى کنار زدن یا انکار اونها تا بشه یک فضای نیمه واقعىِ قابل زندگی کردن ساخت.

۱۰/۲۷/۱۳۸۹

کُدِ درد!

 روی يه پروژه دارم كار می كنم كه براى اطلاعات اوليه ش بايد در یکی از ایالتهای آمریکا آمار آدمهايى كه در طول پنجاه سال بر اثر سيل، سرما، رعد و برق، طوفان و گردباد و... كشته شدن رو مرتب كنم. حس عجيبى بهم ميده وقتى دارم می نويسم راجع بهشون. ژانويه پنجاه و نُه يه بچه توی سيل غرق می شه، همينطورى كه تو مربع هاى كوچيک اكسل دارم می نویسم که چند ساله بوده، کجا بوده، کُدِش چی میشه! تصويرش مياد جلوی چشمم، حتما مادرش درد زیادی كشيده، هیچوقت تونسته از ته دل بخنده دوباره؟ خواهر داشته يا برادر؟ هنوز هستن؟ آوريل شصت و دو گردباد مياد و خونه خراب ميشه و يه زن زير آوار می ميره، مادر بوده؟ همسر كسى بوده؟ يهو گريۀ تو رو مجسم می كنم اگه من بميرم! چه عجيبه، دردهاى آدمها كجا ميره در طول تاريخ؟ چى ميشه؟ آدمهاى بزرگ دردهاشون موندنی میشه در تاریخ، در موسیقی، در شعر، در هنر. ولى دردهاى بزرگ آدمهاى معمولى چى ميشه؟

حرف مفت!

يه موقع هايى نوشتنم مياد و نمی تونم بنويسم، يعنى خيلى وقته كه خيلى دلم می خواد بنويسم، از همۀ فکرها و ترسها و عاشقی ها و دلتنگی ها و تردیدها و دوستی ها و دردها و... ولى نمی تونم. به دلايل مختلف شاید. اگه بگم دلیل اصليش چيزى به جز ترسو بودنه حرف مفت زدم! ولی گاهى هم چون فكر می كنم زشت می نويسم، گاهى هم چون فكر می كنم احمقانه می شه نوشته هام وقتى تو شونزده روز چهل و هفت نفر رو اعدام می كنن و من دارم يه چيز دیگه می نويسم، گاهى هم چون اگه بنويسم مامانم کلی روز بهم زنگ نمی زنه چون فکر می كنه حوصله ندارم و باید تنهام بذاره.

۱۰/۲۴/۱۳۸۹

گٌل خشک

گل هایی که هفتۀ پیش برامون اورده بودن هنوز روی میز بود، پرسید نمی خوای بندازیشون دور دیگه؟ نگاهشون کردم، نه هنوز. ساعت يک، يک و نيم شب بود،خسته بودم، يه دوش طولانى آب گرم گرفتم، لباس راحت و گرم پوشيدم. رو تخت دراز كشيده بود و هنوز داشت كتاب می خوند. به دستهاش نگاه كردم، چندروزيه دستهاش ياد سالهاى دور ميندازتم. رفتم يه پرتقال از تو يخچال برداشتم و روی تخت نشستم. پوست پرتقال رو كه می كندم تازه می شدم از بوش. موهام رو خيس خيس بافتم و دراز کشیدم. خاطره ها می اومد تو چشمهام، تصوير بعضيهاش انقدر واقعى می شد كه دلم از دلتنگى از جا كنده می شد. خوابم برد. صبح، گلها رو از گلدون در اوردم، ساقه هاشون رو کوتاه کردم و برعکس آویزونشون کردم، چسبوندم به دیوار تا خشک بشن.

۱۰/۲۱/۱۳۸۹

لیست

فهرست نويسندگان و ناشران برانداز رو نگاه می كردم. جالب بود، انگار که این لیست رو من هم می تونستم آماده کرده باشم ولی با این عنوان " آدمهايى كه ايران رو به خاطر اونها دوست دارم".

۱۰/۱۹/۱۳۸۹

قطار

با اينكه نه زياد سوار قطار شدم و نه جايى زندگى كردم كه قطار خيلى رد می شده اما نمی دونم چرا صداى سوت قطار يكى از نوستالژیک ترين صداهاست برام. حالا دو ساله كه تو اين خونه ايم، بیشتر شبها نزديک هاى ساعت يک شب صداى سوت قطار مياد و من هم خوشحال می شم انگار که کسی به دیدنم اومده و هم دلتنگ ميشم انگار که می خوام با کسی خداحافظی کنم و برم. اگه بيدار باشه يواش بهش می گم "اومد، می خوام برم باهاش"، اون هم می گه "نرو، نميشه نرى؟"، من هم می گم "نه بايد برم، تو هم بيا بريم"...نمی دونم کِی می رم.

جان و اِلن

تو بعضى از دانشگاه های اينجا خانواده هاى آمريكايى داوطلب ميشن كه به دانشجوهايى كه از جاهاى ديگه ميان كمک كنن كه احساس تنهايى نكن، جا بيفتن، آشنا بشن با فرهنگ مردم آمريكا. اولين سالى كه كاوه اومده بود، يه خانوم و آقاى پير ميزبانش شده بودن، جان و اِلن. خيلى زیاد كمک كردن به كاوه. من هم كه اومدم يكى دوبار ديدمشون. ولى از اون شهر رفتيم و در طول پنج سال گذشته فقط از طریق ای ميل باهم در ارتباط بوديم. تا اينكه براى مراسم عروسی يكى از بستگانشون دو روز اومدن شهر ما و پريشب شام مهمون ما بودن. هردو خيلى وقته كه بازنشسته شدن، رفتن يه جای دور از بوستن حالا، نزديك نيوهمشر. خودشون خونه شون رو با كمک يه نجار ساختن، با آب و تاب و ذوق و شوق تعريف می كردن كه چه كارهايى می كنن برای شهر کوچیکشون كه فقط هزار و هشتصد نفر جمعيت داره. تعريف می كردن كه هر روز برای جمع کردن هيزم ميرن، كه خرس و گوزن می بينن اطرافشون. جان می گفت " هفتاد و یک سالمه ولى احساس نوجوونیم رو دارم". تازه شروع كرده به ويولن زدن،كلاس ميره. با خوشحالى و خنده می گفتن كه تعريف كار زن و مرد رو شكستن توی خونه شون. جان آشپزى می كنه و اِلن نجاری و کارهای اینطوریِ خونه رو می کنه، مثلا پله های خونه رو اِلن ساخته بود.
كاوه بهشون گفت خيلى احساس خوب و عجيبى بايد باشه كه آدم تو خونه ای كه خودش با دستهای خودش ساخته زندگى كنه. جوابشون برام عجيب بود، الن گفت خيلى زود آدم يادش ميره و حس معمولى پيدا می كنه. گفت كه ساختن پله ها سخت ترين جاى خونه بوده و بعد از يه مدت كوتاه ديگه وقتى از پله ها ميره بالا زياد حس اين رو نداره كه خودش ساختتش: "حالا دیگه  فقط پله ست ،که ازشون میرم بالا".
شب خوبی بود، از بهترین آدمهایی هستن که توی زندگیم دیدم. از اون آدمهایی که وسط حرفهاشون یواشکی به کاوه نگاه می کردم و لبحند می زدم و اون هم جواب لبخند غمگین من رو می داد. غمگین از اینکه چه کمن این آدمها توی دنیا.

۱۰/۱۵/۱۳۸۹

تلنگر

يه راه خاكى، نزديک تاريكى، نم نم بارون و مه زياد، صداى گِلى كه با هر قدم به جلو از زير پام در ميره و ساييده ميشه به عقب، لحظه های كمِ پرت شدن به زيبايى محض و صدای قدمهایی در کنارم با تلنگرى از منطق و تجربه به واقعيتِ محض.

خجل

زمان ميگذره، من عوض میشم، جام عوض می شه و خجل از كسايى كه زودتر از من اينجا بودن و من چپ چپ نگاهشون كردم.

۱۰/۱۳/۱۳۸۹

عشق شیرازی


مکالمۀ کوتاه ناگهانی نصف شبی:

- بیا بریم پاریس عاشق بشیم!
- روی پُل؟!
- آره
- ممممم...خب همینجا عاشقت میشم!!

زمزمه

بعد از يه برگر اساسى و چند ليوان آبجو، با ب لم داده بوديم روی صندلی های راحت و هردو روبرومون رو نگاه می کردیم و يه كم مست و يه كم هشيار كلمه ها راحت و زمزمه وار از دهنمون می اومدن بيرون. سوال اين بود: اگر بخوايم حدّى براى آزاديمون بذاريم اون حد آسيب نزدن به عزيزترين های زندگيمون، مامان، بابا، همسر و... هست؟ هردو مطمئن بوديم كه معيار درست و خوبى نيست اما هردو هم می دونستیم که این حدیه که ناخودآگاه تعیين شده برامون و داريم باهاش زندگى می كنيم.

۱۰/۱۲/۱۳۸۹

X

من هنوز زندگیم رو شروع نکردم.

Web Stats