نمی دونم مال سنّمه یا به خاطر آدمها و زندگی هایی که دیدم توی این سالها، زندگی ای که خودم داشتم یا زندگی دوستهام. طوری که آدمها و کسایی که دوستشون داشتم باهام برخورد کردن یا طوری که من برخورد کردم با آدمها. دارم اعتقادم رو به یه چیزهایی از دست می دم، یادم میاد نوجوونیم رو، جوونیم رو و فکر می کنم چه خوب بود، چه قشنگ بود معتقد بودن، اصلا چه راحت بود معتقد بودن و باور داشتن و مطمئن بودن. حالا تنها صفت خوبی که می تونم بهش بدم اینه که چه واقعی داره می شه اعتقاداتم، که این صفت خوب هم معمولا هیچ زیبایی ای رو در بر نداره.
۱۲/۱۰/۱۳۹۰
یک بعد از ظهر تا شب
رفتیم کافی شاپ، سه چهار ساعت داستان کوتاه خوندم، طبیعتا هم از هرکدوم که خیلی خوشم اومد قبلا ترجمه شده بود، فعلا سه چهارتا انتخاب کردم که هنوز خیلی به دلم ننشستن ولی تصمیم گرفتم به هرحال از فردا روشون کار کنم شاید جالب تر شدن!
تو راه برگشت یه جا ایستادیم که کاوه سوشی بگیره واسه شامش و ببریم خونه، من بدم میاد. سفارش دادیم و منتظر نشستیم بیرون، هوا خوب بود، دخترک زنگ زد: « ذهنم بهت مشغول بود گفتم صدات رو بشنوم...»، می دونستم چرا ذهنش مشغول بود! هنوز سوشی آماده نبود، با کاوه از دوستهامون حرف زدیم، دلم یه جور خیلی بدی می گیره و ازاینکه کسی نمی دونه واقعا چه جوری دلم می گیره هم دلم باز بیشتر می گیره! ... سوشی آماده بود دیگه، تو راه کاوه گفت فیلم هم بگیریم بریم خونه ببینیم، گفتم تلویزیون که نداریم، لپ تاپ من هم که سوخته، لپ تاپ تو هم که صداش داغونه...گفت اشکال نداره، فیلم ببینیم. یه کم دیگه غر زدم و بهانه گرفتم ولی اخرش این شد که « دوست فیلمیم که دیگه نیست مجبورم با تو فیلم ببینم و لپ تاپ داغونت، چاره چیه؟! ;)) بگیریم فیلم.»، خوب بود فیلم.
بعدش هم نشستیم باهم خرج و برجمون رو حساب کردیم، و خندیدیم به اینکه چقدر واسه این چندماه آخر پول کم میاریم!!! راه حل های خنده دارمون رو ریختیم روی هم. ایشالا یکی از این راه حل ها کار می کنه!
۱۲/۰۹/۱۳۹۰
تک جمله های روز
با اینکه غمگینی اما بامزه ای.... انگار از وقتی لاک سرخابی می زنم بیشتر دوستم داره!... آدم دوبار عاشق یه نفر نمی شه... هوا گرمه ولی حال زمستونی دارم...دلم می خواست فیلم ببینیم، پنج تا...از فردا من ساز می زنم تو آواز بخون...احساس تنهایی می کنم...کانسرواتیو احمق؟!!؟....و من به یادت ای دیار روشنی....فعلا عاشق سازم شدم، از آدمها خوشم نمیاد....از ساختمون اومدم بیرون یه تابلویی دیدم روش نوشته بود «کلینیک چندتخصصی درد»!...خصوصیتش اینه اصلا، پشتت رو خالی می کنه یهو، یه روز بلند می شی می بینی نیست!....بارونِ صبح امیدِ، بارونِ شب غمِ خوب.....وقتی مُردی چشمهات رو بده به یه آدم خوبِ دیگه.
۱۲/۰۸/۱۳۹۰
جدایی
با خودم فکر می کردم، بلند نمی گفتم؛ حالا که مردم از غم و غصه خسته اند و در مقابل بدبختی ها و خبرهای بد خودشون رو می زنن به اون راه، یعنی می شه به شادی عکس العمل نشون بدن حداقل؟ بیان بیرون، بوق بزنن، خوشحالی کنن، بپرن هوا، مثل بازی ایران استرالیا اصلا. ولی نه، سِر شدیم، فرقی هم نمی کنه خبر خوب و شادی باشه یا خطر اعدام کسی، یا اقتصاد، ورزش، فیلم، سیاست، حصر و ... سِر شدیم و عکس العمل هایی هم که گاهی نشون می دیم در حد خوشحالی های توی فیس بوک به معنای حس کردن نیست، مثل پرشهای عصبی دست و پا توی خواب می مونه، عکس العملیه که اگر ارادی بود شاید اونهم نداشتیم!
۱۲/۰۷/۱۳۹۰
۱۲/۰۶/۱۳۹۰
شجاعت و کثافت!
یه آدمهای خودخواهی هستن که می تونن خودشون رو جای بقیه بذارن و فکر کنن همونطور که خودشون مهم هستن بقیه هم واسه خودشون مهمند لابد، و فقط موضوع اینه که فکر می کنن خودشون مهم ترند! یه عدۀ خودخواه دیگه ای هم هستند که کلا نمی بینن آدمهای دیگه رو، مهم و مهم تری وجود نداره اصلا، فقط خودشون وجود دارن. جالبه که گرچه هردوگروه در نهایت خودشون و لذت خودشون رو انتخاب می کنن وقتی انتخابی در میون باشه، اما گروه دوم هنوز نفرت انگیزترند.
من از خودخواهی بدم نمیاد، خودخواه بودن اما رسم و رسومی داره واسه خودش آخه! می تونه قشنگ باشه، خصوصیت نباشه، دائمی نباشه، می تونه یه جاهایی از زندگی آدم بیاد که زندگیت رو از دید دیگران هم زیباتر کنه حتی اون دیگرانی که خودخواهیِ تو به ضررشون بوده . می تونه همراه با احترام به دیگران باشه، می تونه به شخصیت آدم رنگ و بوی بی پروایی و شجاعت بده، می تونه بوی بی ادبی و کثافت هم بده.
من از خودخواهی بدم نمیاد، خودخواه بودن اما رسم و رسومی داره واسه خودش آخه! می تونه قشنگ باشه، خصوصیت نباشه، دائمی نباشه، می تونه یه جاهایی از زندگی آدم بیاد که زندگیت رو از دید دیگران هم زیباتر کنه حتی اون دیگرانی که خودخواهیِ تو به ضررشون بوده . می تونه همراه با احترام به دیگران باشه، می تونه به شخصیت آدم رنگ و بوی بی پروایی و شجاعت بده، می تونه بوی بی ادبی و کثافت هم بده.
عطرِ من
آخرین باری که عطری رو دوست داشتم برای خودم و حس کردم بوش روی تنم می شینه هفت هشت سال پیش بود، چندسال همش از اون می زدم و بعدش دیگه نتونستم چون بهش حساس شدم و به سرفه های بد می افتادم با زدنش. البته هنوز هم یه کمیش رو ته شیشه دارم توی یخچال و هرموقع خسته می شم و دلم اطمینان به یک بوی خوب می خواد یه کمی ازش رو می زنم یواشکی و سرفه هاش رو تحمل می کنم! ولی حالا بعد از پنج شش سال دوباره بویی رو پیدا کردم که دوست دارم و حس می کنم می تونه بوی من باشه، امروز برای اولین بار استفاده ش کرد و تمام بعد از ظهر و شب رو آروم شدم با بوی ملایمی که فکر کنم فقط خودم می شنیدم. این هم خوشحالیِ کوچیک امروز من.
۱۲/۰۲/۱۳۹۰
رقص انگشتها
شب آخرِ سفر، با لباس راحت نشستم توی رختخواب و گیلاس شرابم هنوز نصفه ست و دارم فکر می کنم عجب سفر عجیبی بود، خیلی عجیب و خیلی دور از انتظار. فکر کردم میام کنسرت علیزاده وفقط چندروز تنهایی و دور از فشار فکرها و روزمرگی سعی می کنم با بچه ها آسوده باشم. اما مثل نسیمی شد که آروم خورد به صورتم تا یادآوری کنه که داستانِ زندگی من، داستانِ زندگی آدمها چه راحت (گرچه سخت) می تونه عوض بشه.
دوتا میزبانِ نازنین داشتم، یکی شون چندماهیه که مامان شده، ولی مامان عجیبی شده. همۀ مامان ها حرف می زنن با بچه شون، ذوق بچه شون رو می کنن. ولی این میزبان ما یه جووووری حرف می زنه با بچه ش که آدم دوست داره ساعتها بشینه گوش بده به مکالماتشون!
۱۱/۳۰/۱۳۹۰
به این می گن همراه!
هردو کاملا مست بودن، کمی با شراب و بیشتر با ساز. در طول کنسرت کم پیش میومد که چشمهاشون رو باز کنن، فقط گاهی که یکی از ساز زدن اون یکی لذت می برد چشمهاش رو باز می کرد و به اون یکی نگاه می کرد و لبخند می زد تا تایید کنه و نشون بده که داره لذت می بره از کارش. اما یه جاش علیزاده شروع کرد به تکرار کردن یک جمله، فقط یک جمله، و پژمان حدادی داشت با اون جمله حال می کرد و باهاش بازی می کرد، ضربهای مختلف روش پیاده می کرد، علیزاده فهمید، جمله رو باز تکرار کرد براش، باز تکرار کرد و باز تکرار کرد، بعد چشمهاش رو باز کرد و به حدادی نگاه کرد، حدادی همچنان چشمهاش بسته بود و داشت حال می کرد، علیزاده همینطوری بهش نگاه می کرد و لبخند می زد و همون جمله رو براش تکرار می کرد، علیزاده دیگه از حال خودش خارج شده بود و فقط داشت چیزی رو می نواخت که همراهش داشت باهاش لذت می برد، انقدر نگاهش کرد با لبخند و انقدر تکرار کرد براش تا بالاخره حدادی چشمهاش رو باز کرد و یهو علیزاده با صدای بلند خندید....خیلی قشنگ بود این خنده.
۱۱/۲۶/۱۳۹۰
باید وسایلم رو جمع کنم
پنج شش روز می رم کالیفرنیا دوسه تا از دوستهام رو ببینم و شنبه شب هم باهاشون میرم برکلی کنسرت علیزاده. باید وسایلم رو جمع کنم، چندتا لباس گرم، مقدار زیادی بی تفاوتی اگه بتونم پیداشون کنم، چندتا لباس تو خونه ای، یه کم غرور اگه یادم بیاد کجا قایمشون کرده بودم، چند جفت جوراب، شور وعشق فراوون برای شنیدن صدای سه تار علیزاده، کتاب برای توی هواپیما، یه کم دلتنگی برای چندروزی که نمی بینمت، یه لباس خوب برای شب کنسرت، دستورالعمل لذت بردن از "لحظه" ها که فکر کنم از توی آشغالها باید درش بیارم، لباس راحت برای خوابیدن، خودخواهی انقدر که بقیه فکر کنن یه کم زیاده، لپ تاپ، امید هرچقدر که دست نخورده باقی مونده و آلوده نشده، دفترچه ای که گاهی توش خط خطی می کنم با مدادی که دوستم داده بهم، چندتا گوشواره و گردنبند و انگشتر، مقدار زیادی احساس بی تعلقی، دو جفت کفش، پایِ رفتن. باید وسایلم رو جمع کنم.
۱۱/۲۵/۱۳۹۰
برای خودت؛ با زیباییِ خودت
موسیقی خوب بود، طاق باز دراز کشیدم روی زمین، دستم رو بالا گرفتم روی هوا. دستِ من بود و پشتش زمینۀ خالی و شیری رنگ سقف. دوست داشت با موسیقی پرواز کنه، تو هوا غوطه بخوره و روی اون زمینۀ ماتی که زیبایی رو به زور برمی تابید بدون قلم مو نقش بکشه؛ می خواست خودش باشه، به من متصل نباشه، به بازو و تن من وصل نباشه. کاش می شد رهات کنم بِری؛ بی تو شاید بتونم با پاهام بنویسم، با نگاه نوازش کنم، اما بی تو با سازم چه کنم؟ نمی تونم بذارم بری، و اینطوریه که فقط گاهی می تونم دراز بکشم و روی هوا نگهت دارم و ساعتی باهم وانمود کنیم که تو آزادی و می رقصی برای خودت و با زیبایی خودت.
۱۱/۲۲/۱۳۹۰
اون لبخند و آدمها
وارد کافی شاپ شدم، دنبال دوستم می گشتم، جایی که همیشه می نشست رو نگاه کردم، نبود، جاش یه پسری نشسته بود که لپ تاپ جلوش بود و معلوم بود وِب کَمِش روشنه و لبخندی روی لبش داشت که به خاطر شنیدن چیزهای خنده دار و بامزه نبود ، از اون لبخندها که فقط چون کسی داره نگاهت می کنه که دوستت داره روی لبهات میاد و تا زمانی که اون نگاه روی توست اون لبخند هم می مونه، و خودت نمی فهمی که چقدر این قابل تشخیصِ برای بقیه. فکر کردم نباید انقدر به حالت های آدمها دقت کنم!! صورتم رو کردم اونطرف، یه کم منتظر نشستم، دیرم هم شده بود، تمرین داشتم، یه کم بعدش هم دوستم زنگ زد گفت جایی گیر کرده و نمی رسه، سوار ماشین شدم و رفتم. تو راه فکر کردم که هم خوشم میاد از این لبخند و هم ته دلم تحقیرش می کنم، شاید به خاطر اینکه به طرز احمقانه و خودپسندانه ای متوجه آدمهای اطرافش نیست. اون لبخند، آدمها رو نادیده می گیره و زیباییش رو انحصاری می کنه ؛ و آدمها هم در جواب، حتی در بهترین حالتی که زیباییش رو درک می کنن، اون لبخند رو تحقیر می کنن!
۱۱/۲۱/۱۳۹۰
نظر
کسایی که تار می زنن صهبا مطلبی رو می شناسن حتما. من هم خیلی قدیم چندبار تو کلاس دیدمش و کارهاش رو هم دنبال می کنم همیشه. ساز زدنش برام یه کم عجیبه، هیج عیبی نمی تونم روش بذارم، دستهاش سبک و فرز و پرقدرت و سریعِ، مسلطِ روی سازش، خیلی تمیز و واضح می زنه، توی بداهه زدن مسلطِ و کم نمیاره. تنها چیزی که اذیتم می کنه توی ساز زدنش اینه که براش خیلی راحته ( و نه به معنای خوبش)، یعنی انگار انقدر راحته که درگیر نمی شه با ساز، کلنجار نمی ره با موسیقی، نمی فهمم که داره کاری می کنه! و این به خاطر خوب بودنش نیست، چون به نظر من وقتی نوازنده های خوب دارن ساز می زنن آدم حس می کنه که دارن تلاش می کنن برای یه چیزی، برای هرچی؛ برای پیدا کردن یه نُت حتی، برای پیدا کردن جایی، برای اینکه تو بشنوی چی دارن می گن، برای لذت بردن خودشون، برای یه چیزی بالاخره؛ اما من توی ساز زدن و چهرۀ صهبا هیچوقت متوجه این تلاش نشدم.
انتظار
بداهه نوازی از مسعود شعاری گوش می دادم، ویدئویی نزدیک هشت نُه دقیقه توی یوتیوب که یکی از دوستهام برام فرستاده بود. خیلی خوب و پرشور بود، می دیدم که داره به آخرش می رسه و انگار شعاری داره با تک مضراب و آروم تمومش می کنه، تو دلم گفتم « نه، اینطوری نه تو رو خدا، برو بالا، آروم نه، اینطوری تموم نکن» که یهو دوباره شور گرفتش و حسابی تمومش کرد. بعضی وقتها سورپرایز شدن توی شنیدن قشنگه، اینکه نمی دونی با جملۀ بعدیش کجا می ره با بداهه، بعضی وقتها اما باید اونجایی بره که تو منتظری وگرنه ناامید می شی.
دغدغه
- شنیدم دارین می رین سوئد
- آره
- خب خیلی خوبه، تبریک می گم... خوش به حالتون
- چطور؟ دوست داری اونجا رو؟
- می دونی من اینجا هر بار بخوام برم اسکی چند ساعت باید درایو کنم؟ اونجا راحت می تونید برید اسکی همش.
- خب آره! |-:
********
- شنیدم دارین می رین سوئد
- آره
- خب خیلی خوبه، بیمه تون مجانی می شه عوضش! راحت دکتر و اینها می رین!
- خب آره! |-:
********
- شنیدم دارین می رین سوئد
- آره
- اینجا گرین کارد گرفتین؟
- نه
- اشکال نداره، شاید اونجا سیتیزن شدین حالا!
- خب آره! |-:
- خب خیلی خوبه، تبریک می گم... خوش به حالتون
- چطور؟ دوست داری اونجا رو؟
- می دونی من اینجا هر بار بخوام برم اسکی چند ساعت باید درایو کنم؟ اونجا راحت می تونید برید اسکی همش.
- خب آره! |-:
********
- شنیدم دارین می رین سوئد
- آره
- خب خیلی خوبه، بیمه تون مجانی می شه عوضش! راحت دکتر و اینها می رین!
- خب آره! |-:
********
- شنیدم دارین می رین سوئد
- آره
- اینجا گرین کارد گرفتین؟
- نه
- اشکال نداره، شاید اونجا سیتیزن شدین حالا!
- خب آره! |-:
۱۱/۲۰/۱۳۹۰
سخاوت
آفتابِ دلِ همسایه ام سخاوتمندانه واقعیت می گستراند،
و من با خود فکر می کنم مرگِ دلم بر این جهان گران تمام خواهد شد.
و من با خود فکر می کنم مرگِ دلم بر این جهان گران تمام خواهد شد.
۱۱/۱۸/۱۳۹۰
اشکال نداره
رادیو درویش گوش می دادم و کتاب می خوندم، زنگ زده آروم می گه «خانومی سوئد آفِر گرفتم.»، نمی دونم چی بگم، می گم « ....مبارک باشه عزیزم... زنگ بزن به مامان اینها هم بگو خوشحال می شن...» می گه باشه و قطع می کنه. میام می شینم روی مبل و باز کتابم رو می خونم، نیم ساعت می گذره و همینطوری آروم کتاب می خونم و شجریان هم هنوز می خونه « ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار...»، یادم می افته که اشکال نداره گریه کنم.
انسان دشواری وظیفه
خودم رو می بینم، کاوه رو می بینم، تو رو می بینم، او رو می بینم... با خودم تکرار می کنم این روزها « انسان دشواری وظیفه است»...وظیفه؟ وظیفۀ انسان بودن؟.. چه کُند و چه سخت، چه دشوار. می گن آزادی انسان قابل احترامه تا زمانی که به دیگری آسیب نزنه...انسانیت چی؟ انسانیت قابل احترامه تا زمانی که به انسانیت دیگری آسیب نزنه و انسانیت دیگری رو نگیره ازش؟ حتما بخشی از تعریفش همین باید باشه اصلا؛ انسانیت : احترام به انسانیت. و انسان، «توان جلیل به دوش بردن بار امانت»، چه دشوار. انسان، « توان غمناک تحمل تنهایی»، چه سخت، چه دشوار. انسان، « توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی»، چه دشوار،چه دشوار. انسان، دشواری وظیفه.
حقیقت های شایسته
وسواس بیمارگونه ای در «دروغ نگفتن» داره، و گرچه می گم «بیمارگونه» اما هنوز برام قابل احترامه این خصوصیت. فقط جایی این احترامم رو از دست می ده که این وسواس رو فقط متعلق به حقایق تلخ و زشت و بی رحم و کُشنده می دونه، امکان نداره در این موارد دروغ بگه بهت، می تونی مطمئن باشی که بتونه بکشتت با اینها یه روزی و مهم هنوز این باشه که دروغ نگفته باشه. اما حقایقی که زیبا و دل انگیز و جانبخش باشن شایستگی این وسواس رو ندارن براش و مجازِ که در مورد اونها دروغ بگه و تظاهر کنه.
۱۱/۱۴/۱۳۹۰
با اطمینان
هرروز یه قسمت کوچیک از «کارنامۀ حزب توده» رو می خونم، اطلاعاتم در این مورد خیلی کم و پراکنده و با ترس بوده همیشه! خیلی دوست داشتم که بیشتر بدونم و هیچوقت نپرسیدم زیاد. تنها چیزی که با اطمینان می دونستم این بود که آدمهای توده ای که دیدم از خوب ترین آدمها بودن همیشه.
حساسیت و جدایی!
فکر کن آدم به شوهرش حساسیت داشته باشه!! امروز به این نتیجه رسیدم وقتی کاوه نزدیکم باشه ریه ام خرابتر می شه و بیشتر سرفه می کنم. چندروز پیش گفتم که دیگه عطر نزنه هلاک میشم، فکر کردم شاید به خاطر عطرش باشه، اما چندروزه عطر نزده و هنوز وقتی هست من سرفه هام خیلی بدتر می شه. فعلا در حد شوخیه ولی فکر کن همۀ این چند سال که اینطوری بدبختی می کشم از حساسیت هام دلیلش کاوه باشه، ترکش می کنم به خدا !!!!
قدرت ناخواسته
تجربۀ خراب شدن یا تموم شدن رابطه های طولانی مدت و خیلی عزیز تاثیرهای عجیبی روی آدمها میذاره، مسلما در مورد آدمهای متفاوت فرق می کنه، ولی یه خصوصیتی بینِ واقع بینی و ناامیدی انگار مشترک به نظر می رسه و حتی یه خشونتِ کمی توی نگاه به همه چیز، و انگار اینها آدم رو قدرتمندتر می کنه. چون پیش از تجربه کردنش یه ترس بزرگی توی زندگی وجود داره که آدمها فکر می کنن ممکنه بکشتشون! اما بعد از این تجربه مطمئن میشن و می فهمن که دیگه از این به بعد هم هیچ چیز نمی کشتشون و حتی فراتر هم میرن و توی نگاه و برخورد با آدمها و رابطه های دیگه حس مُردن آدمها به نظرشون مسخره میاد. در کل شاید با از دست دادن، چیزی که بدست میاد یک ضعف موقت و به دنبالش یه قدرتِ ناخواستۀ نه چندان دلچسب و نه چندان دلنشین باشه. همیشه هم البته هستن کسایی که اون چیزی که می ترسیدن بکشتشون می کشتشون واقعا، یا هستن کسایی که فکر می کنن نمردن ولی مُردن. کسی که ترس مُردن به خاطر از دست دادن کسی رو نداره اما آدم دلنشینی نیست.
۱۱/۱۳/۱۳۹۰
چاک بِری
سرپرست گروه موسیقی مون چندشب پیش یه مهمونی گرفته بود به مناسبت شروع ترم.توی ای میلش هم نوشته بود که من فقط چندتا بشقاب یه بارمصرف دارم، غذا بیارین، درینک بیارین، دسر بیارین، سازتون رو بیارین، دوستهاتون رو بیارین و هرچیز دیگه ای که دوست دارین بیارین و خوش بگذرونین....رفتیم، خوش گذشت. یک میل عجیبی به ساز زدن داشتم اون شب که اصلا نمی فهمیدم چرا! دستم دست خودم نبود، باید می زدم! گاهی کاوه می گفت یه کم ساکت باش نفس بکش! ولی دلم نمی خواست. علاوه بر اون قطعاتی که خودم می زدم هرکس دیگه هم می زد و می خوند من می زدم! آخر شب موقع خداحافظی خانوم سرپرست گروه بغلم کرد و با خندۀ بامزه ای بهم گفت مثل « چاک بِری» بودی امشب! فکر کردم اصطلاحی چیزیه (شرمنده که نمی شناختم)! اومدم گشتم دیدم یه پیرمرد سیاهپوست آمریکاییه که خیلی انرژی داره واسه ساز زدن! :D
۱۱/۱۲/۱۳۹۰
حواس کنجکاو
حواس پنج گانه ام کنجکاو شده نسبت بهش! دلم می خواد بو بکشم بودنش رو، دلم می خواد بشنوم مزخرفاتش رو، دلم می خواد لمس کنم احساساتش رو، دلم می خواد ببینم کیه، دلم می خواد بِچِشم سختیش رو. فقط مشکل اینه که داخل حبابه، نه بوش میاد، نه صداش میاد، نه نگاه داره، نه وجود داره، نه حس داره، نه سختی!
زنگ زدن گفتن...
صبح زوده، هوا تاریکه و یه کم بارونی، کاوه رو بردم دانشگاه کار داشت. تو راه یه موز خوردم و رادیو گوش کردم. نزدیک خونه پنج شش دقیقه پشت سر سرویس بچه های مجتمع معطل شدم و همینطوری نگاهشون کردم. چقدر عجیبه مادر پدربودن، دور اتوبوس رو گرفته بودن و هرکدوم داشتن یه ادایی در می اوردن برای بچه هاشون که توی اتوبوس نشسته بودن و خداحافظی می کردن، انگار مسخ شده باشن و نفهمن هیچ چیز دیگه ای در اطراف هست، تا بالاخره اتوبوس رفت و پدر مادرها عادی شدن دوباره و با ته لبخندی راه خونه هاشون رو گرفتن. از اون خوبیهاست که یه جورایی دلم نمی خواد!
باز هم خواب دیدم دیشب، خوابهای آشفتۀ گریه و زندان و مردن و...صدای دوش گرفتن کاوه اومد، چشمهام رو باز کردم، می خواستم زنگ بزنم به مامانم دعوا کنم بگم این خواهر برادرهاش رو از تو خواب های من جمع کنه دیگه! که دیدم برام پیغام گذاشته که « زنگ زدن گفتن سند بیارید، شنبه...»
دم دست
به هرکی می گم بدش میاد، و من هم بدم میاد از اینکه بدشون میاد. باباجون گاهی هم تنها راه سالم موندن و زنده موندن اینه که اجازه ندی کسی دستش بهت برسه! انقدر به خودت مشغول بشی و سرت رو پایین نگه داری و بالا بری و خودت رو دور از دسترس آدمها بذاری که هیچکس نتونه بهت دست بزنه، بقیه اسمش رو میذارن غرور و انزوا و خودبزرگ بینی و هزار ایراد بهت می گیرن، ولی تو فقط می خوای مدتی دور باشی از جایی که ضعیف میشه روحت توش و آدمها هم می تونن و انگولکت می کنن. نمی دونم چرا اینجوریه که آدمها نسبت به هم اینطوری میشن!! دونستن ضعف کسی یک طرف، ولی اینکه اون ضعف اگه دم دستشون نباشه و در اختیارشون نباشه آزاردهنده می شه براشون خودش بیماریِ عمومی جداگانه ایست!
شب بداهه
یک ساعت و نیم دو ساعتی راه رفتم تو خیابون، تاریک بود و خلوت. اولش یه کم شعر خوندم و تصنیف ها و آوازهایی که بلد بودم و یه کم هم حوصله ام سر رفت، از یه جایی به بعد ولی شروع کردم بداهه خوندن برای خودم و فقط به شکل صداهای بی معنی آهنگ بداهه می ساختم، بعد از یه ساعت هم تصمیم گرفتم شعر هم بداهه بذارم روی همون آهنگ بداهه! مسلما موسیقی بداهه آسونتره تا شعر بداهه! در نتیجه بعضی جاهاش کم می اوردم و هر حرف و لغت مزخرفی که به ذهنم می رسید میذاشتم روی آهنگ! بعضی هاش هم بامزه می شد و ضبط می کردم. این عکس رو هم از بالای پل از خودم گرفتم.
خیلی شب بداهۀ بدیه، فکر نکنم تموم بشه.
باغ انگور
مامانم گفت اگه یه باغ انگور درست کرده بودم و یه خوشه انگور قبل از اعدام شدنش بهش می دادم حتما با حال بهتری می رفت و من هم الان بهتر بودم! زمان دگرگون شد، برگشت عقب، بیست و پنج سال پیش، آشوب و شلوغی....و یک عالمه درخت انگور کاشته بودیم اینبار...اومدن و باغ انگور رو ویران کردن و باز هم اعدامش کردن، به مامان گفتم دیدی فرقی نمی کرد!
از خواب بیدار شدم، با اوقات تلخ....یه چایی تلخ خوردم، یه اس ام اس زدم که از حالِ اون خواب بیام بیرون، هنوز اس ام اس به مقصد نرسیده بود که باز به خودم فحش دادم از این پناه بردن های موقع حال بدم، ببخشید گفتم توی دل به خودم و دستم رو محکم فشار دادم روی چشمم و بلند شدم، رفتم خرید و برگشتم و سخت تمیز کردم خونه رو، دراز کشیدم و فقط موسیقی گوش کردم تا هوا تاریک شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)

