۲/۱۰/۱۳۹۰

سالها

چندمین باره که يه دوست نزدیک از دوران راهنمايى، دبيرستان، پيش دانشگاهى پيدام می كنه تو فیس بوک و كم و بيش همين جمله ها رو میگه كه «خوشحالم كه پيدات كردم اينجا و خوشحالتر وقتى ديدم كه !!Married to Kaveh ». این جور موقعها حساب می کنم سالها رو باز، حساب می کنم كه از كِى دوستش داشتم یعنی؟!!!

شرح بیچارگی!

جاى نيشش مونده روی هردوتا پاهام، نمی دونم چيه لامصب، چندجا قرمز و ورم كرده، جایی که کنار قوزک پا پوست نازک می شه همون اطراف مونده حتما هرچی بوده. چند ساعت يه بار می شورم پاهام رو، نرم کننده می زنم، و بعدش هم پماد ضد درد و خارش، اما چند ساعت يه بار هم پماد رو پاک می كنم و  با ناخنم وحشیانه می كشم روشون و با خودم می گم لذتش به كبود شدن بعدش می ارزه. شب اما بیچاره ام، پماد نمی تونم بمالم چون می ماله به ملافه ها و پاک ميشه، هر دقيقه هم نمی تونم بلند شم با ناخن بیفتم به جونشون، فقط بیدار نگهم می داره و زير پوستم پیچ و تاب می خوره اون حس و بیچاره ام می کنه، بیچاره!

۲/۰۹/۱۳۹۰

جرأت

چندتا پاراگراف جلومه، چندبار می خونم، از آدمهای مختلف، جمله ها، نظرات متفاوت، مخاطب قرارم ميدن انگار، دنبال کسی می گردم که جای من بوده باشه و چیزی گفته باشه، پیدا نمی کنم. می خونم و هيچ حسى ندارم، هيچ اعتقادى، هيچ باورى که بیش از چند دقیقه طول بکشه و آرامش بده، هیچ جمله ای پیدا نمی کنم که بگم آخیش این حرف من می تونست باشه! ناکام سر از چندتا پاراگراف میارم بیرون و بدجوری احساس  گیجی می کنم باز. چِم شده، چرا جرات نمی كنم خودم فکر کنم!

۲/۰۷/۱۳۹۰

...ترین ها

تنها گيرم اورد توی اون شلوغى و گفت می خوام يه چيزى بهت بگم كه تو جمع راحت نبودم بگم. بلافاصله خندۀ غمگينى اومد توی چشمهاش و آروم از يكى از «ترين» تجربه هاى زندگيش گفت. دلم داشت وسط اون شادى و شلوغى از غم می تركيد براى لبخند دلتنگ و غمگينى كه توی نگاهش داشت. دلم می خواست یه جای آروم بشینم باهاش و یه کم راحت شاید حتی اشکهام سرازیر بشه، اما با لبخندی از جنس خودش چند ثانيه با دقت نگاهش كردم، با يكى دوتا سوال غافلگيرش كردم، دستم رو گذاشتم روی شونه ش و گفتم ممنون كه بهم گفتى. تا آخر شب اون نگاه و اون خنده هنوز توی چشمهاش بود حتی وقتى می رقصيد.

وظیفه‌ی هر انسان شریف

 این رو  چندروز پیش خوندم یه جایی، خیلی دوست داشتم، گفتم شما هم بخونید:

ما در واقع دو التزام در زندگی داریم: یکی کشف و اعلام حقیقت، و دیگری کاهش درد و رنج.
یکی اینکه باید به نحوی زندگی کنیم که تا می‌توانیم حقایق بیشتری را بشناسیم و بعد از شناخت، آنها را به دیگران نیز اعلام بکنیم و دیگری هم کاهش درد و رنج. یعنی به نحوی زندگی کنیم که لااقل از زندگی کردن ما درد و رنج دیگران افزوده نشود بلکه حتی المقدور کاسته هم بشود. یعنی، من جوری زندگی کنم که وقتی از دنیا می‌روم بگویند آمدن این آدم به دنیا ذره‌ای از درد و رنج جهان کم کرد.
این دو، وظیفه‌ی هر انسان شریفی است. اما بعضی وقت‌ها این دو خواست با هم تعارض پیدا می‌کنند. یعنی، ممکن است حقیقتی را کشف کنم که اگر آن را به گوش شما برسانم درد و رنج شما افزایش یابد. و از آن طرف، ممکن است درد و رنجی وجود داشته باشد که من بخواهم آن را کاهش دهم، ولی فقط به قیمت کتمان یک حقیقت بتوانم چنین کنم. به نظر من بزرگترین وجه تراژیک روشنفکری همین است.
وقتی یک روشنفکر، که دغدغه‌اش کاستن درد و رنج مردم است، با حقیقتی مواجه می‌شود که اگر آن را به اطلاع مردم برساند درد و رنجشان افزایش پیدا می‌کند، چه باید بکند؟ و همین طور است اگر بخواهد درد و رنج خاصی را از مردم بکاهد ولی لازمه‌اش مخفی نگه داشتن حقیقتی باشد. جواب خود من این است که کشف حقیقت و اعلامش مقدم است.
انسانها باید خودشان را با حقیقت سازگار کنند؛ من چه کنم که کسانی نابالغ هستند! وقتی بچه‌ی من نابالغ است من نباید تا آخر عمر به عدم بلوغش تن بدهم. بالاخره باید یک وقتی او را از جهالت کودکی نجات بدهم. او در مرز بلوغ و عدم بلوغش چیزهایی را می‌فهمد که رنجش را افزایش می‌دهد، ولی چاره‌ای جز این نیست و او بالاخره باید به بلوغ برسد.
.
مصطفی ملکیان، سنت و سکولاریسم، ص  295تا ص297؛ برای تفصیل بیشتر به کتاب راهی به رهایی، ص 9 تا 23  مراجعه کنید

تکرار

از زمانى كه ازدواج كردم مامانم همش بهم می گه شماها مثل ما زندگى نكنين، شادى كنين، بگردين، بچرخين، بلند حرف بزنين، بیجا مغرور نباشين، بیخود نگه ندارين چيزى رو تو خودتون، بیجا سختی نکشین، اگه براى هرچيزى كمکی خواستين بلند بخواين از كسايى كه عزيزن و می تونن كمک كنن. اولها بهش می گفتم كه نمی شه، بيست و چند سال اونطورى بزرگمون كردين و راه و روش زندگى كردن رو  اونطوری ديديم، نميشه حالا فقط بگى كه شما مثل ما نباشین! حالا كه نگاه می كنم می بينم انقدر اين رو تكرار كرده توی اين چند سال كه من حواسم جمع شده به يه چيزای خاصى، گاهى به طور مشخص و آگاهانه سعى می كنم «اونطوری» که دیدم و بزرگ شدم باهاش و حالا بهم می گن اون اشتباهه نباشم. سخته، اما کافیه يكى مثل مامانِ آدم با اطمينان بهت بارها و بارها بگه كه چى اشتباه بوده در محیطی که تو توش بزرگ شدی، اونوقت اون تکرار، لحظه های تصمیم گرفتن و عمل کردن یقۀ آدم رو می گیره!

۲/۰۵/۱۳۹۰

انسانهای اولیه

يكى غذا درست می كنه، يكى شيرينى، يكى نوشيدنى مياره، يكى ساز می زنه، يكى آواز می خونه، یکی می خنده، یکی یواشکی گریه می کنه، یکی سوال می کنه، یکی سیگار می کشه، یکی پرشور بحث می کنه. شب های خوبی که می دونم بعدها و دور از اینجا برای داشتن یکیش چه حسرتی می خورم. هربار اما تنهايىِ هر كدومشون رو در لحظه های نابى توی چهره هاشون شكار می كنم و اون لحظه فكر می كنم یعنی از اون زمان كه انسانهاى اوليه فكر كردن جمع شدن دور هم حس تنهايى رو كم می كنه انسانها هیچ راه حل ديگه اى به ذهنشون نرسيده؟

۲/۰۳/۱۳۹۰

استثناء

خيلى نا امید کننده ست كه تو يه جمع شش هفت نفره كه نزديک ترين آدمهای زندگيت هستن از تجربه ای می گى، در حقیقت از سوالى می گى كه از تجربۀ ده دوازده سالۀ زندگیت دراومده، در مورد طیفی ( یا روشن تر بگم، جن سی) از آدمها سوال می کنی و هنوز بهت ايراد می گيرن كه چرا تعميم می دى. اگه توی جمع به اين كوچيكى به جای کنکاش و جستجو و رک بودن باهات هنوز بهت بگن «تعميم نده استثناء هم هست»، آدم پس کجا دنبال جواب سوالش بگرده بدون اداها و گزاره های روشنفکری؟ اگر اون استثناء تو سالهايى كه من دلم می خواست پيش بياد نيومده، تو سالهاى دانشگاه، توی جوونيم، توی دهۀ بيست زندگیم، توی ده دوازده سال پيش نيومده هنوز حق ندارم سوالش كنم؟ هنوز باید منصفانه منتظر استثناء باشم؟ می دونم هر چقدر سال از هر تجربه ای بگذره آدم شايد حق نداره هنوز تعميم بده خصوصیتی رو به طیفی از آدمها، اما نميشه از نزديكترين كسايى كه ممكنه ايده اى در مورد اون طیف  داشته باشن سوال بپرسم بدون اينكه ايراد "چرا تعميم میدى، مثلا ما استثنائيم" ازم بگيرن؟

۱/۳۱/۱۳۹۰

دست های دروغ

و اما دست های دروغ چه تهی می مانند آنگاه که باید نوازشگر شوند بر گیسوان آشفته ای.

۱/۳۰/۱۳۹۰

لبخندهای افقی!

از اون خستگی ها كه انقدر ازش لذت می برى كه دوست ندارى از تنت بيرون بره. از راه رسيدم، نيم ساعتى فقط راحت نشستم روی مبل، بعدش رفتم پياده روى با موسيقى تو هواى گرم و مرطوب نزديک غروب. رسيدم، همون جا كه چاييش هميشه به راهه، همونجا که اگه یه روزی پیاده راه بیفتم و نباشه نمی دونم کجا باید برم! يه دوش آب سرد گرفتم، نون و پنير و گوجه و سبزى خورديم، بعد از چاى تلخ همراه با اضطراب صبح زود كه ديگه هيچى هم بعدش نخورده بودم حسابى چسبيد. با موهاى خيس دراز كشيدم و يه فيلم نسبتا خوب خنده دارى كه موقع خستگى كه آدم چشمهاش به زور بازه ديدنش مزه ميده ديديم. و حالا هم خونه و خوندن يه ای ميل دیوونه از يه آدم ديوونۀ عزيز كه حال «لبخندهای افقی»م رو پرسيده. لبخندهای افقیم حالشون خوبه، حداقل الان.

۱/۲۷/۱۳۹۰

این روزها

سوالهایی که این روزها ( نزدیک به آخرین پرزنتیشن تحصیلی من!!) تو خونه  برای کاوه پیش میاد:
- چرا انقدر حموم میری؟
- چرا همش دستمال دستته اینجا رو پاک می کنی؟
- امروزناهار چی بخوریم؟!! :(
- این خِرسه چرا روی میز اینطوری نشسته؟(شاید لازمه این یکی رو توضیح بدم که خرسه داشت از صبح به پرزنتیشن گوش می داد.)

۱/۲۶/۱۳۹۰

جدید

خيلى وقته كه ديگه از دست هيچ كس عميقا ناراحت نمیشم، خيلى وقته نشدم. نه اينكه اوضاع «همه چى آرومه» بوده باشه و من خوب بوده باشم و همه هم خيلى خوب بوده باشن باهام، اتفاقا اصلا هم اينطورى نبوده. توی دلم  ممکنه گاهی «ای کاش» بگم، یا دلم هم شاید بسوزه برای خودم، اما از کسی عمیقا ناراحت نمی شم. يه جور ترس جديد شده برام انگار، به محض اينكه از كسى كوچكترين انتظارى پيدا می كنم حس می كنم یه جورایی دارم آزادیش رو در رفتارش می گيرم که خب اين آزادی رو گرفتن حساسیت جدید من شده و بدترين كاريه كه كسى می تونه با خودم بكنه. عجیبه چون همیشه «انتظار داشتن» توی هر رابطه ای برام نشانۀ یه راهی برای شناختن و در نهایت رشد کردن اون رابطه بود. گرچه حال خوبیه که آدم از هیچکس ناراحت نشه، اما انتظار نداشتن هنوز حس درستی نداره برام.

۱/۲۱/۱۳۹۰

روی سیم ها

فكر كنم آخرهاى اسفند بود که پدر حسين عليزاده فوت كرد، و مادرش هم شايد به فاصلۀ سه هفته بعد از پدرش از دنيا رفت. یاد حرف مامان می افتم که چندوقت بعد از فوت مادربزرگم دلش خیلی تنگ بود و می گفت كه آدم هرچقدر هم سنش بالا باشه مثل بچه ها دلتنگ مادرش می شه. و حالا پدر و مادر رو باهم از دست دادن، درد بی رحمی داره حتما.
عليزاده اين کنسرتش رو كه چندروز ديگه ست و در تالار وحدت برگزار می شه، تقدیم کرده به پدر و مادرش و به ياد اونها قراره ساز بزنه. حتما چشمهاش رو می بنده و با هر مضرابی که سنگین میاد پايین، يک عالمه خاطره و اشک و ياد و غم و زيبايى و دلتنگی هست که می ريزه روی سيم ها. یادشون گرامی که انسانی رو خلق کردن که خالق زیباترین های این دنیا شد.
(جاى من رو هم كنارت خالى كن مامان.)

۱/۱۹/۱۳۹۰

مشاهده

عجیبه، چرا گاهی آدمها تلاش مذبوحانه می کنن همرنگ کسی بشن که قبولش ندارن؟! نمی دونم توضیحش چیه، اینکه آیا در پنهان ترین لایه ها اون آدم رو قبول دارن و قبول نداشتنشون فقط رنگ و بویی از حسادت داره؟ یا نه، مثلا اون آدم رو بی دلیل دوست دارن و از مصاحبت باهاش لذت می برن و به طور سطحی می خوان رنگی از او بگیرن تا بتونن کمی همنشینش بشن؟ چیه جریان؟ چرا انقدر دیدن این تلاش حال آدم رو بد می کنه؟!

اضافی

بعضی وقتها یه جایی از بدن آدم درد می گیره، بعضی وقتها هم درد نیست فقط یه جایی از بدن آدم اضافی می شه، از دیروز پاهام اضافیه به بدنم! هرچی مشت می زنم که درد بگیره و هرچی تکونش می دم تا فکر کنم به درد می خوره، نمی شه، اضافیه.

۱/۱۷/۱۳۹۰

سوال و جواب

سوال می کنه، سوال معمولی، از روزمرگی ها، باز از اون حال ها دارم، زبونم نمی چرخه، چند لحظه مکث می کنم، نمی تونم انگار، جواب نمی دم، حتما چقدر قیافم بی ادبه اون لحظه! اما کی می دونه که چه سخته واقعا ناتوان بودن برای جواب دادن به یه سوال معمولی. انقدرسخت  که حاضرم آدم  روبرو فکر کنه چه بی ادبم اما جواب ندم! فکرمی کنم اگه چند  لحظه جواب ندم سوال هم دود میشه میره هوا و سرم رو بلند می کنم و کسی منتظر جوابی که اهمیتی هم نداره نیست دیگه، ولی سرم رو بلند می کنم و داره  با تعجب اسمم رو صدا می زنه انگار که باور نمی کنه چطوری به راحتی (!) جواب نمی دم. چند لحظه لکنت می گیرم و بعد کلمه ها رو جمع وجور می کنم و جواب می دم.

کاش

توی کافی شاپ داریم کار می کنیم، روی پاکت کوچیک شکر که سرش پاره شده و شکرش ریخته شده توی قهوه شروع می کنم نقاشی کشیدن، یه خط عمودی، یه کلۀ کوچیک روش، چشمهای گنده و موهای بلند، دوتا پا و دوتا دست آویزون، جلوی پاش دو تا خط موازی می کشم، یه راه، و آخر راه یه دایره و ضربدر توش. داره کار می کنه، پاکت رو یواش میذارم جلوش.  خنده ش می گیره، ذوق می کنه، بر می داره میگذاره توی جیب کیفش و می گه « یه روزی بهت نشونش می دم». کاش یه روزی بهم نشونش بده، کاش.

۱/۱۴/۱۳۹۰

یه روزِ خوب!

از روز قبلش تصمیم گرفته بودیم که شنبه بهمون خوش بگذره. که کارهامون رو بکنیم، ورزش کنیم، بیرون بریم، و بعد از مدتها به جای دسته جمعی دو نفری شام با هم بریم رستوران. صبحش با خواهرم حرف زدم، یه کم دلتنگ بود و صداش بغض داشت، بعد از اینکه قطع کردم دلم داشت می پکید، اما شنبه بود، قرار بود خوش بگذره! یه چند ساعتی سعی کردم که خودم رو جمع و جور کنم که لپ تاپم از کار افتاد، روشن نشد و اطلاعات و پروژۀ من موند اون تو در بدترین زمان ممکن. کاوه شروع کرد ترسیدن و گیج شدن و من در کمال آرامش شروع کردم ابرو برداشتن، شنبه بود آخه، قرار بود خوش بگذره. ابروهام که درست شد یه دوش هم گرفتم و بعدش یه کم سعی کردم که فایلهام رو با مصیبت بیرون بکشم، اونهایی که خیلی حیاتی بود رو تونستیم بریزیم روی فلش با بدبختی. حالا بحث این بود که با کمتر از دو هفته وقت بدون لپ تاپ چی کار کنم. توی فیس بوک نوشتم که اگه کسی داره بهم قرض بده برای یه هفته تا بفرستم درست کنن مال خودم رو. یه دوستی جواب داد که داره و آخر شب میاد بهمون می ده. دلمون یه کم آروم گرفت، حالا تمرکز روی خوش گذشتن! رفتیم بیرون و «بی تو بسر نمی شود» توی ماشین دلم رو هم باز کرد و هم گرفته. رستوران خیلی شلوغ بود و هیچ جای خوبی نبود که بشینیم، چهار بار جامون رو عوض کردیم  وجای نسبتا خوبی پیدا کردیم آخر، هوا هم خوب بود، می شد خوش بگذره! با آبجو شروع کردیم و بعد از یه کم در رفتن دیدیم که داریم راجع به خانواده هامون حرف می زنیم و مشکلاتشون و نگرانی هامون و دلتنگی هامون. غذا رو سفارش دادیم، سعی کردیم بخوریم اما غذای بدی بود! نشستیم و بیشتر حرف زدیم. اومدیم خونه، لپ تاپ رو از دوستمون گرفتیم و بعد از چند دقیقه متوجه شدیم که سی دی نمی خوره و من لازم داشتم که روش برنامه ای رو از روی سی دی دانلود کنم، در نتیجه به درد من نمی خورد! کاوه هم دل درد گرفت و حالش به خاطر شامی که خورده بود بهم خورد. بعدش زود شروع کردم به مسواک زدن، گفتم بخوابیم همین الان، شاید فردا بهتر بود!

Web Stats