۱/۱۱/۱۳۹۱

تمرین

تمرین موسیقی داشتم امروز، با بی حوصلگی راه افتادم، رسیدم و ساعت رو نگاه کردم، کلاس شروع شده بود ولی من بی رمق بودم هنوز، یه کم نشستم روی صندلی های بیرون دانشکده موسیقی، یه کم اونطرف تر یه دختری نزدیک بوته ها و پشت به خیابون نشسته بود روی یه صندلی سنگی، موبایل و کیفش کنارش بود و سازش روی زمین، خم شده بود و دوتا آرنجش رو به زانوهاش تکیه داده بود و دستش روی چشمهاش بود، داشت آروم گریه می کرد. بعضی وقتها دستش رو برمی داشت از روی چشمش و اشکهاش رو پاک می کرد و به کف دستش نگاه می کرد، شاید نگران آرایش چشمهاش بود. همینطوری بی صدا نشستم سرِ جام، دلم نمی خواست بلند بشم. حالت نشستنش شبیه من بود وقتی چندسال پیش توی میدون سلماس نشسته بودم و گریه می کردم و یه پیرمردی اومد پیشم و پرسید چرا اینطوری گریه می کنم و کلی باهم حرف زدیم. هرچی فکر کردم یادم نیومد قیافه ی واضح پیرمرد رو، به جز چونه اش که همون موقع که نگاهش می کردم مطمئن بودم چونه اش رو حتما یادم می مونه و به همین دلیل هم یادم موند! دور و بر رو نگاه کردم، سبزی چمن ها چشمهام رو می زد، دختر رفته بود و من هنوز اونجا بودم، یک ساعت بیشتر از تمرین گذشته بود، باید می رفتم دیگه.

ابراز محبت

مثل زن های قدیمی ای شدم که توانِ نشون دادن محبتشون در حد کنار گذاشتن غذا و ترشی و مربا برای اونهاییه که دوست داره. بلد بودم خیلی، بلدم هنوز هم خیلی، ولی فعلا وحشت زده ام از هرگونه ابراز محبتی. چند شب پیش وقتی به این حالتم اعتراض کرد مثل آدمهای لال و لکنت گرفته یه کم نگاهش کردم و  تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گریه کنم توی بغلش.

۱/۱۰/۱۳۹۱

نمیگم!

اون موقع که رفته بودم کنسرت علیزاده و بعد کنسرت باهاش حرف زده بودم، مامانم پرسید چی بهش گفتی؟ گفتم چیکار داری، نمی گم! هِی گفت چه لوسی، چرا حالا مثلا نمی گی، بگو ببینم چی گفتی... نگفتم.
حالا دیروز رفته خونه ی سیمین بهبهانی برای عید دیدنی. اونجا محمود دولت آبادی رو دیده، کلی بغلش کرده و گریه کرده و باهاش حرف زده...ازش می پرسم چی گفتی بهش؟ می گه چیکار داری، نمیگم!! 

تکون

دست میذاره روی حساسیتم و میگه «آره، من فکر می کنم همه اش تقصیر تو بود!»، فقط لبخند می زنم بهش و یاد حرفهای خودش می افتم که اینجور موقع ها و در مورد آدمهای دیگه می گفت « فقط می خواد تکونت بده، آروم باش.»

در آستانه!

در مورد از اینجا رفتن کم کم چیزهای کوچیکی می نویسم این مدت. من نسبت به تغییر یه عکس العمل  شدید و وحشیانه و دردناکی دارم اول، اما اگه به خاطر عکس العملم بهم گیر ندن نسبتا زود آروم می شم و خوبی هاش و امیدهام رو پیدا می کنم، و بعد یه کم زمان احتیاج دارم که اون امیدها رو عمیق کنم توی خودم تا از شکل تلقین بیرون بیاد! این مرحله برام سخته الان، چون باید از تحریک شدن حس هایی که دوستشون دارم پرهیز کنم. یکی دیگه از سختی هایی که دارم تجربه می کنم تجربه ی یک تغییر در آستانه ی تغییر دیگه ست، تغییر کردن چیزهایی که دوست داری در جایی و در آستانه ی ترک کردنِ تو اتفاق می افته.

۱/۰۹/۱۳۹۱

حال

- رفتی دکتر واسه این حالِت؟
- آره
- خب چی گفت؟
- گفت خوش به حالِت!

دوست داشتنی

 دختر خیلی مهربونی روی سنگ نشسته بود، موهاش به نظرم قهوه ای تیره بود اما رنگ طبیعی خودش نبود. خنده ی قشنگی داشت. از اینها که وقتی ازشون عکس می گیری سرشون رو یه کوچولو کج می کنن. صورتش کوچیک و اندامش ظریف بود. فکر کردم از من کوچکتره، هم سن من بود. نگاهش کردم، خیلی دوست داشتنی بود.

دور

این چند روز که خونه رو مرتب می کردم، خییلی چیز ریختم دور. مخصوصا که چندماه دیگه بیشتر نیستیم اینجا با دست و دل بازی دور می ریزم چیزها رو، لذتی داره! یه کیسه ی بزرگ می کشونم با خودم و هرچیزی که یه کم اضافه ست بدون فکر کردن می ریزم توش. یه سری لباس های خودم رو هم که نو هستن ولی نمی پوشمشون رو هم گذاشتم کنار که بدم جایی. اول فکر کردم بریزم توی این صندوقهایی که همینطوری توی شهر میذارن برای همین منظور، ولی بیشتر گشتم ببینم جای بهتری هم هست یا نه که خیلی ها اینجا رو پیشنهاد کرده بودن، فکر بدی نیست.

...

رفته یه جایی ته ته دلم بست نشسته و بلند نمی شه. 

مصاحبه

داشتم مصاحبه ی مسیح علی نژاد رو با کارگردان فیلم «قلاده های طلا» گوش می دادم. دیگه حفظ شدم این ادبیات رو، دیگه سوال رو که می شنوم مطمئنم جواب دوستان چیه، جاهایی که در می رن، جاهایی که دروغ می گن، جاهایی که لجن آویزون می شه از حرفهاشون، بی ادبی ها و تهمت ها در قالب خنده و ادب چندش آور. اصلا توان و تحمل این ادبیات رو ندارم دیگه و همه اش فکر می کنم که چند درصد مردم روزانه زیر دست این نوع آدمها باید کار کنن. و باورم هم نمی شه این فیلم داره اکران می شه توی شهری که من دیدم و شنیدم مردمش رو اون روزها.

۱/۰۸/۱۳۹۱

من اگه جای آیدا بودم!

از تنها نوشته ای که در نوشته های من خوشش اومد اونی بود که آدمهاش واقعی نبودن و  توی نوشتنم دروغ گفته بودم و از خودم ساخته بودم آدمها و صحنه هایی رو؛ و البته بین اون آدمها و صحنه های غیرواقعی، حسی که نوشته بودم واقعی بود (خودم البته به همین دلایل دوستش ندارم و از خوندن نوشته هایی که می دونم دروغ هستن خوشم نمیاد؛ مگر اینکه تصویرِ حقیقی اش رو هم بدونم و وقتی می خونمش مثل پازل تکه های گمراه کننده و اونهایی که از عمد اشتباه قرار داده شدن رو پیدا کنم). یعنی آدمها بهانه اند و مهمه که نوشته در نهایت فقط بتونه تصویری از حس بده؟ اگه با آدم مشخصی قراره حرف زده بشه «می تونه مستقیم هم به خودش گفته بشه.»؟.... « یعنی شاملو هم به جای اون شبانه ها و عاشقانه ها می تونست بره به آیدا فقط بگه عاشقتم؟!!!».... « من اگه جای آیدا بودم اونقدر فکر نمی کردم که شعرها دقیقا در مورد من و توصیف من هستند.».....« من اگه جای آیدا بودم لذت می بردم که شعرها در مورد من هستند و از راهِ من حقیقت بزرگتری هم داره توصیف می شه.»

تبر و اهل عمل!

تبرش رو گذاشته روی دوشش و راه افتاده و فکر می کنه آدمِ عمل شده. یکی هم نیست بگه کندن گُل که تبر نمی خواد لامصب! انگشت شستت رو میذاری یه طرف ساقه، انگشت تهدید و انگشت وسط رو هم کنارهم میذاری اونطرفش، با انگشتِ وسط، ساقه رو ثابت نگه می داری و با انگشت شست کمی بالاتر رو فشار می دی، میشکنه از وسط. اگر هم نه که با پنج تا انگشتت یه کم زور بزنی و رو به بالا بکشی از ریشه هم در میاد. 

۱/۰۷/۱۳۹۱

محتضر بی خطر

به طور ناگهانی شروع کرده باهام درد دل کردن، طبیعتا پرسیدم چرا، و جواب این بود که «خب چون چندماه دیگه داری از اینجا می ری، دیگه من رو نمی بینی، راحت می شه باهات حرف زد.» عکس العملم تعجب با خنده ی بلند بود. احساس کردم آدم محتضری هستم که گفتن یک راز بهش هیچ خطری نداره. خوبه، عاشق شنیدن آدمهام.

دکمه

وقتی حالش خیلی بده تُن صدای معمولیش میره بالاتر، با نشاطی عصبی و عجیب حرف می زنه، تمرکز نداره، اگه براش چیزی تعریف کنم هزارجای حرفم می پره و ربطش می ده به چیزهای دیگه و حرف آدم هزار شاخه می شه. و بعد از این همه سال دوستی هم نمی فهمه که من می شناسم این نشانه ها رو و هربار هم عصبی می شم از این تلاش بیهوده اش برای پنهان کردن خودش و کاسه کوزه اش رو بهم می زنم که «مثل آدم ناراحت باش اگه حالت بده». چندوقته همه دور و برم حالشون بده. بعضی وقت ها دیگه خسته می شم از حسهایی که آدمها رو اینطوری خسته می کنه، دوست داشتن هم از همشون بدتره، کاش دکمه داشت تا وقتی آدمها جون ندارن خاموشش کنن یه کمی!

۱۲/۲۹/۱۳۹۰

شاید هم

- خیلی شلوغ بود، وقتی می خواستیم «اندک اندک» رو اجرا کنیم به سرپرست گروه گفتم که آهنگساز این قطعه امروز از دنیا رفته و اگه ممکنه برای احترام این رو هم بگه برای شنونده ها. وقتی اعلام کرد چهره ی کسی رو دیدم توی جمعیت که می شناختمش از دور، خبر نداشت، یهو رنگش پرید و با چشمهای متعجب به من نگاه کرد و بی صدا و با حرکت لبهاش پرسید «ذوالفنون؟!!» با تکونِ سر  جوابش رو دادم و دیدم که چشمهاش پر شد، از گریه اش گریه ام گرفت. 

- داشتم می خوندم، تنظیم صدا بد بود و خیلی نمی شنیدم که چی دارم می خونم. یهو چهره اش رو پیدا کردم توی جمعیت که داشت فیلم می گرفت. خنده ی خیلی خوبی رو لبهاش بود، فکر کردم « دارم خوب می خونم حتما»!! چند دقیقه گذشت، باز برگشتم به طرفش و هنوز لبخندش رو داشت، فکر کردم « شاید هم خوب نمی خونم و فقط دوستم داره.»!!

۱۲/۲۵/۱۳۹۰

تابلو

اونها توی خیابون و رو به پنجره ایستاده بودن و مسخ شده با موسیقی ای که از اون دریچه می ریخت بیرون گاهی تکونی به بدنشون می دادن. من هم مثل وصله ی ناجور بی حرکت ایستاده بودم و می ترسیدم اگه یه کم تکون بخورم بفهمن که مال این تابلو نیستم و گم شدم؛ چه گُمم! به دخترک نگاه کردم که گاهی تکونهای کوچیکی بی هوا میومد توی صورتش، دور چشمهاش و کنار لبهاش، دلنشین بود حالتش، خندیدم بهش. هم راه دخترک هم چند قدم اونطرف تر مثل همیشه لبخند آزادِ مهربونی روی لبش داشت و گاهی هم چشمهاش رو می بست و بدنش تاب کوچیکی می خورد، اون یکی هم مثل همیشه بی قرار و مضطرب نمی تونست یک جا بند بشه و دنبال جاهای بهتری می گشت! دیگری هم کنار من و یه کم عقب تر از من ایستاده بود و لحظه ای حواسش به موسیقی بود و سرش رو با ریتم تکون می داد و لحظه ی دیگه هم سرش می چرخید به اینور اونور و لحظه ی بعد هم دستش می رفت تو جیبش و موبایلش رو در می اورد. کم کم کشیدم عقب، چه دلزده ام! یاد یکی از دوستهام افتادم که چند روز پیش وقتی ازش پرسیده بودم « حالت چطوره؟» در جواب گفته بود « دلم می خواد استفراغ کنم» ! اومدم بیرون از اون تابلو و چند دقیقه هم از دور نگاه کردم. از لبهای دخترک خوندم:
-  « ستاره کو؟»
- « داره قدم می زنه.»
 خنده ام گرفت، چه ناهنجارم! چند قدم راه رفتم و عمیق نفس کشیدم، سرم رو بلند کردم و به ستاره ها نگاه کردم. فکر کردم امشب این هوا و باد ملایمی که می خوره به موهام و به دامنم بیشتر لذت داره تا موسیقی، چه بی وقتم!
 « الان میام دنبالت».

۱۲/۲۴/۱۳۹۰

از هیچی

بعضی وقتها با اطمینان فکر می کنی چیزی از کسی یاد گرفتی و همیشه برات محترم می شه اون آدم و توی دلت قدردانش می شی، بعد سالها می گذره و یهو می فهمی چیزی که یاد گرفتی از یک سوء تفاهم گُنده از شناخت اون آدم ناشی شده بوده! هنوز قدردان اون آدم هستی البته فقط به خاطر اینکه پیداش شده یه جایی توی زندگیت و باعث سوء تفاهم شده! و از خودت هم خوشت میاد که یه چیزی از هیچی یاد گرفتی.

۱۲/۱۷/۱۳۹۰

مزیت

امروز با بابا حرف زدم .....«بابایی همینطوری ادامه بده، زندگی تو دوتا مزیت داره برای شعر گفتن که من نداشتم، یکی غم غربت و اون یکی موسیقی.»

۱۲/۱۶/۱۳۹۰

فتح قله ی روز

حس می کنم بی حد دارم سعی می کنم، اونهم فقط برای داشتن روزهای معمولی. شبها انگار یهو می فهمم که تمام روز چقدر سعی کردم! دلم می خواد زود خوابم ببره حداقل تا بیهوده نشه، ولی خواب کجاست؟! کاوه هم کارهای پایان نامه ش زیاده و وقتش کم، دلتنگ و حساس شده ... زیاد بِهِم گیر می کنه این روزها، این ماه ها. اینطوریه که در طول روز ( در راه فتح قله!) چندین بار هم پرت می شم پایین و باز راه می افتم برای این فتح مضحک.

مگه نمی دونی؟

به دخترک زنگ زدم، چندوقته ندیدمش درست حسابی، نشده، نمی شه. دلم براش تنگه، دلم تنگه کلا، بهش گفتم که این هفته هم نمی شه که ببینمش وقتی برمیگرده. داریم می ریم سفر برای گرفتن ویزا و از این کارها. اونهم ادامه می ده که هفته ی بعدش هم اونها نیستن: « چرا اینجوری شده کلا همه چی؟ نمی شه ببینیم همدیگه رو...» در جوابش شوخی می کنم و می خندم و می گم بیا اصلا خداحافظی هم بکنیم دیگه!! و نمی گم که « مگه نمی دونی تو هنوز؟ همه چیز قبل از اینکه تموم بشه تموم میشه.»

۱۲/۱۵/۱۳۹۰

ولی...

- فردا دیگه  بریم لپ تاپ بگیریم برات.
- بریم تو رو خدا
- داغون شدی، خیییلی اذیتت کرد این چندسال
- آره /:
- ولی خیلی هم دوستش داشتی!
- استوری آو مای لایف!!!

۱۲/۱۴/۱۳۹۰

شبِ تار جهان را فروغ از هنر آریم

ردیفهای یه کم جلوتر از ما خالی مونده بود، شاید چون گرونتر بود بلیطش، برنامه که شروع شد تنهایی بلند شدم رفتم جلوتر نشستم. فکرش رو نمی کردم اما باز هم همینطوری اشکهام از اول شروع کرد به اومدن. بعد از کنسرت به این فکر می کردم که دیگه کم داره پیش میاد که از موسیقی ای لذت نبرم (توی کنسرت هایی که می رم.) انگار قبلا خیلی بیشتر دقت می کردم و وسواس به خرج می دادم به خودِ موسیقی، ولی الان قسمت بیشتر توجهم به حالت های نوازنده هاست و رابطه شون با سازشون و اون حالی که خودشون دارن و معمولا توی چهره شون یا تکون های بدنشون معلوم می شه، بعضی ها هم بدون هیچ تکونی البته معلوم میشه. و هرچقدر خودشون بیشتر لذت می برن من هم بیشتر خوشم میاد.
چندتا از قطعه ها از آلبوم «آب، نان، آواز» که من توی کارهای همایون شجریان از همه بیشتر دوست دارم. مقدمۀ اصفهان و  تصنیف « در عاشقی پیچیده ام» بود و خودِ تصنیفِ « آب نان آواز» بعدش به دشتی رفت و بعد هم توی شور تصنیف « دل افروز تر از صبح» رو اجرا کردن که شعرش خیلی خوب بود. نمی دونم انتخاب شعر با آهنگسازِ یا با خواننده تصمیم می گیرن، به هرحال من خیلی دوست داشتم شعرها رو. « من می روم ز کوی تو و دل نمی رود»، یا « گذرگاه زمان را سرافراز بپوییم، شب تار جهان را فروغ از هنر آریم»، یا « تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هرشب» ...« دلم فریاد می خواهد، ولی در انزوای خویش»....«کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی، که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب».
ترکیب صداها خوب بود، ویولون سل رو من کلا خیلی دوست دارم ولی نوازندۀ خوبی نداشت اصلا و خارج می شد خیلی جاها. ویولون هم بد نمی زد ولی اگر نبود هم من مشکلی نداشتم! آیین مشکاتیان هم خیلی آروم و مظلوم بود توی ساز زدنش، یاد پدرش بودم خیلی.
در مورد علی قمصری، دوست داشتم ساز زدنش رو. گرچه می تونم تصور کنم که در طولانی مدت خسته ام می کنه چون در کل کنسرت هیجانزده ساز می زد، حتی اون قسمت هایی که آروم می زد هنوز هیجان داشت. تکنیکش قطعا خیلی خوب بود، چیزهایی داشت که برای من عجیب بود (در مقایسه با اصولی که من یاد گرفتم توی تار زدن)؛ مثلا اینکه دست راستش زاویۀ خیلی زیادی داشت و از بالا میومد روی سیمها. البته نوازنده ها همه شون در طول ساز زدن جای دستشون رو تغییر می دن و بالا پایین می کنن اما این اصولا از اون زاویه می زد و کنجکاوی من رو برانگیخت که وقتی بیام خونه اونطوری بگیرم سازم رو ببینم چطوریه! یکی دیگه هم اینکه به خاطر سرعتی که داشت زمان نبود که مضرابش توی سیمها بره تا عمق، انگار که نوک مضراب روی سیمها جریان داشت فقط. سبک خاص دیگه ای هم که داره اینه که یهو سرتاسر یه جملۀ بلند رو تماما با ریز می زنه. بعضی وقتها قشنگ می شه اما من فکر می کنم زیاد این کار رو می کرد و به ندرت جمله ای با مضرابهای از نوع دیگه شنیده می شد، نسبتی که توی ساز زدن بقیه برعکسه و خب به نظرم زیباتر هم هست. با قدرت وحشتناکی مضراب می زد، بعضی وقتها می گفتم چطور داره تاب میاره  آخه اون ساز؟!! بعضی وقتها هم دلم می خواست  می تونستم انقدر قوی بزنم، بعضی وقتها هم دلم می خواست برم ساز رو از دستش بگیرم چندتا مضراب نرم و مهربان روش بزنم!! ولی به هرحال  من در مجموع  دوستش داشتم، هم خودش رو هم ساز زدنش رو. و جالب بود که بعد از کنسرت وقتی از بچه ها (بخصوص اونهایی که موسیقی سنتی کار می کنن) می پرسیدم نظرشون رو راجع به ساز زدن علی قمصری یه کم قیافه هاشون عوض می شد و می گفتن « خوب می زنه ولی این که دیگه سنتی نیست» ، با تعجب می پرسیدم که  ساز که سنتیِ، داره توی دستگاه های موسیقی سنتی هم می زنه، همون فاصله ها رو می زنه،  درست هم می زنه، ابداع عجیب غریب و دستکاری عجیبی هم توشون نمی کنه، بر چه اساسی می گین سنتی نیست؟ و جواب هم این بود که « خیلی سریع می زنه» !!! انگار که  آروم  و با طمانینه و متفکرانه ساز زدن  تنها نشانۀ موسیقی سنتیِ بودنه و اگه  از یه سرعتی بیشتر بشه و صدا ناآشنا باشه ( یعنی رنگ و چهارمضرابهایی که همیشه شنیدیم نباشه) آدمها شک می کنن زود. یا مثلا هر کسی با سرعت بزنه راحت ترین چیزی که راجع بهش می گن اینه که « احساس نداره» که من از خیلی ها شنیدم در مورد علی قمصری و خیلی مخالفم، به نظرم به شدت نوازندۀ با احساسیه. تنبلی گوش و ذهنِ موسیقیاییِ ماهاست که نمی تونیم پا به پای هیجان و شور اون نوازنده بریم، فقط اگه کسی سلانه سلانه کشوندمون می تونیم توش غرق بشیم و باهاش بریم. 
شب خوبی بود، موسیقی خوبی بود.

۱۲/۱۲/۱۳۹۰

سه گانه

سه تا صدا هست که وقتی می شنومشون احساس می کنم یه حس مجزای مجرد خوب و تمیزی درونم زاده می شه که روی سلول های مرده و بیمار رو می پوشونه. یکیش صدای شاملو ( البته بیشتر توی نوار «سکوت سرشار از ناگفته هاست»)، یکی هم صدای ساز علیزاده ( اگه از نزدیک باشه که درمان محضِ! اگه آلبوم باشه «نوای نور»)، و یکی دیگه هم صدای مامانم که پرانتز هم لازم نداره.

۱۲/۱۱/۱۳۹۰

ویتامین E

چشمهام رو که باز کردم سینه ام یهو تیر کشید، بی اعتنایی کردم، چندماهی بود خوب شده بود دیگه،  دلم نمی خواست به روی خودم بیارم که باز داره تیر می کشه، هِی تیر کشید، هِی تیر کشید، و تا الان بی وقفه تیر کشید، با خودم گفتم «لعنتی! باید دوباره ویتامین E شروع کنم.»، جوابم هم این بود « اه، شِت، هو اَم آی کیدینگ؟!!!»

نگاهی به رخِ ماه

در این سی سال عمرم توی خانواده مون زیاد عزیز از دست دادیم، خییییلی بیش از متوسط آدمهای دیگه  من عزاداری دیدم و خاک و قبر و.... طبیعتا حرف از مرده ها هم بوده همیشه توی خونه، چون زیاد بودن و هر از گاهی هم از یکی شون یاد کنیم میشه همیشه!  پارسال توی خونه حرف از نوشته های روی سنگ قبر بود که مامانم گفت  تو رو خدا برای من چیزی ننویسید جز « شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم.»؛ سریع حرف رو عوض کردم و دعوا کردم که چرا از این حرفها می زنین و از ذهنم پسش زدم . دیشب خواب دیدم مامانم مرده و من همش داشتم خودم رو می کشتم که مامانم این شعر رو می خواسته و هیچکس بهم گوش نمی کرد، بابا هم همش سیگار می کشید و اصلا نمی شنید من چی می گم. این دومین بار بود که خواب مردن مامانم رو می دیدیم، اولین بار ده دوازده سال پیش بود که انقدر توی خواب خودم رو کشتم که فکر کنم بعد از اون جرات نکردم دیگه خوابش رو ببینم تا دیشب...الان هم نمی دونم چرا فکر کردم باید بنویسمش اینجا، بعضی وقتها که خیییلی عصبانی و بی تابم حس می کنم  یه چیز بدی که تو ذهنم مخفی می کنم و جرات ندارم بلند بگم رو باید پرت کنم بیرون.

چسب زخم

تازه باهاش دوست شده بودم؛ هنوز خیلی راحت نبودیم باهم، یکی از اولین چیزهایی که راجع به خصوصیاتش فهمیدم این بود که زیاد معذرت خواهی می کنه توی همۀ رابطه هاش. حرصم در می اومد ولی دوستی مون در حدی نبود که چیزی بهش بگم. تا اینکه از عمر دوستیمون گذشت و بالاخره پیش اومد که من هم ازش ناراحت بشم یه موقع هایی؛ و شروع می کرد به معذرت خواهی کردن و من بالاخره یه روز یقه اش رو گرفتم!  یادم میاد روبروش نشستم توی کافه نادری، و مستقیم بهش نگاه کردم و ازش پرسیدم که دقیقا برای چی داره معذرت می خواد؟!! حرفهای الکی زد، نمی دونست، مصمم بودم، تمام ناراحتیم رو با جزئیات دقیق براش توضیح دادم و این بار با همۀ داده ها ازش خواستم بگه که برای چی داره معذرت می خواد دقیقا. باهم استدلال کردیم و به این نتیجه رسیدیم که هیچ دلیلی نداره از من معذرت بخواد!  و من هم دنبال معذرت نبودم.
آدمهایی که نمی دونن برای چی معذرت خواهی می کنن دنبال میونبُر و در رفتن از فهمیدنت این کار رو می کنن، برای از سر باز کردن، برای  زود رها شدن از حس گنگ بدشون، برای سریعتر دور شدن از بار مسئولیت مراقبت کردن از رابطه هاشون. زخم می زنن و حتی نمی دونن کجا، نمی خوان با صبر و تحملی که شایستۀ تو و اون رابطه ست دنبال زخم بگردن و دستشون رو بذارن روش و مرهم مخصوص همون زخم رو پیدا کنن و بوسه ای بزنن؛ به جاش یه چسب زخم می دن دستت، « معذرت می خوام»، خودت هرجا لازمه بزن!

بزرگِ درون

هیچ عروسکی رو یادم نمیاد از بچگی هام، که بهش دل بسته بوده باشم یا اصلا یادم بیاد مال من بوده باشه. چندسال پیش، ترم اولی که اینجا  می رفتم دانشگاه و چندروز در هفته تنها زندگی می کردم کاوه یه روز همینطوری یه عروسک بهم داد، یه خرس مهربون کوچیک نرم.، ازینها که هرحالتی رو می تونی توی چشمهاش پیدا کنی. بهش دلبسته شدم، واقعا دوستش دارم، مخصوصا وقتی دلم گرفته و غمگینم دلم می خواد همش تو بغلم باشه. اصلا هم ربطی به کودک درونم نداره، بزرگ درونم دوستش داره.

Web Stats