چندروز رو دخترونه دور از خونه هامون با هم بوديم. باهم رفتيم سر کلاس، اون با دقت گوش می کرد به درسهاش و سوال می پرسید، من هم اينترنت بازى. باهم رفتيم بار، اون از گذشتش گفت و من آروم اشک ریختم، من از حالم گفتم و اون موقع گوش کردن برقی که گاهی میاد تو چشمهاش رو داشت. هیجان زده شدیم، داد زدیم،خندیدیم،گریه کردیم. باهم كف زمين نشستيم و من از نگرانی هام گفتم و اون از نگرانی هاش گفت. روی تخت دراز كشيديم و از آينده گفتيم، راجع به ایران بحث کردیم. عکس دیدیم و قصۀ عکس هامون رو برای هم گفتیم. تو جاده، تو راه برگشت از نزدیک شدن سى سالگى گفتيم و چه نزدیکتر بودیم.
۱۲/۰۹/۱۳۸۹
۱۲/۰۴/۱۳۸۹
نزديكهاى صبح
نزديكهاى صبح ترس برم داشت، از همه چى ترسيدم، از سكوت، از اينكه خوابن آدمها، میخ کوب بودم چند ساعتی از ترس و فکرهای بیهوده و حس غریبی، دلم واسه كاوه تنگ شد، از دلتنگى دلم پشت هم فرو ريخت، خيلى وقت بود دلم براش نريخته بود. ياد شعر بابا افتادم:
آرا ویرای جهان همه عشق است، ورنه چه سود
آرا ویرای جهان همه عشق است، ورنه چه سود
پرسه در چرکینه های روز و این همه هراس
یا هراسه بودن، کلاهی بر سر نهادن یا شلیته ای پوشیدن
مسخره در کف باد!
(هراسه یعنی مترسک)
تجاوز!
خيلى ساله كه باهم ازدواج كردن، همدیگه رو هم خيلى دوست دارن، تصميم گرفته بودن كه بچه دار نشن، دوست نداشتن بچه دار بشن اصلا. ديروز ازشون خبر گرفتم خواهرم گفت كه بارداره. تعجب كردم، پرسيدم پس نظرشون عوض شد؟ گفت «نه، روزی سه ساعت گریه می کنه». حسم بد شد، دلم سوخت، گفتم پس ناخواسته اتفاق افتاده. گفت «نه!». بجز اين دو حالت نمی تونستم فکر کنم چی می تونه باشه، گفت «فشار اطرافیان»!!
۱۱/۳۰/۱۳۸۹
حسین بازجو
دست خودم نیست، شما هم اگه دور از خانواده تون زندگی کنین و یکی دوبار هم بهتون راجع به اتفاقهای بدی که افتاده دروغ گفته باشن «چون دوری»، همینقدر وسواسی و دیوونه می شین گاهی! چندهفته ست که باز حساس شدم، هرباری که با مامانم حرف زدم بیش از سه بار در هر مکالمه پرسیدم «واقعا همه تون حالتون خوبه؟». تا اینکه در دو روز گذشته دیوانگی به اوج خودش رسید و بالاخره به تصمیم نهایی همیشگی رسیدم که زنگ بزنم با همۀ خانواده حرف بزنم. در این روش علاوه بر اینکه می فهمم اونی که داره حرف می زنه زنده ست حال یکی دیگه رو هم ازش می پرسم و حرفها رو باهم مقایسه می کنم (دقیقا به همین دیوانگی!). به مهتاب که رسید گوشی تلفن، گفت: « باز تو خودت رو مسخرۀ فامیل کردی؟!!»، گفتم بهش که چاره ای نیست. کلی ازش سوال جواب کردم راجع به خودش و بقیه، آخرش هم بهم گفت: « دیگه به کی بدم گوشی رو حسین بازجو؟».
۱۱/۲۸/۱۳۸۹
نقاش
شايد از تو ياد گرفتم، اينكه انقدر به جزئيات حالت آدمها دقت كنم وقتى دارن باهام حرف می زنن. به لحن صداشون، به سايه اى كه روی چهره شونه، به اينكه آهنگ كلماتشون موقع گفتن يه حرف سخت چطورى عوض می شه، به مكثى كه توی نگاهشون مياد، به دستهاشون، به انحنای خطوطی که روی چهره شون میاد و میره. شاید از تو یاد گرفتم که یه دنیای موازی داشته باشم وقتی کسی داره باهام حرف می زنه و چه نقاش خوبی می شم توی اون دنیا. شايد از تو ياد گرفتم، شايد هم تو از من ياد گرفتی.
۱۱/۲۷/۱۳۸۹
امکان نداره
چندان مقاومتى هم نكردم، بالاخره مريض شدم و از ديروز حسابى افتادم. نمی دونم از ديدن و خوندن اتفاق هاى توی خيابونهاى شهرم بود يا از مریضى كه حسابى لوس شدم و دلم مامانم رو خواست و حسابى گريه كردم. شبم هم پر بود از خوابهاى آشفته. امروز صبح يه دوش گرفتم که یه کم از این حال شسته بشه و بره. يه كم كار كردم و اين وسط هِى اخبار رو چک می كردم، بعد از ديدن چهرۀ پدر محمد مختارى هم همش حالت تهوع دارم. چشمهای کاوه پراز غمِ، ميگه درسته هميشه می خنديدیم به اين جمله ولى اينها واقعا كارشون تمومه ديگه، تا اين حد اضمحلال اخلاقى دیگه امکان نداره ادامه پیدا کنه.
۱۱/۲۵/۱۳۸۹
شماها
خواهرم زنگ زده می گه می خواستم از عروسی امشب بگم خیلی خوش گذشت! مامانم زنگ زده می گه ما رسیدیم خونه، خسته ایم و خیلی خوبیم! بعدا باهات حرف می زنیم. دوستم ای میل زده که بگه حالش خوبه، اون یکی دوستم هم ای میل زده که بگه ولنتاین خشونت جام خالی بوده. دوستتون دارم شماها که مَردُمین.
دریغ
یه بار یکی ازم پرسید اگه از کسی خیلی ناراحت و عصبانی باشی چیکار می کنی، چطوری بهش نشون می دی؟ گفتم فقط با دریغ کردن نگاه. حالا فکر می کنم، دریغ کردن نگاه، دریغ کردن مهربانی، دریغ کردن خشم، دریغ کردن عشق، دریغ کردن فریاد، دریغ کردن بوسه، دریغ کردن لحظه ای از زندگیم ، دریغا، دریغ، دریغ...اصلش دریغ بود نه نگاه.
۱۱/۲۴/۱۳۸۹
گل گاوزبون
بعد از ناهار تپش قلب بدی اومد سراغم، رفتم يه كمى پيشش دراز كشيدم، سرما خورده، سخت نفس می كشه ولى سخت نيست نفس كشيدنش، هيچوقت نبوده. خوابه، سرم رو آروم ميذارم روی سينه ش، صداى قلبش رو می شنوم، اين بار نبض خودم رو می گيرم که تنده، يه نيم ساعتى همین طورى فكر می كنم. هنوز تنده، فكر می كنم كه قرص بخورم يا نه، دلم نمی خواد قرص، بلند می شم گل گاوزبون دم می كنم، بلند ميشه از خواب، دلش می خواد بزنه بيرون از خونه، چندروز مریضی تو خونه خسته ش کرده، می گم من همين جا خوبم. يكى از سى دى هاى عطار رو ميذارم با صداى دکتر محجوب، جاى چند تا قاب رو عوض می كنم، سه تار رو از اين ديوار می زنم به اون ديوار، با قاب كوچيک كنارش و با يه دونه گُل خشک زردی كه بالاشه، حالا بهتر شد. صداى سی دى خوب و واضح نيست، عوض می کنم و «ساز خاموش» شجریان رو میذارم. گل گاوزبون رو می ريزم توی ليوان با نبات، چند قطره ليمو چه شفافش می كنه.
۱۱/۲۳/۱۳۸۹
چنین
ديشب داشتيم با يه دوستى بعد از مدتها نوار شاملو گوش می داديم، «سكوت سرشار از ناگفته هاست». وقتى با اون صداى پر ابهت از خودش می پرسيد «به خود وفادااااار می مانم آيا؟ يا راهى سهل تر انتخاب می كنم؟»، با خودم تكرار می كردم: نه «به خود وفادار» ماندم و نه «راهى سهل تر» انتخاب كردم، به كجا چنين راهِ سخت؟
۱۱/۲۱/۱۳۸۹
گزارش یک صبح
صبحِ ديره، هنوز دلم نمی خواد بلند شم از جام، از بالا صداى بِیس مياد، يا درام، با ريتم کُند. بوم...... بوم، چه قُلدر. سرم رو می برم زير بالش، تو تاریکیِ زیر پتو و بالش به دستهام و شونه هام نگاه می کنم و فکر می کنم چه مغرور! يه كم خواب مياد تو چشمهام، صدای «يک دوست» مياد، داره خط می كشه، ده تا خط می کشه، هرچى حدس می زنم همش اشتباه در مياد، با خوشحالی از اینکه برنده شده ميگه «آمریکای شور»، معناش رو نمی فهمم، آمريكاى شور كجاست دیگه؟!! می فهمم خوابم، يه كم ديگه چشمهام رو باز می کنم. بووووم....... بووووم. چرا یاد «گزارش یک مرگ» مارکز افتادم؟ یه تصوير مياد ازش، كسى كه از درد دلش می تركه و بقيه دست می كنن تو امعاء احشائش که ببینن چی بوده، شاید هم همه ش مال اون کتاب نیست، اون تیر خورده بود فکر کنم، یا چاقو، کسی هم دست نمی زنه، فقط نگاه می کنن! آخ انگار پس يه كم هنوز خوابم، بايد بلند شم دنبال کارهام، باید مُرده ها رو رديف كنم تو اکسل. فقط يه كم ديگه، يه صداى مهربون، عمه مه ناز، تو گوشم صداش مياد «پاشو دیگه دخترم، پاشو مامانم». پا شدم دیگه، پا می شم دیگه.
۱۱/۲۰/۱۳۸۹
شب زمستونی
صاحبخونۀ مريض روی زمين نشسته و پتوی قرمز كشيده روش، كاوه هم لپ تاپ رو پاشه، موهای فرفريش رو كوتاه كرده، مثل پسر بچه های زرنگ و شیطونِ مدرسه ای شده امروز، سماور هم روبرو داره قُل قُل می كنه و تكون می خوره، من هم توی مودِ مزخرف گفتن و خندۀ الکی دمر دراز كشيدم رو مبل، موسیقیِ عجیب و آرومی هم گذاشته. می گم چرا مثل شبهاى زمستونى می مونه؟
- خب شب زمستونيه!
- خب شب زمستونيه!
۱۱/۱۹/۱۳۸۹
توصیه می شه
از ديشب چندبار آلبوم «مادران زمين» رو گوش كردم. اولش با لالايى هایی به زبان مازندرانى، قشقايى، كُردى و...شروع می شه. در عرض چند ثانیه يهو ضربان قلبم انقدر تند می شه باهاش كه ترس برم می داره. اگه تا حالا گوش نکردین توصیه می شه.
پی نوشت: حالا که این پست هم راجع به «مادر» هست هم «توصیه»، توصیه می کنم آدرس وبلاگتون رو به مادرتون ندید!! D:
پی نوشت: حالا که این پست هم راجع به «مادر» هست هم «توصیه»، توصیه می کنم آدرس وبلاگتون رو به مادرتون ندید!! D:
تفاوت ؟ تشابه؟
بعضى وقتها سوالهاى پوسيدۀ جواب داده شدۀ آدم مياد بالا و می بينى كه جوابت چه عوض شده. حالا فكر می كنم «تفاوت» شايد چيزیه كه دو نفر رو به هم جذب می كنه اما چيزى كه در طولانى مدت كنار هم نگهشون می داره «تشابه»شونه. يه دوستى مخالفت كرد و شروع كرد به مثال زدن از آدمهای اطراف. اونهايى كه باهم زندگى نمی كردن و فقط دوست بودن رو حذف كردم از مثالهاش، اونهايى رو كه زير دو سال باهم زندگى كردن هم حذف كردم چون هنوز تفاوتها جذابه براشون، و در آخر هم بقيه اى كه مونده بود رو همه باهم بی اعتبار دونستم!! چون نميشه فهميد كه چی داره می گذره در هر کدوم از اون آدمها، دارن زندگى می كنن يا زندگيشون رو می كشونن، يا اصلا دارن باهم اما مستقل جلو ميرن و نامی از مشترک بیشتر ندارن و به نظر میاد که داره کار می کنه اما دلیلش اینه که مشترک نیست! در نهايت حرف من اينه كه زندگی اى كه می تونم راجع بهش حرف بزنم و ازش چیزی بفهمم و ازش تجربه كسب كنم متاسفانه يک زندگی بیشتر نیست، اون هم زندگى خودمه.
موسیقیدان
چندوقت پيش كه محسن نامجو توی دادگاه محكوم شده بود به اينكه «آیاتی از قرآن را با ساز و صدایی نامتعارف خوانده» و داريوش پيرنياكان به عنوان عضو هیأت مدیره و هیأت مؤسس خانه موسیقی گفته بود كه «ما اصلا آقای محسن نامجو را موزیسین نمیدانیم كه از ایشان دفاع كنیم» خیلی عصبانی شدم. پيرنياكان رو خيلى دوست دارم و خیلی بدم اومد از اين حرف مسخره. اصلا كى به شما اين حق رو ميده كه بگيد كى هنرمنده، كى موسيقیدانه و كى موسیقیش ایرانیه یا نيست. وقتی اسمتون رو میذارین «خانۀ موسیقی» خب به نظر نمیاد که سبک موسیقی ای که خودتون دوست دارین و بهش معتقدین منظورتون باشه. خلاصه اینکه وقتی یکی برام گفت که دیشب توی کنسرت علیزاده، محسن نامجو توی جمعیت بوده و علیزاده ازش خواسته که بره بالا و خودش ساز زده و اون هم آواز خونده دلم باز شد. مطمئن شدم که پس هستن اعضایی از اون «خانه» که طور دیگه ای فکر می کنن.
۱۱/۱۷/۱۳۸۹
۱۱/۱۶/۱۳۸۹
عمیق
انقدر آرامش عميقِ عميق كم دارم كه وقتى مثل امروز بعد از ظهر گيرش ميارم انقدر محكم و پرفشار در آغوشش می گيرم كه از پا میافتم و ساعتها می خوابم.
۱۱/۱۴/۱۳۸۹
عشق ممنوعه در صندوقچه
توِی صندقچۀ كهنه زيرزمين كلى چيز پيدا كرده از پدربزرگش. با گریۀ آرومی شروع می کنه، می گه كسى نمی دونه، هربار می ره اونجا يواشكى ميره زیرزمین و می گرده توی عکسها و نوشته ها تا سر در بياره از داستان پدربزرگش. حالا راحت گریه می کنه، می گه هيچكس نمی دونه پدربزرگ عاشق يک زن ديگه بوده،« عشق ممنوعه». كلى نامه پيدا كرده كه لابه لاش پر از حرفهاى عاشقانۀ پدربزرگه براى اون زن. هنوز گريه می كنه، می گه نامه ها رو تا آخر عمرش هم می نوشته. هق هق می کنه وقتی می گه توی هر جمله دنبال عاشقی می گرده.
راستی نپرسیدم، نامه ها رو می فرستاده براى اون زن، يا فقط به خاطرش می نوشته؟ راستى چيز ديگه اى هم بوده توی صندوق از اون زن؟ یه عکس؟ یا مثلا يه سنجاق سر كوچيک كه بوی عطر ملایم بده هنوز، يا يه تارِ مو لای يک حافظ كهنه؟ نشانی هست از اون زن؟ شاید اون هم نباشه دیگه و یه نوه ای داره که مثل تو برای عشق ممنوعۀ مادربزرگش انقدر قشنگ گریه می کنه.
راستی نپرسیدم، نامه ها رو می فرستاده براى اون زن، يا فقط به خاطرش می نوشته؟ راستى چيز ديگه اى هم بوده توی صندوق از اون زن؟ یه عکس؟ یا مثلا يه سنجاق سر كوچيک كه بوی عطر ملایم بده هنوز، يا يه تارِ مو لای يک حافظ كهنه؟ نشانی هست از اون زن؟ شاید اون هم نباشه دیگه و یه نوه ای داره که مثل تو برای عشق ممنوعۀ مادربزرگش انقدر قشنگ گریه می کنه.
نامه ای قدیمی
مهربانم!
سخت است، همچون آفتاب داغ بی هویت بی معنای آن روز سخت است. همچون خنده ناباورانۀ تلخت سخت است. همچون نگاه بااااااااردار بی گناهی که دستی پرزور بی گاه و بی دلیل بر صورتش فرود آمده سخت است. ماندن، رفتن، بودن، نگاه کردن، شنیدن، لمس کردن، امید من ! درافتادن با وحشتی که تو را در آغوش من به لرزش انداخت سخت است. اما نهراس عشق من! که من و تو روانیم، می دانی چه می گویم، من و تو زیبایی جهانیم.
سخت است، همچون آفتاب داغ بی هویت بی معنای آن روز سخت است. همچون خنده ناباورانۀ تلخت سخت است. همچون نگاه بااااااااردار بی گناهی که دستی پرزور بی گاه و بی دلیل بر صورتش فرود آمده سخت است. ماندن، رفتن، بودن، نگاه کردن، شنیدن، لمس کردن، امید من ! درافتادن با وحشتی که تو را در آغوش من به لرزش انداخت سخت است. اما نهراس عشق من! که من و تو روانیم، می دانی چه می گویم، من و تو زیبایی جهانیم.
کتاب های بابایی
با مامان حرف می زدم، خواستم يه كم غُر بزنم که ديدم صداش يه كم كلافه ست، ولى از اون كلافه هاى با مزه ای که خنده قاطیشه. از اونها كه ربط به بابام پيدا می كنه به احتمال زیاد! ميگم چى شده؟ ميگه كه دوباره كتاب ها تا سقف و زير ميز و صندليش رفته بود، همه رو ريخته بيرون كه سازماندهى كنه و يک سرى رو ببره يه جاى ديگه. خندم می گيره، سالی چندبار تکرار میشه. بابايى رو تصور می كنم با كتابهاش روی زمين دور تا دورش، دستمالِ یه کم تر به دست، روی بعضی هاشون که اون عقب ها مونده بودن و خاک گرفتن رو پاک می كنه، وسط مرتب كردن هر از گاهی مياد يه كتابى رو نشون ميده «اينو خوندی بابایی؟ شاهكاره، ببر بخونش»، سيگار روشن می كنه، چندتا ديگه پاک می كنه، شعر جدا، داستان کوتاه جدا، رمان، فلسفه، سیاسی...یه چایی می ریزه و يكيش رو شروع می كنه به خوندن! آخرش هم اتاقش تغییر چندانی نمی کنه.
کم
چندوقتى عاشق هم بودن، يا من چه می دونم يكيشون عاشق بوده و اون يكى خوش حال! حالا خيلى وقته كه به هم خورده، اونكه به هم زده (خوش حالِ قضیه!) مياد و ازم حال اون يكى رو می پرسه، ازش زياد خبر ندارم، دلواپسى می كنه، نه اینکه نفهمم ولی تناقض احمقانه ای داره، جفت پا بری تو دلِ یکی بعد بری بالای سرش بگی «خوبی؟». بهش قول ميدم كه حالش رو بپرسم و خبر بدم، یه ولی هم میذارم آخرش که «ولی کمی، کمه، کمه اینکه بخوای حالش رو بدونی، بگذر دیگه».
پرت
چندروزيه كه هوا خيلى سرد شده، صداى اين اِيرکاندیشنر بى وقفه تو سرم بوده امروز، انقدر صداش بلنده كه می تونم بگم به جهنم خاموشش می کنم و لای پتو می شينم ولی خب فایده نداره چون هنوز صداش از خونۀ همسايه بالايى مياد. چند روزى در سال هوس پولدار بودن می كنم امروز هم يكيش بود. دلم يه خونۀ كوچيکِ امن خوب يه جاى پرت آروم می خواست امروز! گفتم پرت، سرم پرته از دنيا، دلم پرت تر. هيچ چيزى به اندازۀ نوشتن آرومم نمی كنه و ميام اينجا و...چه كم ميشه نوشت.
۱۱/۱۲/۱۳۸۹
پُربار
روز پرباری بود از این نظر که بشنوم از خودم. یکی بهم گفت «ماکیاولیست»، یکی هم به این نتیجه رسید که کلا آدم مهربونی نیستم. خودم هم جدیدا اینطوری شدم که هرکی هرچی بهم میگه بعد از یه کمی فکرکردن می گم اِ راست می گه همونم که میگه. انگار که هرچی بشه بود می تونم باشم!
اشتراک در:
پستها (Atom)


