۱۱/۰۸/۱۳۹۰

توضیح

در مورد پُست سبد، مهتاب برام نوشت که از اون شنیدم :) اینجا تصحیح می کنم که دلیل این کار گویا «جلوگیری از ناباروری زمین» بوده. توضیحات بیشتر اینه که این مطلب از کتاب « شاخۀ زرین»
 (The Golden Bough) بود، این کتاب یه کتاب پژوهشی در مورد جادو و دین هست نوشتۀ  جیمز جرج فریزر. کتابی نیست که داستانوار بخونی و با توجه به فهرست مطالب می تونی مثل یه مرجع بهش مراجعه کنی. مهتاب هم خوندنش رو توصیه کرد خیلی. من که کنجکاو شدم.

۱۱/۰۶/۱۳۹۰

ما پنج تا

خسته نمیشم از نگاه کردن به این عکس، بعضی وقتها یهو نیم ساعت یک ساعت همینطوری نگاهش می کنم. از برگها و رنگ گلهای پشت سرمون، تا دیوار تا قفلِ در، مجسم کردن اون حیاط و اون باغچه و اون کاج... تا خنده های همه مون (بجز اون پسرک که هنوز هم به زور می خنده اما وقتی می خنده آدم خنده ش می گیره)، تا لباس نرگس که خوب یادم میاد و اون حس بزرگتریش که معلومه توی عکس، تا موهای کج امیرحسین، تا دامن مهتاب و چتری هاش و حالتی که فکر می کنی الان یه چیز بامزه میگه، تا علی با اون گوشهاش و خنده اش ( موقع خندیدن هنوز هم سرش همینطوری یه کم جلو میاد)، تا خودم که همیشه چه دوست داشتم که کوچیکترینشون بودم.
 اگه ایمان داشته باشم به چیزی در زندگیم، به خوبی و یگانگی این چهارنفره. اگه چیزی از ته ته ته دل خوشحالم کنه ربط به خوشحالی و خوبی یکیشون داره، اگه روزی از پا بیفتم ربط به پای خستۀ یکیشون داره. هرروز یکیشون توی ذهنم و روزم پررنگ میشه اما روزی نیست که به یاد همه شون نباشم.

داستان کوتاه!

اولی به دومی میگه « فیل از تاریکی اومد بیرون و لهم کرد!»، دومی هم تن و روح له شدۀ خودش رو از روی زمین جمع می کنه و از کنار تن و روح سرپا و هیجانزدۀ اولی آروم میگذره.

پایان.

که هنوز من نبودم ....


بالاخره تصمیم گرفتیم (یا گرفتم!) که تلویزیون رو از خونه حذف کنیم. حالم داشت از برنامه های تلویزیون و  البته بیشتر ازخودم بد می شد دیگه. حالا وقت دارم برای کارهایی که حس آدم بودن و زنده بودن بهم بده. امتحان می کنیم، کاش زنده باشم هنوز! اینهم فعلا تصویریه که به جای تلویزیون می بینم، و شعر بالاش هم که من خیلی دوست دارم:
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

رنگ

دو سه روز پیش منتظر تلفن مامان بودم که جزئیات خبر «نسبتا» خوب رو بده. صدای موبایلم که اومد چنان از جام بلند شدم که بالای پام گیر کرد به میز و کشیده هم شد، نفسم بند اومده بود وقتی گوشی رو برداشتم. حالا به اندازۀ کف دستم کبود شده جاش. هرروز توی حموم یا موقع عوض کردن لباسهام نگاه می کنم رنگهاش رو که چجوری عوض میشه، از بنفش پررنگ شروع می شه و کم کم تغییر می کنه تا جایی که زخمه و قرمز. تنوع رنگی که  با رگهای مرده و نیمه جون و خون و پوست خودت درست شده! کاوه چهره اش توهم میره وقتی می بینه، خودم ولی خوشم میاد نگاه کنم، قشنگه رنگهاش!

سبد

نمی دونم چرا یادم نمیاد کی این داستان رو بهم گفت و یادم نیست کاملش چی بود، هرچی هم دنبالش می گردم یه جایی سرنخی ازش پیدا کنم نمیشه، اینکه قدیمها زن ها رو وقتی پریود می شدن میذاشتن توی سبد که توی هوا نگه داشته می شد، برای اینکه زمین نجس نشه از وجودشون!!
امروز من هم داشتم فکر می کردم آدم توی اون چندروز باید بره یه جای دور از هرکسی که میشناسه و دوست داره و نداره، بدون تلفن و بدون اینترنت و وبلاگ نوشتن! بعد اونجا بشه یه دنیای جدای دیگه ای که راحت باشی توش و تاثیر رفتار و کارهات فقط روی خودت باشه که  می تونه و همیشه هم خنثی میشه بعدش! 

بعد از این...

بعد از این دوهفتۀ لعنتی و اون خبر (که گرچه انتظار و اضطرابش کمتر شده اما هنوز ادامه داره)، بالاخره امروز یه کم تونستم آدم باشم. داستانم رو دوباره نگاه کردم و انتقاداتی که از طرف چند نفر داشتم رو دوباره با دقت خوندم و بعضی جاهاش رو درست کردم. هفتۀ پیش شروع کرده بودم دنبال داستان جدید برای ترجمه گشتن اما به جایی نرسیده بودم، امروز توی کتابخونه باز هم گشتم و لیستش رو  دادم که کاوه برام بگیره تا یه نگاه بهشون بندازم، سخته انتخاب کردن. یه کتاب هم دوستم فایلش رو فرستاد که بخونم به نام « بی شعوری» ! بامزه بود اولهاش و تا وسطهاش هم خوندم، به نظرم اما کافی بود تا وسطهاش!! انگار که نکته اش رو گرفتم و دیگه بقیه اش مثل مثال زدن هایی بود که حرفش یکی بود و فقط شاید طنزش یه کم عوض می شد. ولی خب همینکه برای چند ساعتی سعی کردم ببینم چقدر بی شعورم خوب بود! 

۱۱/۰۵/۱۳۹۰

نخواستن

-  وقتی شروع می کنم به گریه کردن احساس می کنم ته نداره، گریه می کنم و نمی دونم چرا اینطوری. دلم حتی اونطوری تنگ نیست واسه کسی یا چیزی، ولی اصلا نمی دونم چیه که می خوام و اینطوری براش گریه می کنم.
- شایدم چون چیزی نمی خوای!

نقطه

گفتم مثل نقطه سر خط می مونه، هربار نقطه میذارم و تموم میشه، میام سر خط و دوباره می نویسم، چون مداد دستمه باید بنویسم، ( یاد مهتاب افتادم، همیشه می گه کلاس اول انقدر دستت کوچیک بود که وقتی مداد می گرفتی دستت می ترسیدم بشکنه دستت.)، خوشحال شد و نپرسید حالا اگه دفتر تموم بشه، کاغذ تموم بشه، مداد تموم بشه، اصلا دستت بشکنه چی میشه؟ 

مختصر و مفید

امروز دو نفر خیلی مختصر و مفید و مودبانه به همدیگه گفتن «هرزه گرد»:

- داری چیکااااار می کنی با دلت؟!
- همون کاری که تو داری با تنت می کنی!

حد

به حد مرگ حساس شدم، به حد مرگ حساس شدم، به حد مرگ حساس شدم...

۱۱/۰۲/۱۳۹۰

غر، فحش، جهنم

عصبانیم، و این مریضی لعنتی هم خوب نمیشه، یادم نمیاد کِی سالم بودم، کِی خوب بوده حالم. گلوم وضعیت عجیبی داره، سرم  از نیمه به بالا سنگینه و گوشم هم کر! وضعیت مصاحبه های کاری کاوه و منتظر بودن هم روی اعصاب هردومونه... و دل تنگیم کلا و سخت احساس تنهایی می کنیم.
یه حس روی هوایی دارم که دیوونم می کنه. به جایی بند نیست دلم، به جایی بند نیست چشمم، به جایی بند نیست امیدم. دلم آدم می خواد، یه آدمِ واقعی، یه آدم خوبی که نزدیکم باشه و وجود داشته باشه واقعا! با خوبیِ واقعیِ سخت اما سخت هم ساده. یه آدمی که بشه بهش نزدیک شد و دست زد و دید وجودش رو. یه آدمی که بودنش یادآور این باشه که من هم آدمم.
سرما سرما سرما.... لامصبا، بی شرفهایِ بی همه چیز گرم کنین اون جهنمتون رو حداقل!!

۱۱/۰۱/۱۳۹۰

شفق

دورِ هم بودیم، بحث هامون رو کرده بودیم، شام هم خورده بودیم، خنده هامون رو کرده بودیم، ساز هم زده بودیم. دلم خواست برم پیش دخترک شب رو. بیدار نشستیم دوتایی، ساعت چهار صبح بود دیگه، حرفهامون رو زده بودیم،یه کم هم رقصیده بودیم، گریه هامون رو هم کرده بودیم، خنده هامون یه کم مونده بود ازش انگار. خسته روی مبل کنار هم دراز کشیده بودیم و این بود بخشی از مکالمه مون:
- مستی هم داره میگذره و هنوز شعر نگفتم!!!
- خونۀ ما خیلی مناسب نیست واسه هنر و شاعری و اینها، ولی نگران نباش هنوز تا شفق مونده!! 
- شفق؟!!
- دارم سعی می کنم کلمات ادبی استفاده کنم که فضا برای شعر گفتنت مناسب بشه!
(خندۀ بلند و بعدش چند دقیقه سکوت):
- شفق بود یا فلق؟!!

بوی آشنا

هر لحظه بهت فکر می کنم، اما یه موقع هایی یهو یادم میاد. یهو وسط خنده یادم میاد کجایی و اشکم می ریزه، یهو توی حموم که دارم سرم رو می شورم یادم میاد که حتما دلت تنگه و دستم برای چند دقیقه بی حرکت می مونه، بی خوابیت، نفس کشیدنت، درد کمرت، طپش قلبت چی؟ یه موقع هایی هم فکر می کنم که حتما با کنجکاوی همیشگیت داستان زندگی چندنفری رو تا الان پرسیدی اونجا. و داستان زندگی خودت، داری دنبال اون قسمتهاییش می گردی که به چشم خودت ندیده بودی، دنبال بوی آشنا و جای پای آشنا توی راهروهای دراز.
ما هم دلتنگ بوی آشنای تو.

۱۰/۳۰/۱۳۹۰

دوا

دوساعتی با «گروه موسیقی خاورمیانه» دانشگاه ساز زدم و یک ساعتی هم با بچه های ایرانی تمرین کردیم. از دانشکده که اومدم بیرون هوا تاریکِ تاریک شده بود و روی چمن ها شبنم بود، حس کردم یه سمّی از تنم بیرون کشیده شده، ریه هام بازتر شده بود. یاد خودم افتادم بعد از مدتها!  دلم زده میشه از خودم وقتی یهو می بینم که چقدر گیر کردم به کسی یا چیزی و کشیده شدم تا جاهایی که خودم رو  زیاد دوست ندارم اونجاها. این جور وقتهاست که فقط یک حس خوب خالص که زاینده اش خودم باشم سم رو از بدنم می کشه بیرون.
فرق شعر گفتن و ساز زدن (بخصوص توی گروه) اینه شاید برام. شعر گفتن بی نهایته لذتش، گرچه شعرهام خوب هم نیست ولی وقتی می نویسم و تموم میشه حس آدمی که لکنت داشته و جمله اش رو درست و خوب تموم کرده دارم، یه آسایشِ خوب بعد از انقباض فکری و زبانی. ولی حس اون شعر هنوز به شدت گره خورده به روابط و آدمها و اعتقادات و فکرها و هرچیزی که درونم میگذره. ولی ساز زدن می تونه خیییلی مستقل و به دور از همۀ اینها حسی کاملا جداگانه خلق کنه. و آاااخ که این دواست برای من، یه حس مستقل از هرچیز و هرکس.

۱۰/۲۸/۱۳۹۰

شات

 چرا سادگی وحشی شده؟! یه زمانی سادگی مثل رُژ گونۀ ملایم بود، یا یهو (اما آروم) به یکی گفتنِ اینکه چقدر دوستش داری. سادگی وحشی شده، حالا سادگی ساده بی رحم بودن و ساده رها کردن و گذشتن از کسیه که دوست داری. می گفتن به سادگی آب خوردن، حالا شده به سادگی یه شات زهرمار خوردن. بدیش اینه که هنوز به نامِ سادگی بهش امتیاز داده میشه. هنوز دلم می خواد رُژگونۀ ملایم بزنم.

با دستی لرزان و...

شاید فقط سالی دو سه بار بهم ای میل می زنیم. هفتۀ پیش داستانی که ترجمه کرده بودم رو براش ای میل کردم که بخونه و نظر بده. چندروز پیش بهم جواب داد و اینطوری شروع کرد: «با دستی لرزان، حواسی پریشان...»، و بعد هم خیلی دقیق و خیلی موشکافانه به اندازۀ سه چهار صفحه نظر داده بود راجع به ترجمه ام که خیلی هم خوب بود حرفهاش. با جملۀ اولش اشک اومد توی چشمهام و بقیۀ ای میلش رو با پردۀ تارِ جلوی چشمم خوندم...روزهای سختیه و بهش احتیاج دارم، به هر چهارتاشون احتیاج دارم.

۱۰/۲۷/۱۳۹۰

دونستن

بعضی وقتها «دونستن چیزی» به جای « باور نداشتنِ غیر از اون» اشتباه گرفته می شه. دیشب همۀ شب روی یه سقف چوبیِ پوسیدۀ با شیب تند داشتم خودم رو نگه می داشتم، هیچ جایی برای گیر دادن دست و پام نبود ولی خودم رو نگه داشته بودم، و در خطرناک ترین لحظه ها انگار تنها دلیلی که نمی افتادم این بود که « می دونستم» نمی افتم، حالا فکر می کنم دونستن نیست، باور نداشتنِ اینه که می تونستم بیفتم، می تونم بیفتم.

۱۰/۲۵/۱۳۹۰

کوچک

چند سال گذشت تا تو فهمیدی دستهایم چه کوچک است؟
امشب باید تا اوجِ دریغ وجب کنم
دست های کوچک، وجب های کوچک، راه دراز.

ته دل

دیشب با دخترک خندیدیم، از اون خنده ها که با یه چیز کوچیک شروع میشه و بعد دیگه بی دلیل ادامه پیدا می کنه تا دل درد می گیری. از خنده بیهوش افتادیم روی تخت و دلهامون رو گرفته بودیم و نفسمون بند رفته بود و صدامون بلند بود و من هم همش می گفتم « آخ دلم»، دلم از ته درد گرفته بود.  دخترک وسط نفسهای بریده از خنده می گه « آخه مگه مجبوریم؟ حتما باید همه چیمون از ته دل باشه؟!!!». امروز گریه کردم، از ته دل گریه کردم، با صدای بلند، دلم از ته درد گرفته بود...حالا هم چشمهام خسته ست و درد می کنه و چندساعته دارم فکر می کنم چقدر از دیدن حروف فامیلی خودم وحشت دارم.
آره، مجبوریم.

۱۰/۲۲/۱۳۹۰

حلقه

دستم رو انقدر محکم فشار می ده که انگشتهام مچاله میشن و حلقه ام انگشتهای کناری رو به درد میاره، صورتم رو می کنم اونطرف و بیرون رو نگاه می کنم و درد رو می برم اونطرف با خودم تا فشارش تموم بشه، بعد بر می گردم به طرفش و لبخند می زنم.

۱۰/۱۸/۱۳۹۰

جانِ جهان

خوابم نمياد، از اون مدلها كه هيچ اميدى هم نيست در آينده ى نزديك خستگى به چشمهام حداقل غلبه كنه. كاوه هم گاهى از خواب بیدار می شه و به ساعت نگاه مى كنه و مى گه «چه دير ميگذره!»، پس فقط من نيستم، تو خواب هم دير ميگذره. كلمه ها ميان سراغم: نفس، زيبا، گرما، صبر، صبر، دور، تندر، مادربزرگ، چيستان ( کاش خفه شی! ساكت، ساكت، چيزى نگو، چيزى نگو خب!)، مامان، نفس، صداى نفس، راه نفس، بلند ميشم از اون اسپرى كه راه نفس رو باز مى كنه مى زنم. نزديكش ميشم، فكر مى كنم از تنهايى خوابيدن بدم مياد، از اينكه كسى كنارم نباشه، بر مى گردم سر جاى خودم. تصنيف شجريان مى خونم تو سرم، از وسطشه ولى، لعنتى لعنتى چرا اولش رو يادم نمياد، چرا يادم نمياد، زَهره ندارم كه بگويم تو را، اول تصنيف چيه؟!! بالا ميره، آاااينه اى عكس تو رنگ كسى ست...نخون نخون نخون، اولش رو يادم نمياد! نخون. نميشه، بلند ميشم دنبالش....جانِ جهان دوش كجا بوده اى....آخيش!

۱۰/۱۷/۱۳۹۰

خوشم میاد

توی کافی شاپ نشستم، روی یه صندلی بلند پشت پنجرۀ رو به خیابون اصلی توی شیکاگو. کنارم تابلوهای بزرگی از اقبال و سعدی و حافظ و خیام و مولوی و ارسطو و نیچه و کانت و کنفسیوس و کانت و روسو و... به دیواره. مردم میان و میرن، لباسهای زمستونی تنشونِ، هرازگاهی سرم رو از توی کتاب در میارم و فقط تکیه می دم و نگاهشون می کنم، خوشم میاد از تنهایی، خوشم میاد از نگاه کردن به آدمها.

از ریشه

آدم دل درد که می گیره ناخودآگاه با دستهاش دلش رو فشار می ده تو، نمی دونم چه چیزی توی این فشار دادن هست که درد رو کمتر می کنه  انگار، یا دست و پای آدم که درد می گیره با مالش دادن آروم می شه یه کم حداقل. لمس کردن جایی از بدن که درد می کنه شبیه یه جور مهربونی کردن می مونه که یه کم درد رو رام می کنه. فکر می کردم مریضیم خوب شده که دوباره شدت گرفت. دیشب و امروز صبح دردی داشتم که به شکل بی رحمانه ای غیرقابل دسترس بود. تمام اجزای صورتم از ته درد می کرد، ته گلوم، ته دماغم، ته همۀ دندونهام، زیر استخون گونه هام، فکّم، ته گوشم، ته چشمهام. یه جاهایی که نمی شد با فشار دادن هم بهشون کمی نزدیک شد. نمی شد لمس کنم دردم رو تا آروم بشه یه کم. شب با خودم فکر می کردم وقتی از ریشه درد می گیره هیچ کاری نمیشه کرد پس آروم باش و سعی کن به روی خودت نیاری، نزدیکهای صبح فکر می کردم وقتی از ریشه درد می گیره فقط باید گریه کرد!

ترس

ته دلم غم و شادی قاطی می شه از اومدنشون. هردوشون هفتۀ دیگه میان. دخترک برام نوشته «دوست دارم که تو میای دنبالم فرودگاه، ترسم کمتره اینطوری...» ، فکر می کنم به زندگی هامون، به فرودگاه، به وابسته شدن، به رفتن، به برگشتن، به کندن های مداوم، به تغییرهای هر از چندی که گریزی ازشون نیست و نمی دونی حتی چی هستن. نمی دونم دقیقا از چی می ترسه و چرا می ترسه، ولی با تمام وجود می فهمم ترسیدنش رو، من هم می ترسم همۀ این روزها و همۀ روزهای امسال رو.

۱۰/۱۴/۱۳۹۰

دلم به جای تو

اثری از هانیبال الخاص
ازش پرسیدم «حالت خوبه؟ دلت براش تنگ شده حتما خیلی.»، مثل همیشه که حرفش می شه بغضش اومد: « یه بار نزدیک های خونه ش که رسیدم، توی ولیعصر، انقدر بغض و درد و دلتنگی فشارم داد که زانوهام شروع کرد لرزیدن، خم شدم و نشستم روی زمین و گریه کردم، فهمیدم اصلا جنبۀ عاشق شدن ندارم!»، خواستم بگم کسی که جنبۀ عاشق شدن داشته باشه عاشق بودنش هم نقض می شه آخه همونجا. چیزی نگفتم،خودش حتما می دونست.
دلم در مقابل دلتنگی های تو فقط یه گوشه می شینه گاهی و نگاهت می کنه، دلم به جای تو براش زیاد تنگ می شه ولی.

روانشناسی خودم!

 جدیدا فکر می کنم عادت هام داره کم کم عجیب می شه، فکر می کنم نکنه وسواس همینطوری شروع می شه.  اگه چیزی دور و برم باشه که حس کنم اضافیه نمی تونم کاری کنم، انگار که اشیاء میرن روی ذهنم می ایستن و اجازه نمیدن فکر کنم، نمیذارن لذت ببرم از کتاب خوندن یا فیلم دیدن یا حتی از نشستن. هرچیز اضافی رو زود بر می دارم از دم دست، یا مثلا ظرف ها رو بلافاصله باید بشورم (همیشه البته اگه حوصله داشتم  زود می شستم ولی خییییلی هم پیش می اومد که ولشون کنم تا چند ساعت، ولی الان اگه حوصله نداشته باشم هم نمی تونم ولشون کنم). یا مثلا وقتی میز به نظرم احتیاج به دستمال کشیدن داره نمی تونم فقط میز رو دستمال بکشم، باید اول جارو بزنم، بعد دستمال بکشم، آشپزخونه رو هم تمیز کنم، حموم هم برم! حس تمیزی و کثیفی نیست، انگار روابطم، ذهنم، فکرهام به یه نظمی احتیاج داره که شاید شرط لازم منظم کردنش رو توی نظم داشتن محیط بیرونم می بینم. شاید هم چون دلم نمی خواد به فکرهام نظم بدم و حوصله شون رو ندارم اشیاء رو بهانه می کنم و باهاشون ور میرم. شاید هم اصلا زورم فقط به نظم بیرون می رسه.

۱۰/۱۱/۱۳۹۰

مریض؟

نمی دونم چرا، انقدر شلوغ کردم، انقدر خندیدم، انقدر یکریز حرف زدم، انقدر به انگلیسی مزخرف گفتم، انقدر سر به سرش گذاشتم، انقدر از سر و کولش بالا رفتم که بالاخره صداش دراومد: « مگه تو مریض نیستی؟!؟!!»

Web Stats